𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت
𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت
𓆩 پــارت شــشم 𓆪 🖤🥀
نامجون چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
فقط به اسما خیره شده بود.
ـ «چی گفتی؟»
اسما دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
ـ «گفتم... من اون مرد رو قبلاً دیدم.»
ـ «کِی؟»
ـ «نمیدونم.»
صدایش میلرزید.
ـ «فقط یه تصویر توی ذهنمه... خیلی قدیمیه.»
نامجون آرام پرسید:
ـ «چه تصویری؟»
اسما چشمهایش را بست.
تاریکی.
صدای باران.
یک اتاق کوچک.
و پسربچهای که گوشهی اتاق نشسته بود.
کنارش مردی ایستاده بود.
صورتش واضح نبود.
اما انگشتری که در دستش بود...
کاملاً واضح بود.
همان علامت.
اسما ناگهان چشمهایش را باز کرد.
ـ «یه بچه اونجا بود.»
نامجون نفسش را حبس کرد.
ـ «پسر بود؟»
اسما سر تکان داد.
ـ «آره.»
ـ «چند سالش بود؟»
ـ «شاید... ده یا یازده سال.»
نامجون نگاهش را پایین انداخت.
انگار جواب چیزی را میدانست که اسما هنوز نمیدانست.
اسما با نگرانی پرسید:
ـ «تو میشناسیش؟»
نامجون جواب نداد.
ـ «نامجون!»
این بار آرام گفت:
ـ «اون بچه... برادر من بود.»
اسما خشکش زد.
ـ «چی؟»
نامجون به شیشهی خیس ماشین خیره شد.
ـ «اون شب فقط برادرم کشته نشد.»
مکث کرد.
ـ «یه نفر دیگه هم اونجا بود.»
اسما آهسته پرسید:
ـ «کی؟»
نامجون به او نگاه کرد.
ـ «تو.»
سکوت.
صدای باران برای چند لحظه تنها صدایی بود که شنیده میشد.
اسما با ناباوری سرش را تکان داد.
ـ «نه... امکان نداره.»
ـ «من هم همین فکر رو میکردم.»
ـ «پس چرا چیزی یادم نمیاد؟»
نامجون آرام گفت:
ـ «چون بعد از اون شب... تو ناپدید شدی.»
اسما بهتزده پرسید:
ـ «من؟»
ـ «آره.»
نامجون دستش را روی فرمان گذاشت.
ـ «سالها دنبالت گشتم.»
اسما با صدای آهسته گفت:
ـ «ولی چرا؟»
نامجون نگاهش کرد.
ـ «چون آخرین چیزی که برادرم قبل از مرگش بهم گفت... دربارهی تو بود.»
اسما نفسش بند آمد.
ـ «چی گفت؟»
نامجون چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «گفت: "اگر من برنگشتم... اسما رو پیدا کن."»
چشمهای اسما پر از اشک شد.
ـ «ولی چرا؟ من کی بودم؟»
نامجون جواب نداد.
چون خودش هم جواب این سؤال را نمیدانست.
در همان لحظه...
گوشی نامجون زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
نامجون تماس را پاسخ داد.
هیچکس حرف نزد.
فقط صدای یک مرد از آن طرف خط آمد:
ـ «حالا فهمیدی چرا پیداش کردم؟»
نامجون فوراً پرسید:
ـ «تو از کجا میدونی اسما کجاست؟»
مرد خندید.
ـ «چون من از روز اول... حواسم بهش بود.»
تماس قطع شد.
اسما آرام پرسید:
ـ «نامجون...»
اما نامجون دیگر چیزی نمیگفت.
چون روی صفحهی گوشیاش یک پیام جدید آمده بود:
«فقط تا طلوع آفتاب وقت داری.»
و زیر آن...
همان امضای مرموز.
🖤🥀
ادامه دارد.......
𓆩 پــارت شــشم 𓆪 🖤🥀
نامجون چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
فقط به اسما خیره شده بود.
ـ «چی گفتی؟»
اسما دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
ـ «گفتم... من اون مرد رو قبلاً دیدم.»
ـ «کِی؟»
ـ «نمیدونم.»
صدایش میلرزید.
ـ «فقط یه تصویر توی ذهنمه... خیلی قدیمیه.»
نامجون آرام پرسید:
ـ «چه تصویری؟»
اسما چشمهایش را بست.
تاریکی.
صدای باران.
یک اتاق کوچک.
و پسربچهای که گوشهی اتاق نشسته بود.
کنارش مردی ایستاده بود.
صورتش واضح نبود.
اما انگشتری که در دستش بود...
کاملاً واضح بود.
همان علامت.
اسما ناگهان چشمهایش را باز کرد.
ـ «یه بچه اونجا بود.»
نامجون نفسش را حبس کرد.
ـ «پسر بود؟»
اسما سر تکان داد.
ـ «آره.»
ـ «چند سالش بود؟»
ـ «شاید... ده یا یازده سال.»
نامجون نگاهش را پایین انداخت.
انگار جواب چیزی را میدانست که اسما هنوز نمیدانست.
اسما با نگرانی پرسید:
ـ «تو میشناسیش؟»
نامجون جواب نداد.
ـ «نامجون!»
این بار آرام گفت:
ـ «اون بچه... برادر من بود.»
اسما خشکش زد.
ـ «چی؟»
نامجون به شیشهی خیس ماشین خیره شد.
ـ «اون شب فقط برادرم کشته نشد.»
مکث کرد.
ـ «یه نفر دیگه هم اونجا بود.»
اسما آهسته پرسید:
ـ «کی؟»
نامجون به او نگاه کرد.
ـ «تو.»
سکوت.
صدای باران برای چند لحظه تنها صدایی بود که شنیده میشد.
اسما با ناباوری سرش را تکان داد.
ـ «نه... امکان نداره.»
ـ «من هم همین فکر رو میکردم.»
ـ «پس چرا چیزی یادم نمیاد؟»
نامجون آرام گفت:
ـ «چون بعد از اون شب... تو ناپدید شدی.»
اسما بهتزده پرسید:
ـ «من؟»
ـ «آره.»
نامجون دستش را روی فرمان گذاشت.
ـ «سالها دنبالت گشتم.»
اسما با صدای آهسته گفت:
ـ «ولی چرا؟»
نامجون نگاهش کرد.
ـ «چون آخرین چیزی که برادرم قبل از مرگش بهم گفت... دربارهی تو بود.»
اسما نفسش بند آمد.
ـ «چی گفت؟»
نامجون چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «گفت: "اگر من برنگشتم... اسما رو پیدا کن."»
چشمهای اسما پر از اشک شد.
ـ «ولی چرا؟ من کی بودم؟»
نامجون جواب نداد.
چون خودش هم جواب این سؤال را نمیدانست.
در همان لحظه...
گوشی نامجون زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
نامجون تماس را پاسخ داد.
هیچکس حرف نزد.
فقط صدای یک مرد از آن طرف خط آمد:
ـ «حالا فهمیدی چرا پیداش کردم؟»
نامجون فوراً پرسید:
ـ «تو از کجا میدونی اسما کجاست؟»
مرد خندید.
ـ «چون من از روز اول... حواسم بهش بود.»
تماس قطع شد.
اسما آرام پرسید:
ـ «نامجون...»
اما نامجون دیگر چیزی نمیگفت.
چون روی صفحهی گوشیاش یک پیام جدید آمده بود:
«فقط تا طلوع آفتاب وقت داری.»
و زیر آن...
همان امضای مرموز.
🖤🥀
ادامه دارد.......
- ۱۵۸
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط