من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی**عهد نابستن از آن

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی**عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم**باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه**ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان**که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند**تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان**این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت**همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا**در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم**چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن**تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد**که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده**نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی
(سعدی)
دیدگاه ها (۱)

مست شد...خواست که ساغر شکند...عهد شکست...فرق پیمانه و پیمان ...

تقویم روزهام به هم خورده و گم استبی تو چه فرق می کند امروز چ...

درد من و تمام تبرخورده‌ها یکی‌ست:باور نمی‌کنیم که مردیم مدتی...

رفته تصویرت ولی با من صدایت مانده‌استمثل لک قاب بر دیوار جای...

سخت...

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییعهد نابستن از آن به که...

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم:)

من ندانستم از اول که تو بي مهر و وفاييعهد نابستن از آن به که...

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییعهد نابستن از آن به که...

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییعهد نابستن از آن به که...

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییعهد نابستن از آن به که...

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویمچه بگویم که غم از دل برو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط