جادویی عشق part 33
جادویی عشق part 33
.ممنونم... بلند خندیدم و سعی کردم بشینم.
اونم نشست و ذوق زده زل زد بهم. با خنده گفتم اگه خفم نکني بله برگشتم.. دستاشو با شوق زد به هم و به وی نگاه کرد و
گفت میتونه بمونه؟ وی کلافه دست زیر چونه اش گذاشت و گفت: اگه
بیشتر از این باعث بي ادبيت نشه اره.. و به میز اشاره کرد و گفت بخور..
اميلي بلند شد و دستم رو کشید و گفت:میشه تایکا هم
پیش ما بشینه ؟ لطفا.. خواهش میکنم. وی عصبي سر تکون داد.
کلافه نفسش رو شدید بیرون داد و ناچار
داشت براي سلامتي و شادي اميلي که وصل شده بود به
من کوتاه میومد.. اميلي با ذوق گفت: عالیه..
نشست.
لبخندي زدم و کنارش نشستم.
هر دو بي حرف شروع به خوردن کردیم.
به امیلی نگاه کردم که میخورد و لبخند زدم. اما وی نمیخورد و فقط خواهرش رو نگاه میکرد و زیرلب گفت: نمیفهمم چی این زبون دراز انقدر براي تو
جذابه؟
سعي کردم لبخند نزنم ولي نشد..
سرمو بلند کردم و لبخند عمیق خفه شويي بهش زدم. اخمش رو غلیظ تر کرد و بلند شد و خواست بره بیرون که اميلي ذوق زده گفت میشه امروز من و تایکا بریم
بازار؟؟
برگشت و نگاش کرد.
اميلي تند گفت: زود برمیگردیم با غریبه ها حرف نمیزنیم و
جاهاي غريبه هم نميريم.. وی-با کالسکه برین..
اميلي تند گفت: نه...نه.. پیاده.. لطفااا...
وی کلافه گفت: بسیار خوب..خيلي مراقب باشين.. اميلي با شادي گفت: ممنونم.. من میرم حاضر شم.
تند بلند شد و رفت.
منم بلند شدم و سمت در رفتم که وی بازومو نرم
گرفت و گفت تو بازار ولش نکن.
گنگ گفتم:ولش کنم؟
وی یه لحظه از کنارش جم نمیخو یه
لحظه.. اتفاقي براش بیوفته با چاقوي اشپزخونه گردنت رو میبرم
اب دهنم رو قورت دادم و اروم سر تکون دادم و بازومو از دستش کشیدم و گفتم خودم میدونم چیکار کنم که کار به اونجا نکشه..شما به چاقو دست نزن برات خطرناکه..دستت
اونجا نکشه..شما به چاقو دست نزن برات خطرناکه..دستت رو ميبري
با غیض گفت: تو واقعاااا زبونت درازه..همه دختراي فرانسوي
اینطورن؟ حالا کجاشو ديدي. و از کنارش رد شدم و رفتم جلوي پنجره
زد بیرون به پایین نگاه کردم.
دیدمش که با کت مشکي بلندش رفت جلوي در ایستاد و با جورج حرف میزد که اسب مشکیش رو براش آوردن سوار شد.
انگار سنگيني نگاهم رو حس کرد که سرشو سمتم چرخوند.
سریع و هول خودمو از جلوي پنجره کنار کشیدم. اميلي-تایکا.. تند گفتم اومدم.. و رفتم سمتش. شنلي روي شونه اش بود.
شنلي مخملي رو روي شونه من انداخت و بندش رو بست. لبخند زدم و دوتايي دست تو دست هم از خونه زدیم بیرون كمي بي ببینم.
قرار اطراف رو نگاه میکردم که شاید باز بابا رو
بازار شلوغ و پر از آدم و وسایل رنگارنگ بود..
سعی میکردم اميلي رو سرحال تر بیارم. پارچه ها و لباس هاي مختلف رو نشونم میداد و من مثل
بچه اي بي تجربه میخندیدم.
همه چیز برام تازه و عجیب بود.
همه چیز جوری بود که بهش عادت نداشتم.. یاد الیس در سرزمین عجایب افتادم
یاد آلیس در سرزمین عجایب افتادم.. حالا شده تایکا در سرزمین عجایب
هرجا که میرفت طبق قولم دستش رو رها نمیکردم. چشمم خورد به خوردني هاي فروشي که گوشه و کنار چیده شده بودن و شدیدا خوشمزه به نظر میرسیدن
تو پول داري؟ از کیسه پارچه اي كوچيك دستش چندتا سکه در آورد و
صادقانه جلوم گرفت. ارزش اینا چقدره؟
پیش خودم فک کردم اگه چندتا از اینا رو بتونم با خودم
ببرم زمان خودم پولدار میشم خندیدم. اميلي! ميخندي؟
مچش رو بستم و گفتم پیش خودت بمونه..میخوام یه چیز
بخریم بخوریم.
رفتیم سمت مغازه نونوایی که از توش بوي نون و شيريني
داغ میومد. دهنامون آب افتاده بود.
با خنده رفتیم داغ و دوتا شيريني داغ خريديم.
اونقدر داغ بود که دستامون رو میسوزوند.
خندون کنار در مغازه روی سکو نشستیم و با فووت و دست دست کردن شيريني رو میخوردیم.
چرخید سمتم و گفت یه چیزی میگم به روي خودت نیار.. مشكوك گفتم:خوب؟
اميلي-جورج تمام مدت دنبالمون بوده و الانم داره نگاهمون میکنه..
لبخندي زدم و گفتم این داداشت يا خيلي رو تو حساسه يا خيلي به من
شكاك.. خندید و گفت:هر دوش. به سنان..
.ممنونم... بلند خندیدم و سعی کردم بشینم.
اونم نشست و ذوق زده زل زد بهم. با خنده گفتم اگه خفم نکني بله برگشتم.. دستاشو با شوق زد به هم و به وی نگاه کرد و
گفت میتونه بمونه؟ وی کلافه دست زیر چونه اش گذاشت و گفت: اگه
بیشتر از این باعث بي ادبيت نشه اره.. و به میز اشاره کرد و گفت بخور..
اميلي بلند شد و دستم رو کشید و گفت:میشه تایکا هم
پیش ما بشینه ؟ لطفا.. خواهش میکنم. وی عصبي سر تکون داد.
کلافه نفسش رو شدید بیرون داد و ناچار
داشت براي سلامتي و شادي اميلي که وصل شده بود به
من کوتاه میومد.. اميلي با ذوق گفت: عالیه..
نشست.
لبخندي زدم و کنارش نشستم.
هر دو بي حرف شروع به خوردن کردیم.
به امیلی نگاه کردم که میخورد و لبخند زدم. اما وی نمیخورد و فقط خواهرش رو نگاه میکرد و زیرلب گفت: نمیفهمم چی این زبون دراز انقدر براي تو
جذابه؟
سعي کردم لبخند نزنم ولي نشد..
سرمو بلند کردم و لبخند عمیق خفه شويي بهش زدم. اخمش رو غلیظ تر کرد و بلند شد و خواست بره بیرون که اميلي ذوق زده گفت میشه امروز من و تایکا بریم
بازار؟؟
برگشت و نگاش کرد.
اميلي تند گفت: زود برمیگردیم با غریبه ها حرف نمیزنیم و
جاهاي غريبه هم نميريم.. وی-با کالسکه برین..
اميلي تند گفت: نه...نه.. پیاده.. لطفااا...
وی کلافه گفت: بسیار خوب..خيلي مراقب باشين.. اميلي با شادي گفت: ممنونم.. من میرم حاضر شم.
تند بلند شد و رفت.
منم بلند شدم و سمت در رفتم که وی بازومو نرم
گرفت و گفت تو بازار ولش نکن.
گنگ گفتم:ولش کنم؟
وی یه لحظه از کنارش جم نمیخو یه
لحظه.. اتفاقي براش بیوفته با چاقوي اشپزخونه گردنت رو میبرم
اب دهنم رو قورت دادم و اروم سر تکون دادم و بازومو از دستش کشیدم و گفتم خودم میدونم چیکار کنم که کار به اونجا نکشه..شما به چاقو دست نزن برات خطرناکه..دستت
اونجا نکشه..شما به چاقو دست نزن برات خطرناکه..دستت رو ميبري
با غیض گفت: تو واقعاااا زبونت درازه..همه دختراي فرانسوي
اینطورن؟ حالا کجاشو ديدي. و از کنارش رد شدم و رفتم جلوي پنجره
زد بیرون به پایین نگاه کردم.
دیدمش که با کت مشکي بلندش رفت جلوي در ایستاد و با جورج حرف میزد که اسب مشکیش رو براش آوردن سوار شد.
انگار سنگيني نگاهم رو حس کرد که سرشو سمتم چرخوند.
سریع و هول خودمو از جلوي پنجره کنار کشیدم. اميلي-تایکا.. تند گفتم اومدم.. و رفتم سمتش. شنلي روي شونه اش بود.
شنلي مخملي رو روي شونه من انداخت و بندش رو بست. لبخند زدم و دوتايي دست تو دست هم از خونه زدیم بیرون كمي بي ببینم.
قرار اطراف رو نگاه میکردم که شاید باز بابا رو
بازار شلوغ و پر از آدم و وسایل رنگارنگ بود..
سعی میکردم اميلي رو سرحال تر بیارم. پارچه ها و لباس هاي مختلف رو نشونم میداد و من مثل
بچه اي بي تجربه میخندیدم.
همه چیز برام تازه و عجیب بود.
همه چیز جوری بود که بهش عادت نداشتم.. یاد الیس در سرزمین عجایب افتادم
یاد آلیس در سرزمین عجایب افتادم.. حالا شده تایکا در سرزمین عجایب
هرجا که میرفت طبق قولم دستش رو رها نمیکردم. چشمم خورد به خوردني هاي فروشي که گوشه و کنار چیده شده بودن و شدیدا خوشمزه به نظر میرسیدن
تو پول داري؟ از کیسه پارچه اي كوچيك دستش چندتا سکه در آورد و
صادقانه جلوم گرفت. ارزش اینا چقدره؟
پیش خودم فک کردم اگه چندتا از اینا رو بتونم با خودم
ببرم زمان خودم پولدار میشم خندیدم. اميلي! ميخندي؟
مچش رو بستم و گفتم پیش خودت بمونه..میخوام یه چیز
بخریم بخوریم.
رفتیم سمت مغازه نونوایی که از توش بوي نون و شيريني
داغ میومد. دهنامون آب افتاده بود.
با خنده رفتیم داغ و دوتا شيريني داغ خريديم.
اونقدر داغ بود که دستامون رو میسوزوند.
خندون کنار در مغازه روی سکو نشستیم و با فووت و دست دست کردن شيريني رو میخوردیم.
چرخید سمتم و گفت یه چیزی میگم به روي خودت نیار.. مشكوك گفتم:خوب؟
اميلي-جورج تمام مدت دنبالمون بوده و الانم داره نگاهمون میکنه..
لبخندي زدم و گفتم این داداشت يا خيلي رو تو حساسه يا خيلي به من
شكاك.. خندید و گفت:هر دوش. به سنان..
- ۵۴۶
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط