پدر خوانده
پدر خوانده
Godfather
پارت : ۸
( پرش زمانی به ۳ ساعت بعد ساعت ۳:۶ دیقه صبح)
ویو ته :
تو اوج خواب بودم که با ول خوردن های زیاد کوک از خواب پریدم
ولی وانمود کردم که خوابم ......
ویو کوک:
بارون شدیدی میبارید و صدای رعد برق کل خونه رو برداشته بود..
خیلی ترسیده بودم ...که ناگهان از خواب پریدم ..
دستای بزرگی دور کمرم دیدم که منو سفت گرفته بود درست مثل
زندانی شده بودم که کلید فرارش توی چاه افتاده بود....
اختیارم از دست داده بودم به دستای بزرگ و رگ های بزرگش خیره شده بودم...
نگاهم بالا تر رفت روی دست بند بابا تهیونگ متمرکز شد خیلی زیبا بود ...
وایسا ببینم چرا اسم من روش نوشته...
نگاه پر سوالی به صورت بابایی انداختم ...
مثل اینکه هنوز اونا خوابه...
نگاهم از چشماش پاین تر رفت و روی لباش متمرکز شد...
ینی کی قراره این لبای خوشگل حس کنه....
ویو ته:
چشام نیمه باز گذاشتم به کوک خیره شدم داشت به لبام نگاه میکرد...
کوک منم دلم میخاد این دو تیکه گوشتی که بهش زل زدی مالای ترو حس کنه....
ته: هی کوک بگیر بخواب...خستم میخام استراحت کنم...
ویو کوک:
تو حال خودم بودم که با صدای تهیونگ به خودم اومدم نگاهمو برداشتم ...
کوک: بابایی دارم خفه میشم دستات باز کن.....
ته: باشه( دستاشو شل کرد)
و ادامه داد: حالا بخواب..
کوک: ولی من از صدای رعد برق میترسم( بغض)
ته: تک خنده ای زد
کوک: به من نخندددددد
ته: اوه زبون در اوردییی( خنده)
کوک: چشم غره
یهو صدای رعد برق شدیدی که به گوشم خورد باعث شد گوشم تیر بکشه...
کوک: جیغ
بابا تهیونگ بغل کردم خودمو تو بغلش جمو جور کردم چشامو فشار دادم رو هم
ته: خنده ) بخواب کوچولوی بابا ...
اینم پارت ۸ ❤️❤️❤️😖
Godfather
پارت : ۸
( پرش زمانی به ۳ ساعت بعد ساعت ۳:۶ دیقه صبح)
ویو ته :
تو اوج خواب بودم که با ول خوردن های زیاد کوک از خواب پریدم
ولی وانمود کردم که خوابم ......
ویو کوک:
بارون شدیدی میبارید و صدای رعد برق کل خونه رو برداشته بود..
خیلی ترسیده بودم ...که ناگهان از خواب پریدم ..
دستای بزرگی دور کمرم دیدم که منو سفت گرفته بود درست مثل
زندانی شده بودم که کلید فرارش توی چاه افتاده بود....
اختیارم از دست داده بودم به دستای بزرگ و رگ های بزرگش خیره شده بودم...
نگاهم بالا تر رفت روی دست بند بابا تهیونگ متمرکز شد خیلی زیبا بود ...
وایسا ببینم چرا اسم من روش نوشته...
نگاه پر سوالی به صورت بابایی انداختم ...
مثل اینکه هنوز اونا خوابه...
نگاهم از چشماش پاین تر رفت و روی لباش متمرکز شد...
ینی کی قراره این لبای خوشگل حس کنه....
ویو ته:
چشام نیمه باز گذاشتم به کوک خیره شدم داشت به لبام نگاه میکرد...
کوک منم دلم میخاد این دو تیکه گوشتی که بهش زل زدی مالای ترو حس کنه....
ته: هی کوک بگیر بخواب...خستم میخام استراحت کنم...
ویو کوک:
تو حال خودم بودم که با صدای تهیونگ به خودم اومدم نگاهمو برداشتم ...
کوک: بابایی دارم خفه میشم دستات باز کن.....
ته: باشه( دستاشو شل کرد)
و ادامه داد: حالا بخواب..
کوک: ولی من از صدای رعد برق میترسم( بغض)
ته: تک خنده ای زد
کوک: به من نخندددددد
ته: اوه زبون در اوردییی( خنده)
کوک: چشم غره
یهو صدای رعد برق شدیدی که به گوشم خورد باعث شد گوشم تیر بکشه...
کوک: جیغ
بابا تهیونگ بغل کردم خودمو تو بغلش جمو جور کردم چشامو فشار دادم رو هم
ته: خنده ) بخواب کوچولوی بابا ...
اینم پارت ۸ ❤️❤️❤️😖
- ۳۱.۵k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط