𝓈𝓂𝒾ℓℯ

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

Part "60"

☆ویو هانا☆

با قدم‌های تند از اتاق دور شدم.

هنوز صدای قلبم رو می‌شنیدم.

بی‌اختیار دستم روی جیب لباسم رفت.

برگه هنوز همونجا بود.

یه نفس راحت کشیدم.

اما هنوز استرس داشتم.

اگه آقای الکس یا آنا می‌فهمیدن اون برگه پیش منه...

حتی جرئت فکر کردن بهش رو هم نداشتم.

وقتی به طبقه پایین رسیدم، سعی کردم مثل همیشه رفتار کنم.

چند تا از خدمتکارها مشغول جمع کردن میز ناهار بودن.

آستین‌هامو بالا زدم و بدون اینکه چیزی بگم، شروع کردم به کمک کردن.

مونا از کنارم رد شد.

یه نگاه کوتاه بهم کرد.

مونا: خوبی دخترم؟

لبخند کمرنگی زدم.

هانا: آره مادر... فقط یکم خسته‌ام.

مونا چیزی نگفت.

اما انگار فهمیده بود یه چیزی ذهنم رو درگیر کرده.

...

چند دقیقه بعد، مهمون‌ها کم‌کم آماده رفتن شدن.

الکس و تهیونگ اون مرد میانسال رو تا جلوی در عمارت همراهی کردن.

من از داخل سالن، مشغول مرتب کردن گلدون‌ها بودم.

اما بی‌اختیار حواسم به حرف‌هاشون بود.

مرد میانسال قبل از سوار شدن، یه لحظه برگشت.

نگاهش روی من ثابت موند.

چند ثانیه فقط نگاهم کرد.

اخم‌هایش آروم در هم رفت.

بعد خیلی آهسته رو به الکس گفت:

مرد: اون دختر...

الکس: کدوم دختر؟

مرد نگاهش هنوز روی من بود.

مرد: همونی که اسمش هانا بود...

خیلی شبیه یه نفره...

الکس لبخندش محو شد.

چند لحظه سکوت کرد.

مرد دوباره آروم گفت:

مرد: هرچی بیشتر نگاهش می‌کنم...

بیشتر یاد کیان می‌افتم...

همون لحظه، دست الکس مشت شد.

با صدایی سرد گفت:

الکس: دیگه اسمش رو نیار...

اون ماجرا سال‌ها پیش تموم شد.

مرد آهی کشید.

مرد: ولی گذشته، هیچ‌وقت واقعاً تموم نمیشه...

مخصوصاً وقتی...

حرفش رو نصفه رها کرد.

در ماشین رو باز کرد و سوار شد.

ماشین آروم از عمارت دور شد.

الکس چند لحظه همونجا ایستاد.

بعد بدون اینکه چیزی بگه، وارد عمارت شد.

من هنوز کنار گلدون ایستاده بودم.

اسمی که شنیده بودم، مدام توی ذهنم تکرار می‌شد.

کیان...

همون اسم...

اسم پدرم بود...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

https://wisgoon.com/victaria_mj.2بانوی قشنگم رمان نویس هست پ...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "59"☆ویو هانا☆از جلوی اتاق آقای الکس دور شدم.اما ه...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "58"☆ویو هانا☆از آشپزخونه دسرها رو داخل سینی چیدم....

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "56"☆ویو هانا☆همراه آنا وارد آشپزخونه شدم.از همون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط