ماه و شبح
ماه و شبح
پارت شانزدهم | روزی که ماه شکست
هشت روز بعد...
سلین خستهتر از همیشه از اداره پلیس به عمارت برگشت.
تمام روز را مشغول پروندههای مختلف بود.
حتی فرصت نکرده بود چیزی بخورد.
فقط یک فکر در ذهنش بود...
«امشب زود میخوابم.»
اما...
او هیچوقت فکر نمیکرد امروز، بدترین روز زندگیاش باشد.
---
ساعت از دو بامداد گذشته بود.
سکوت عجیبی سراسر عمارت را فرا گرفته بود.
سلین با احساس تشنگی از خواب بیدار شد.
آرام از اتاقش بیرون آمد.
در راهرو قدم برداشت...
ناگهان...
قطرهای قرمز روی کف مرمرین توجهش را جلب کرد.
اخم کرد.
خم شد.
با نوک انگشتش آن را لمس کرد.
خون...
قلبش تندتر زد.
رد خون، تا اتاق خانم کیم ادامه داشت.
سلین نفسش را در سینه حبس کرد.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
در را آرام باز کرد.
...
چند ثانیه...
فقط سکوت بود.
بعد...
صدای جیغش تمام عمارت را لرزاند.
ـ ماااامااااان...!
خانم کیم روی تخت افتاده بود.
روی ملحفهها لکههای خون دیده میشد و چاقویی در بدنش فرو رفته بود.
سلین با دستهای لرزان جلو رفت.
ـ نه...
نه...
خواهش میکنم...
اشک بیاختیار از چشمانش سرازیر شد.
با تمام توان از اتاق بیرون دوید.
در اتاق لین را با شدت باز کرد.
لین که مشغول مطالعه بود، با وحشت از جا پرید.
ـ سلین؟!
سلین دیگر توان حرف زدن نداشت.
اشک میریخت و نفسش بند آمده بود.
ـ لی... لین...
مامان...
مامان...
لین رنگش پرید.
ـ چی شده؟!
داری نگرانم میکنی!
سلین روی زانوهایش افتاد.
دست لرزانش را فقط به سمت اتاق خانم کیم گرفت.
لین بدون اینکه چیزی بگوید، با تمام سرعت از اتاق بیرون دوید.
چند ثانیه بعد...
صدای فریاد او هم در عمارت پیچید.
---
آژیر آمبولانس و پلیس، سکوت شب را شکست.
عمارت پر از مأمور شده بود.
سلین روی پلههای ورودی نشسته بود.
دستهایش از شدت لرزش بند نمیآمد.
یکی از کارآگاهها گفت:
ـ قاتل هیچ اثری از خودش باقی نذاشته...
همین جمله کافی بود.
چشمهای سلین از اشک خالی شد.
جایش را به خشم داد.
او آرام از جا بلند شد.
مشتش را گره کرد.
زیر لب، با صدایی که از نفرت میلرزید، گفت:
ـ این کار...
کار اونه...
شبح...
سرش را بالا گرفت.
نگاهش دیگر هیچ شباهتی به گذشته نداشت.
ـ قسم میخورم...
پیدات میکنم.
و با دستهای خودم...
از بینت میبرم.
---
در همان زمان...
چند کیلومتر دورتر...
فلیکس در مخفیگاهش مشغول بررسی پروندهای بود.
یکی از افرادش وارد اتاق شد.
ـ رئیس...
امشب اوضاع شهر عجیبه.
فلیکس بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
ـ اتفاقی افتاده؟
ـ هنوز دقیق نمیدونیم...
دارن میگن یه حادثه توی عمارت خاندان کیم رخ داده.
فلیکس همان لحظه سرش را بالا آورد.
لبخندش محو شد.
ـ چی گفتی...؟
برای اولین بار...
نگرانی واقعی در چشمان «شبح» دیده میشد.
او هنوز نمیدانست...
از همین لحظه، دختری که تمام این مدت از دور مراقبش بود...
قسم خورده بود که او را بکشد.
پارت شانزدهم | روزی که ماه شکست
هشت روز بعد...
سلین خستهتر از همیشه از اداره پلیس به عمارت برگشت.
تمام روز را مشغول پروندههای مختلف بود.
حتی فرصت نکرده بود چیزی بخورد.
فقط یک فکر در ذهنش بود...
«امشب زود میخوابم.»
اما...
او هیچوقت فکر نمیکرد امروز، بدترین روز زندگیاش باشد.
---
ساعت از دو بامداد گذشته بود.
سکوت عجیبی سراسر عمارت را فرا گرفته بود.
سلین با احساس تشنگی از خواب بیدار شد.
آرام از اتاقش بیرون آمد.
در راهرو قدم برداشت...
ناگهان...
قطرهای قرمز روی کف مرمرین توجهش را جلب کرد.
اخم کرد.
خم شد.
با نوک انگشتش آن را لمس کرد.
خون...
قلبش تندتر زد.
رد خون، تا اتاق خانم کیم ادامه داشت.
سلین نفسش را در سینه حبس کرد.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
در را آرام باز کرد.
...
چند ثانیه...
فقط سکوت بود.
بعد...
صدای جیغش تمام عمارت را لرزاند.
ـ ماااامااااان...!
خانم کیم روی تخت افتاده بود.
روی ملحفهها لکههای خون دیده میشد و چاقویی در بدنش فرو رفته بود.
سلین با دستهای لرزان جلو رفت.
ـ نه...
نه...
خواهش میکنم...
اشک بیاختیار از چشمانش سرازیر شد.
با تمام توان از اتاق بیرون دوید.
در اتاق لین را با شدت باز کرد.
لین که مشغول مطالعه بود، با وحشت از جا پرید.
ـ سلین؟!
سلین دیگر توان حرف زدن نداشت.
اشک میریخت و نفسش بند آمده بود.
ـ لی... لین...
مامان...
مامان...
لین رنگش پرید.
ـ چی شده؟!
داری نگرانم میکنی!
سلین روی زانوهایش افتاد.
دست لرزانش را فقط به سمت اتاق خانم کیم گرفت.
لین بدون اینکه چیزی بگوید، با تمام سرعت از اتاق بیرون دوید.
چند ثانیه بعد...
صدای فریاد او هم در عمارت پیچید.
---
آژیر آمبولانس و پلیس، سکوت شب را شکست.
عمارت پر از مأمور شده بود.
سلین روی پلههای ورودی نشسته بود.
دستهایش از شدت لرزش بند نمیآمد.
یکی از کارآگاهها گفت:
ـ قاتل هیچ اثری از خودش باقی نذاشته...
همین جمله کافی بود.
چشمهای سلین از اشک خالی شد.
جایش را به خشم داد.
او آرام از جا بلند شد.
مشتش را گره کرد.
زیر لب، با صدایی که از نفرت میلرزید، گفت:
ـ این کار...
کار اونه...
شبح...
سرش را بالا گرفت.
نگاهش دیگر هیچ شباهتی به گذشته نداشت.
ـ قسم میخورم...
پیدات میکنم.
و با دستهای خودم...
از بینت میبرم.
---
در همان زمان...
چند کیلومتر دورتر...
فلیکس در مخفیگاهش مشغول بررسی پروندهای بود.
یکی از افرادش وارد اتاق شد.
ـ رئیس...
امشب اوضاع شهر عجیبه.
فلیکس بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
ـ اتفاقی افتاده؟
ـ هنوز دقیق نمیدونیم...
دارن میگن یه حادثه توی عمارت خاندان کیم رخ داده.
فلیکس همان لحظه سرش را بالا آورد.
لبخندش محو شد.
ـ چی گفتی...؟
برای اولین بار...
نگرانی واقعی در چشمان «شبح» دیده میشد.
او هنوز نمیدانست...
از همین لحظه، دختری که تمام این مدت از دور مراقبش بود...
قسم خورده بود که او را بکشد.
- ۹۰
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط