همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 30.
"ویو پارک دوین"
+«بوراک!! گوشی منو بده اینجا!»
با سرعت گوشی رو از دستش گرفتم..
و همون لحظه صدای مامانم از اون طرف خط اومد..
_«دوین؟!»
+«مامان...»
_«این چه وضعیه؟!»
+«اجازه بده توضیح بدم...»
_«اون آقا کی بود؟!»
_«چرا این وقت شب خونته؟!»
یه نگاه به بوراک انداختم..
هنوز داشت به گلدون کنار تراس میگفت:
_«تو خیلی قشنگی...»
+«مامان...»
+«اون فقط همکارمه.»
_«همکار؟»
+«آره.»
_«پس چرا مست کرده اومده خونه تو؟»
+«خودمم نمیدونم!»
+«یهو اومد.»
_«دوین...»
_«تو مطمئنی مشکلی نیست؟»
+«نه مامان...»
+«فقط یکم حالش خوب نبود.»
_«اون آقا الان هم اونجاست؟»
+«آره ولی الان میفرستیمش خونه.»
_«ما رو نترسون دختر.»
+«باشه... قول میدم.»
بعد از چند دقیقه حرف زدن...
بالاخره مامانم آروم تر شد..
_«باشه...»
_«فقط مواظب خودت باش.»
+«چشم.»
تماس قطع شد..
یه نفس بلند کشیدم..
+«خدایا...»
هنوز گوشی دستم بود که...
جونگ کوک از کنارم رد شد..
بدون اینکه چیزی بگه..
سمت بوراک رفت..
_«آقای کانگ.»
بوراک با چشم های نیمه باز نگاهش کرد..
_«اِ...»
_«شما کی هستی؟»
_«جونگ کوک.»
_«آهااا...»
_«جونگ...»
چند ثانیه فکر کرد..
_«جونگ...»
_«جونگ...»
_«ولش کن.»
جونگ کوک نفسش رو بیرون داد..
_«پاشین.»
_«میرسونمتون خونه.»
بوراک اخم کرد..
_«من نمیخوام برم.»
_«باید برین.»
_«من با دوین حرف دارم.»
همون لحظه جونگ کوک یه اخم ریز کرد..
من کاملا دیدمش..
ولی چیزی نگفتم..
_«حرفاتون فردا.»
_«الان وقت خوابه.»
بوراک خواست دوباره مخالفت کنه..
ولی جونگ کوک تقریبا بلندش کرد..
_«پاشین.»
+«بوراک...»
+«لجبازی نکن.»
بوراک یه نگاه به من کرد..
بعد شونه بالا انداخت..
_«باشه...»
پنج دقیقه بعد...
جونگ کوک بیرون خونه ایستاده بود..
یه تاکسی جلوی در نگه داشته بود..
در عقب رو باز کرد..
بوراک به زور نشست داخل..
قبل از اینکه در بسته بشه...
سرش رو آورد بیرون..
_«دووووین...»
+«جان؟»
_«فردا یادم بنداز...»
+«چی؟»
_«به ماه زنگ بزنم...»
+«...»
_«خیلی وقته باهاش حرف نزدم.»
بعد خودش شروع کرد به خندیدن..
راننده تاکسی هم با تعجب نگاهش میکرد..
جونگ کوک در رو بست..
_«آدرسش رو بلدی؟»
+«آره.»
آدرس رو به راننده گفت..
تاکسی حرکت کرد..
و بالاخره سکوت برگشت..
داخل خونه برگشتیم..
در که بسته شد...
چند ثانیه هیچکدوممون حرفی نزدیم..
من داشتم کفشامو درمیوردم..
که صدای جونگ کوک اومد..
_«همیشه همینطوریه؟»
سرمو بلند کردم..
+«کی؟»
_«بوراک.»
+«نه.»
_«مطمئنی؟»
+«آره.»
_«پس چرا نصفه شب میاد خونه یه دختر تنها؟»
اخمام جمع شد..
+«اولا من تنها نیستم.»
_«...»
+«دوما دوستمه.»
جونگ کوک دست به سینه ایستاد..
_«دوست؟»
+«آره.»
_«دوست باید ساعت دوازده شب مست بیاد خونه دوست دخترش؟»
+«دوست دخترش؟!»
_«من همچین چیزی نگفتم.»
+«ولی منظورت همین بود.»
_«منظورم این بود که این کار درست نیست.»
+«از نظر تو.»
_«از نظر هر آدم عاقلی.»
حرصی شدم..
+«ببخشیدا...»
+«ولی به زندگی شخصی من ربطی نداره.»
جونگ کوک یه قدم جلو اومد..
_«وقتی آبروی این خونه وسط باشه، چرا، ربط داره.»
+«آبروی این خونه؟!»
_«بله.»
+«خیلی ببخشید آقای رئیس!»
+«ولی این خونه فقط مال تو نیست.»
+«منم صاحب نصفشم.»
_«من نگفتم نیستی.»
+«پس برای من تعیین تکلیف نکن.»
_«من تعیین تکلیف نمیکنم.»
+«داری میکنی.»
_«نه.»
+«آره!»
_«نه.»
+«آره!»
هردومون چند ثانیه به هم زل زدیم..
بعد جونگ کوک با حرص دستشو توی موهاش کشید..
_«اصلا با تو بحث کردن فایده نداره.»
+«اتفاقا منم همینو میخواستم بگم.»
_«عالی.»
+«خیلی هم عالی.»
جونگ کوک بدون اینکه چیزی بگه..
برگشت و سمت پله ها رفت..
وسط راه ایستاد..
بدون اینکه برگرده گفت:
_«فقط...»
_«دفعه بعد...»
_«قبل از اینکه مهمون بیاری...»
_«حداقل بهم خبر بده.»
منم دست به سینه ایستادم و با حرص گفتم:
+«قول نمیدم.»
جونگ کوک پوزخند کوتاهی زد..
سرش رو تکون داد..
و از پله ها بالا رفت..
منم همونجا ایستاده بودم..
با حرص زیر لب غر زدم:
+«اخمو... مغرور... رئیس از خودراضی...»
همون لحظه صدای جونگ کوک از طبقه بالا اومد:
_«همه رو شنیدم.»
چشمام گرد شد..
+«وای...»
+«گوشاشم خفاشیه!»
و این بار...
صدای خنده آروم جونگ کوک از بالا اومد...
پارت 30.
"ویو پارک دوین"
+«بوراک!! گوشی منو بده اینجا!»
با سرعت گوشی رو از دستش گرفتم..
و همون لحظه صدای مامانم از اون طرف خط اومد..
_«دوین؟!»
+«مامان...»
_«این چه وضعیه؟!»
+«اجازه بده توضیح بدم...»
_«اون آقا کی بود؟!»
_«چرا این وقت شب خونته؟!»
یه نگاه به بوراک انداختم..
هنوز داشت به گلدون کنار تراس میگفت:
_«تو خیلی قشنگی...»
+«مامان...»
+«اون فقط همکارمه.»
_«همکار؟»
+«آره.»
_«پس چرا مست کرده اومده خونه تو؟»
+«خودمم نمیدونم!»
+«یهو اومد.»
_«دوین...»
_«تو مطمئنی مشکلی نیست؟»
+«نه مامان...»
+«فقط یکم حالش خوب نبود.»
_«اون آقا الان هم اونجاست؟»
+«آره ولی الان میفرستیمش خونه.»
_«ما رو نترسون دختر.»
+«باشه... قول میدم.»
بعد از چند دقیقه حرف زدن...
بالاخره مامانم آروم تر شد..
_«باشه...»
_«فقط مواظب خودت باش.»
+«چشم.»
تماس قطع شد..
یه نفس بلند کشیدم..
+«خدایا...»
هنوز گوشی دستم بود که...
جونگ کوک از کنارم رد شد..
بدون اینکه چیزی بگه..
سمت بوراک رفت..
_«آقای کانگ.»
بوراک با چشم های نیمه باز نگاهش کرد..
_«اِ...»
_«شما کی هستی؟»
_«جونگ کوک.»
_«آهااا...»
_«جونگ...»
چند ثانیه فکر کرد..
_«جونگ...»
_«جونگ...»
_«ولش کن.»
جونگ کوک نفسش رو بیرون داد..
_«پاشین.»
_«میرسونمتون خونه.»
بوراک اخم کرد..
_«من نمیخوام برم.»
_«باید برین.»
_«من با دوین حرف دارم.»
همون لحظه جونگ کوک یه اخم ریز کرد..
من کاملا دیدمش..
ولی چیزی نگفتم..
_«حرفاتون فردا.»
_«الان وقت خوابه.»
بوراک خواست دوباره مخالفت کنه..
ولی جونگ کوک تقریبا بلندش کرد..
_«پاشین.»
+«بوراک...»
+«لجبازی نکن.»
بوراک یه نگاه به من کرد..
بعد شونه بالا انداخت..
_«باشه...»
پنج دقیقه بعد...
جونگ کوک بیرون خونه ایستاده بود..
یه تاکسی جلوی در نگه داشته بود..
در عقب رو باز کرد..
بوراک به زور نشست داخل..
قبل از اینکه در بسته بشه...
سرش رو آورد بیرون..
_«دووووین...»
+«جان؟»
_«فردا یادم بنداز...»
+«چی؟»
_«به ماه زنگ بزنم...»
+«...»
_«خیلی وقته باهاش حرف نزدم.»
بعد خودش شروع کرد به خندیدن..
راننده تاکسی هم با تعجب نگاهش میکرد..
جونگ کوک در رو بست..
_«آدرسش رو بلدی؟»
+«آره.»
آدرس رو به راننده گفت..
تاکسی حرکت کرد..
و بالاخره سکوت برگشت..
داخل خونه برگشتیم..
در که بسته شد...
چند ثانیه هیچکدوممون حرفی نزدیم..
من داشتم کفشامو درمیوردم..
که صدای جونگ کوک اومد..
_«همیشه همینطوریه؟»
سرمو بلند کردم..
+«کی؟»
_«بوراک.»
+«نه.»
_«مطمئنی؟»
+«آره.»
_«پس چرا نصفه شب میاد خونه یه دختر تنها؟»
اخمام جمع شد..
+«اولا من تنها نیستم.»
_«...»
+«دوما دوستمه.»
جونگ کوک دست به سینه ایستاد..
_«دوست؟»
+«آره.»
_«دوست باید ساعت دوازده شب مست بیاد خونه دوست دخترش؟»
+«دوست دخترش؟!»
_«من همچین چیزی نگفتم.»
+«ولی منظورت همین بود.»
_«منظورم این بود که این کار درست نیست.»
+«از نظر تو.»
_«از نظر هر آدم عاقلی.»
حرصی شدم..
+«ببخشیدا...»
+«ولی به زندگی شخصی من ربطی نداره.»
جونگ کوک یه قدم جلو اومد..
_«وقتی آبروی این خونه وسط باشه، چرا، ربط داره.»
+«آبروی این خونه؟!»
_«بله.»
+«خیلی ببخشید آقای رئیس!»
+«ولی این خونه فقط مال تو نیست.»
+«منم صاحب نصفشم.»
_«من نگفتم نیستی.»
+«پس برای من تعیین تکلیف نکن.»
_«من تعیین تکلیف نمیکنم.»
+«داری میکنی.»
_«نه.»
+«آره!»
_«نه.»
+«آره!»
هردومون چند ثانیه به هم زل زدیم..
بعد جونگ کوک با حرص دستشو توی موهاش کشید..
_«اصلا با تو بحث کردن فایده نداره.»
+«اتفاقا منم همینو میخواستم بگم.»
_«عالی.»
+«خیلی هم عالی.»
جونگ کوک بدون اینکه چیزی بگه..
برگشت و سمت پله ها رفت..
وسط راه ایستاد..
بدون اینکه برگرده گفت:
_«فقط...»
_«دفعه بعد...»
_«قبل از اینکه مهمون بیاری...»
_«حداقل بهم خبر بده.»
منم دست به سینه ایستادم و با حرص گفتم:
+«قول نمیدم.»
جونگ کوک پوزخند کوتاهی زد..
سرش رو تکون داد..
و از پله ها بالا رفت..
منم همونجا ایستاده بودم..
با حرص زیر لب غر زدم:
+«اخمو... مغرور... رئیس از خودراضی...»
همون لحظه صدای جونگ کوک از طبقه بالا اومد:
_«همه رو شنیدم.»
چشمام گرد شد..
+«وای...»
+«گوشاشم خفاشیه!»
و این بار...
صدای خنده آروم جونگ کوک از بالا اومد...
- ۵.۱k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط