پارت ۳۷
پارت ۳۷
(یونا تیر میخوره و اعضا و شیو یوجین همواره پشت اتاق هرکاری میکنن نمیتونن در رو باز کنن و )
جونگ کوک:یوناااا
اعضا:این چه وضع گوهیه مگه بچه ها نیستن؟
یوجین:یون....یوناااا نهههه
شیو:لعنتی بیایین یهکچیزی پیدا کنیم تا بتونیم در رو باز کنیم
تانر:یونااا....تو مگه دیوونه ای تو ....لعنتی یونا ...یونا...نفس بکش یونا...
یونا:من....فقط....یه چیز... میخوام ....ازت بپرسم ...چرا من؟
تانر:توروخدا حرف نزن
یونا:من...هنوز داداشم ...هم بغل نکردم....(که اشک از چشماش سرازیر میشه )چرا من...آه بازم...به..جای قبلی خورده...
تانر:من معذرت میخوام که اینجوری شده ببخشید بهت قول میدم برادرت رو بغل میکنی
جونگ کوک:نهههه یونااا این در لعنتی رو باز کنینننن
شیو:برو کنار
یونا:من...داداشمو میخوام...من ....دیگه نمیخوام...بهم بگه...قاتل...من ...هنوز اونو کامل ندیدم ....همیشه از من فراری ...بود ...من...
تانر:بسه بسه (که اشک از چشمان تانر هم سرازیر میشه )
(در باز میشه و همشون دور یونا جمع میشن و )
جونگ کوک:بچه ها اومدین؟
ماریا:چی میگی ؟
ناشناس:تکون نخور
ماریا:تو...
جونگ کوک:حالا فهمیدی هیچکس حق نداره به یونا دست بزنه یا بهش آسیب بزنه (که فرد پشت سر ماریا با تفنگ میزنه به ماریا و بیهوش میشه)
یوجین:یونا...یونا خوبی ببخشید قشنگم معذرت میخوام
یونا:این ..خوابه؟
یوجین:نه عزیزم من همینجام
جین:این که جای قبلی هست ای خدا
یونا:دلم برات تنگ شده بود برای...خودت...صدات..چهره..زیبات...من....
یوجین:یونااااا نهههه(یونا از هوش میره و یوجین اونو محکم توی بغلش میگیره و گریه میکنه)نه نه توروخدا باهام حرف بزن من هنوز معذرت خواهی نکردمم یوناا
جونگ کوک:چی...چیشده؟
جین:اون نبض نداره برید کناررر ....یونا بیدار شو تو میتونی
(یک سال بعد)
جونگ کوک:من چطوری قبلا بدون تو زندگی میکردم ؟
جین:توهم اومدی
یوجین:میبینم که همتون اینجایین
شیو:خودت اینجا چیکار میکنی؟
یوجین:اومدم خواهرم رو ببینم یک هفته هست ندیدمش
یونگی:راستش فک کنم الان خیلی خوشحاله که جینو هم هست
جینو:سلام بچه ها
جونگ کوک:سلام چطوری؟
جینو:خوبم ...هنوز خبری نیست ؟
جیمین:نه هنوز هم خوابه یک سال آخه بگو خسته نشدی ؟
دکتر:امروزم همتون اینجایید امروز پیشرفت خوبی داشته تونستیم یه سری فعالیت هایی رو از مغزش دریافت کنیم
جونگ کوک:این خوبه مگه نه؟
یونگی:جونگ کوککک
جونگ کوک:خب چیه
دکتر:آره ...فعلا
همشون :خیلی ممنون
(خب یه توضیح کوچولو:جینو قبل از اینکه بخواد ماشین منفجر بشه پیتر که از کشور خارج بر گشته بود متوجه هما چیز بوده و از نقشه های تانر با خبر بوده پس به دنبال جبران بوده به خاطر همین جینو رو نجات میده و یونا هم بعد از اینوهوتیر میخوره جین بهش ماساژ قلبی و تنفس مصنوعی میده و بر میگرده و سریع اونو به بیمارستان منتقل میکنن ولی یک سال میره تو کما و ماریا و تانر هم به دست پلیسا سپردهمیشه و به اعدام محکوم میشن و بعد از یک سال بهوش میاد)
یوجین:هی یونا الان انگشتاش رو تکون داد
جونگ کوک:ببینم توهمی هستی ؟
یوجین:ببینین(که چشماش رو باز میکنه)
همه :یونااا
یونگی:دکترررر
(یک هفته میگذره و یونا از بیمارستان مرخص میشه )
جونگ کوک:خب بیا اینطرف یواش
یونا:من خوبم
جونگ کوک:خیله خب پس میدونم موقع درستی نیست ولی من با من ازدواج میکنی؟
یونا:چی میگی؟
یونگی:داره اعتراف میکنه دیگه ولی یه خورده بد تیپ هست منم خیلی دوست دارم اعتراف کنم
یونا:به چی؟
یونگی:اینکه دوست دارم
یونا:یونگی!
یونگی:نگران نباش ولی دیگه دوست ندارم(ددوغ میگه🥲پسرممم😭😭😭)
یونا:یونگی ولی یمن خیلی دوست دارممم البته به عنوان ....
یونگی:دوست میدونم....اگر اشکت رو بیرون آورد به من بگو خودم میکشمششش
یونا:من...
جونگ کوک:دمت گرم مرسی
یونگی:حواست باشه
جونگ کوک:خب چی میگی ؟
یونا:(با گریه برای حرف های یونگی)آ...آره
جونگ کوک:جدییی؟
یونگی:پس مبارکههه
یک هفته بعد
عروسی جونگ کوک و یونا
عاقد:آیا خانم یونا آقای جونگ کوک را به همسری خود قبول میکنید ؟
یونا:بلههه
عاقد:آیا آقای جونگ کوک خانم یونا را به همسری خود قبول میکنید؟
جونگ کوک:بلهههه
همه:ببوسش ببوسش ببوسش
جونگ کوک:اوکی من که از خودامه
یونا:جونگ کوککک
جونگ کوک:باشه باشه (و پیشونی یونا رو میبوسه و بعد بوسی به روی لب یونا میگذارد و ماجرا به خوبی تموم میشه انشالله قسمتتون بشه😭😂)
چطور بود اگور پگوریاااا 🙃😊
((پایان))
منتظر داستان بعدی باشیددد💙💜😇
(یونا تیر میخوره و اعضا و شیو یوجین همواره پشت اتاق هرکاری میکنن نمیتونن در رو باز کنن و )
جونگ کوک:یوناااا
اعضا:این چه وضع گوهیه مگه بچه ها نیستن؟
یوجین:یون....یوناااا نهههه
شیو:لعنتی بیایین یهکچیزی پیدا کنیم تا بتونیم در رو باز کنیم
تانر:یونااا....تو مگه دیوونه ای تو ....لعنتی یونا ...یونا...نفس بکش یونا...
یونا:من....فقط....یه چیز... میخوام ....ازت بپرسم ...چرا من؟
تانر:توروخدا حرف نزن
یونا:من...هنوز داداشم ...هم بغل نکردم....(که اشک از چشماش سرازیر میشه )چرا من...آه بازم...به..جای قبلی خورده...
تانر:من معذرت میخوام که اینجوری شده ببخشید بهت قول میدم برادرت رو بغل میکنی
جونگ کوک:نهههه یونااا این در لعنتی رو باز کنینننن
شیو:برو کنار
یونا:من...داداشمو میخوام...من ....دیگه نمیخوام...بهم بگه...قاتل...من ...هنوز اونو کامل ندیدم ....همیشه از من فراری ...بود ...من...
تانر:بسه بسه (که اشک از چشمان تانر هم سرازیر میشه )
(در باز میشه و همشون دور یونا جمع میشن و )
جونگ کوک:بچه ها اومدین؟
ماریا:چی میگی ؟
ناشناس:تکون نخور
ماریا:تو...
جونگ کوک:حالا فهمیدی هیچکس حق نداره به یونا دست بزنه یا بهش آسیب بزنه (که فرد پشت سر ماریا با تفنگ میزنه به ماریا و بیهوش میشه)
یوجین:یونا...یونا خوبی ببخشید قشنگم معذرت میخوام
یونا:این ..خوابه؟
یوجین:نه عزیزم من همینجام
جین:این که جای قبلی هست ای خدا
یونا:دلم برات تنگ شده بود برای...خودت...صدات..چهره..زیبات...من....
یوجین:یونااااا نهههه(یونا از هوش میره و یوجین اونو محکم توی بغلش میگیره و گریه میکنه)نه نه توروخدا باهام حرف بزن من هنوز معذرت خواهی نکردمم یوناا
جونگ کوک:چی...چیشده؟
جین:اون نبض نداره برید کناررر ....یونا بیدار شو تو میتونی
(یک سال بعد)
جونگ کوک:من چطوری قبلا بدون تو زندگی میکردم ؟
جین:توهم اومدی
یوجین:میبینم که همتون اینجایین
شیو:خودت اینجا چیکار میکنی؟
یوجین:اومدم خواهرم رو ببینم یک هفته هست ندیدمش
یونگی:راستش فک کنم الان خیلی خوشحاله که جینو هم هست
جینو:سلام بچه ها
جونگ کوک:سلام چطوری؟
جینو:خوبم ...هنوز خبری نیست ؟
جیمین:نه هنوز هم خوابه یک سال آخه بگو خسته نشدی ؟
دکتر:امروزم همتون اینجایید امروز پیشرفت خوبی داشته تونستیم یه سری فعالیت هایی رو از مغزش دریافت کنیم
جونگ کوک:این خوبه مگه نه؟
یونگی:جونگ کوککک
جونگ کوک:خب چیه
دکتر:آره ...فعلا
همشون :خیلی ممنون
(خب یه توضیح کوچولو:جینو قبل از اینکه بخواد ماشین منفجر بشه پیتر که از کشور خارج بر گشته بود متوجه هما چیز بوده و از نقشه های تانر با خبر بوده پس به دنبال جبران بوده به خاطر همین جینو رو نجات میده و یونا هم بعد از اینوهوتیر میخوره جین بهش ماساژ قلبی و تنفس مصنوعی میده و بر میگرده و سریع اونو به بیمارستان منتقل میکنن ولی یک سال میره تو کما و ماریا و تانر هم به دست پلیسا سپردهمیشه و به اعدام محکوم میشن و بعد از یک سال بهوش میاد)
یوجین:هی یونا الان انگشتاش رو تکون داد
جونگ کوک:ببینم توهمی هستی ؟
یوجین:ببینین(که چشماش رو باز میکنه)
همه :یونااا
یونگی:دکترررر
(یک هفته میگذره و یونا از بیمارستان مرخص میشه )
جونگ کوک:خب بیا اینطرف یواش
یونا:من خوبم
جونگ کوک:خیله خب پس میدونم موقع درستی نیست ولی من با من ازدواج میکنی؟
یونا:چی میگی؟
یونگی:داره اعتراف میکنه دیگه ولی یه خورده بد تیپ هست منم خیلی دوست دارم اعتراف کنم
یونا:به چی؟
یونگی:اینکه دوست دارم
یونا:یونگی!
یونگی:نگران نباش ولی دیگه دوست ندارم(ددوغ میگه🥲پسرممم😭😭😭)
یونا:یونگی ولی یمن خیلی دوست دارممم البته به عنوان ....
یونگی:دوست میدونم....اگر اشکت رو بیرون آورد به من بگو خودم میکشمششش
یونا:من...
جونگ کوک:دمت گرم مرسی
یونگی:حواست باشه
جونگ کوک:خب چی میگی ؟
یونا:(با گریه برای حرف های یونگی)آ...آره
جونگ کوک:جدییی؟
یونگی:پس مبارکههه
یک هفته بعد
عروسی جونگ کوک و یونا
عاقد:آیا خانم یونا آقای جونگ کوک را به همسری خود قبول میکنید ؟
یونا:بلههه
عاقد:آیا آقای جونگ کوک خانم یونا را به همسری خود قبول میکنید؟
جونگ کوک:بلهههه
همه:ببوسش ببوسش ببوسش
جونگ کوک:اوکی من که از خودامه
یونا:جونگ کوککک
جونگ کوک:باشه باشه (و پیشونی یونا رو میبوسه و بعد بوسی به روی لب یونا میگذارد و ماجرا به خوبی تموم میشه انشالله قسمتتون بشه😭😂)
چطور بود اگور پگوریاااا 🙃😊
((پایان))
منتظر داستان بعدی باشیددد💙💜😇
- ۲۰۹
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط