میانوکو مو هاشو رنگ کرد مو هاش خیلی خوشگل شده بود توی شهر
میانوکو مو هاشو رنگ کرد مو هاش خیلی خوشگل شده بود توی شهر پر از مغازه بود میانوکو دیگه نتونست خرید نکنه رفت توی مغازه لباس فروشی و لباس خرید رفت توی اتاق پرو و لباس رو پوشید شب شده بود میانوکو صدا هایی رو می شنید بعد گفت برم و یک ماسک بگیرم تا منو نشناسن از یک مغازه یک ماسک روباه خرید و روی صورتش گذاشت و به سمت صدا رفت دید یک عالمه زن اونجا هستند با یک مرد زیبا فهمید که اون مرد همون پادشاهی هست که قلب زن هارو می خوره از جمعیت عبور کرد و به اون مرد نزدیک شد او مردی با مو های زرشکی و چشم های قرمز بود تاجی روی سر داشت و با ده تا بادیگارد بود مرد چشمش به میانوکو افتاد و بهش خیره شد میانوکو با او چشم تو چشم شد میانوکو از اون مرد فرار کرد و میانوکو خیلی ترسیده بود ایا اون مرد فهمیده بود که میانوکو کی بود میانوکو به سمت جنگل رفت و به ابشاری رسید اونجا ماسکش رو در اورد و گریه کرد و گفت هیکا کجایی. هیکا و ساروک تازه جلسشون تموم شد و به سمت شرکت رفتند هردو انها به سمت اتاق میانوکو رفتند و دیدن که نیست ساروک از نگهبان ها پرسید که ماشین سیاهی به اینجا اومده نگهبان ها گفتند نه ساروک و هیکا فهمیدن که میانوکو به گذشته رفته و قرار با پادشاه ملاقات کنه هیکا به ساروک گفت چیکار کنم میانوکو رو بردن ساروک گفت باید به گذاشته بریم هیکا و ساروک به سمت جادوگر شرکت رفتن و گفتند میانوکو توی گذاشته هست جادوگر گفت نمیشه شما وارد گذشته بشین هیکا با عصبانیت گفت همین الان جادوگر گفت نمیشه اصلا به اونجا رفت ساروک گفت حداقل اونو راهنمایی کن جادوگر گفت باشه. میانوکو که توی گذشته بود و کنار ابشار نشسته بود صدای کسی رو شنید سریع ماسکش را زد و دید پشت سرش یک مرد با مو های ابی هست پرسید تو کی هستی
- ۷۶۶
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط