گویند مرا چو زاد #مادر

گویند مرا چو زاد #مادر
پستان به دهن گرفتن آموخت

شبها بر #گاهواره من
#بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا بپا برد
تا شیوه #راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر #زبان م
الفاظ نهاد و گفتن آموخت

#لبخند نهاد بر #لب من
بر #غنچه_گل شکفتن آموخت

پس #هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش #دوست


✍️ شاعر #ایرج_میرزا
#مادر

؛__________❤__________

#شعر #نثر
#گنجینه_ادب_فارسی
#ادبیات_فارسی #شعر_فارسی
#سرای_فارسی #آشیانه_شعر_نثر
#داستان #داستانک #حکایت #شعر_آیینی
#روز_مادر
دیدگاه ها (۰)

ای دوست بنه شرح غم دلتنگیآغاز نما حکایت یکرنگیاز رنگ زمانه و...

دست #عشق از دامنِ دل دور باد!می توان آیا به دل دستور داد؟می ...

صد دانه یاقوتدسته به دستهبا نظم و ترتیبیک جا نشستههر دانه‌ای...

#مال از بهر آسایش #عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال. عاقلی...

الا ای آنکه پیش دشمنان سینه سپر دارییک‌امشب را ملالی نیست لا...

این قوم، مرامش #علوی بوده همیشهاز بس که #علی گفته، قوی بوده ...

#غمخوار من! به خانه ی غم ها خوش آمدیبا من به «جمع» مردم تنها...

این قوم، مرامش #علوی بوده همیشهاز بس که #علی گفته، قوی بوده ...

#دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیستتو مرا باز رساندی به یقینم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط