سناریو
سناریو
وقتی زن چانی و جلوی اعضا باهم دعوای شدید میکنین
(ری اکشن همه ی اعضا به جز چان)
#استری_کیدز
لینو:
میدونست چان چقدر تورو دوست داره و از طرفی میدونست موقع عصبانیت حرفایی که میزنه دست خودش نیست... بخاطر همین سعی داشت آرومش کنه تا حرفی نزنه که بعدا پشیمون بشه
چانگبین:
تاحالا چان رو انقدر عصبانی ندیده بود.. نمیخواست توی دعواتون دخالت کنه ولی وقتی دید چان داره کنترلش رو از دست میده بینتون ایستاد و از چان خواست که تمومش کنه
هیونجین:
دعوا لازمه ی همه ی رابطه هاست... این جمله رو با خودش تکرار کرد و عقب ایستاد و اجازه داد خودتونو خالی کنین
جیسونگ:
سعی کرد کنار به ایسته.. ولی چان عصبانی تر از همیشه بود... شروع کرد به زدن حرفایی که نباید.. جیسونگ از جاش بلند شد و به سمت چان رفت و جلوش ایستاد... شونه هاش رو گرفت کمی بهشون فشار وارد کرد
_به خودت بیا مرد...داری چیکار میکنی؟؟؟
فیلیکس:
از کوره در رفتی.. فیلیکس دیگه نمیتونست یه جا بشینه و فقط نگاه کنه... مچ دستت رو گرفت و متوقفت کرد.. سرت رو به سمتش چرخوندی.. تازه متوجه شدی داری چیکار میکنی... نفستو به بیرون هل دادی و بدون هیچ حرفی از سالن خارج شدی تا اعصابت آروم بشه
سونگمین:
بعد از دعوا توی اتاق نشسته بودی و به حرف های چان فکر میکردی که سونگمین وارد اتاق شد و کنارت نشست..
_تو اخلاق چانی رو بهتر از همه میشناسی.. چیزایی که گفت ناراحت کننده بود ولی از ته دلش نبود.. اون هنوزم حاضره جونشو بخاطر تو فدا کنه
جونگین:
از عصبانیت و داد و فریاد چان ترسید... دلش میخواست جلوتونو بگیره اما نمیتونست... تنها کاری که ازش بر میومد نشستن و نگاه کردن بود
وقتی زن چانی و جلوی اعضا باهم دعوای شدید میکنین
(ری اکشن همه ی اعضا به جز چان)
#استری_کیدز
لینو:
میدونست چان چقدر تورو دوست داره و از طرفی میدونست موقع عصبانیت حرفایی که میزنه دست خودش نیست... بخاطر همین سعی داشت آرومش کنه تا حرفی نزنه که بعدا پشیمون بشه
چانگبین:
تاحالا چان رو انقدر عصبانی ندیده بود.. نمیخواست توی دعواتون دخالت کنه ولی وقتی دید چان داره کنترلش رو از دست میده بینتون ایستاد و از چان خواست که تمومش کنه
هیونجین:
دعوا لازمه ی همه ی رابطه هاست... این جمله رو با خودش تکرار کرد و عقب ایستاد و اجازه داد خودتونو خالی کنین
جیسونگ:
سعی کرد کنار به ایسته.. ولی چان عصبانی تر از همیشه بود... شروع کرد به زدن حرفایی که نباید.. جیسونگ از جاش بلند شد و به سمت چان رفت و جلوش ایستاد... شونه هاش رو گرفت کمی بهشون فشار وارد کرد
_به خودت بیا مرد...داری چیکار میکنی؟؟؟
فیلیکس:
از کوره در رفتی.. فیلیکس دیگه نمیتونست یه جا بشینه و فقط نگاه کنه... مچ دستت رو گرفت و متوقفت کرد.. سرت رو به سمتش چرخوندی.. تازه متوجه شدی داری چیکار میکنی... نفستو به بیرون هل دادی و بدون هیچ حرفی از سالن خارج شدی تا اعصابت آروم بشه
سونگمین:
بعد از دعوا توی اتاق نشسته بودی و به حرف های چان فکر میکردی که سونگمین وارد اتاق شد و کنارت نشست..
_تو اخلاق چانی رو بهتر از همه میشناسی.. چیزایی که گفت ناراحت کننده بود ولی از ته دلش نبود.. اون هنوزم حاضره جونشو بخاطر تو فدا کنه
جونگین:
از عصبانیت و داد و فریاد چان ترسید... دلش میخواست جلوتونو بگیره اما نمیتونست... تنها کاری که ازش بر میومد نشستن و نگاه کردن بود
- ۲۳۶
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط