او را در آغوش بگیرند.
او را در آغوش بگیرند.
واقعیت جنسی آن شب این بود: ات با هر سه یکی یکی و گاهی همزمان بود. تهیونگ اول وارد شد — آرامتر از همیشه. جونگکوک بعد از او — با احتیاطی که هیچکس باورش نمیکرد. و اون وو آخر — با بوسههایی که هر جای زخمهای ات را شفا میداد.
( درحال به چوخ رفتن هستم دوستان منظورم این نیس ک هرسه همزمان وارد میشن ها😬 یعنی وقتی تهیونگ تموم میشه میاد بیرون بعد جونگکوک و وقتژ جونگکوک میاد بیرون اون وو😐 بابا اینا چیه تروخدااااا از این پیشنهادیا ندین😭)
ات گریه کرد. نه از درد. از چیزی شبیه آزادی. از چیزی شبیه اینکه بالاخره بعد از یک سال، بدنش دیگر میزبان اجباری نبود. مهمان بود. مهمانی که انتخاب کرده بود بماند.
صبح شد. هر چهار نفر توی تخت بزرگ اتاق اصلی خوابیده بودند. ات وسط. سرش روی سینهی تهیونگ. پاهایش لای پاهای جونگکوک. دستش توی دست اون وو.
برای اولین بار، ات لبخند زد توی خواب.
───
چهار ماه بعد.
ات صبح ها از خواب بیدار میشد و حالت تهوع داشت. یک هفته شد. فکر کرد غذا مسموم شده. اما اون وو گفت
٪شاید حاملهای ( از اولش میدونستم اون وو نابغس )
آزمایش گرفتند. مثبت.
؟خبر خوبه،
دکتر گفت.
؟سه تا قلب میزنه.
تهیونگ سفید شد. جونگکوک لیوانش را انداخت. اون وو ایستاد و دهانش باز ماند.
ات دستش را روی شکمش گذاشت.
+سه تا؟
؟بله. دو پسر و یک دختر. تبریک میگم. ( تکنولوژی روحال میکنین😌)
در ماشین، سکوت بود. تا اینکه تهیونگ حرف زد.
=مال کدومِ ماست؟
ات خندید. اولین بار بود که میخندید. واقعی.
+مال هر سه تون. نمیدونم کدوم با کدوم. مهم نیست. بچههای همهی ما هستند.
جونگکوک فرمان را محکم گرفت.
_من پدر بدی بودم برای تو. میترسم واسه بچهها هم همینطور باشم.
ات دستش را گذاشت روی دست جونگکوک. تو آدمی عوض میشی. براشون. واسه من. میدونم میتونی.
اون وو از صندلی عقب گفت:
٪اسم دختر رو چی میذاریم؟
ات فکر کرد.
+سول. به معنی آسمان. چون بالاخره بعد از طوفان، آسمون رو دیدم.
تهیونگ گفت:
=پسر اول رو بذار جی هو— یعنی کسی که راه رو نشون میده
واقعیت جنسی آن شب این بود: ات با هر سه یکی یکی و گاهی همزمان بود. تهیونگ اول وارد شد — آرامتر از همیشه. جونگکوک بعد از او — با احتیاطی که هیچکس باورش نمیکرد. و اون وو آخر — با بوسههایی که هر جای زخمهای ات را شفا میداد.
( درحال به چوخ رفتن هستم دوستان منظورم این نیس ک هرسه همزمان وارد میشن ها😬 یعنی وقتی تهیونگ تموم میشه میاد بیرون بعد جونگکوک و وقتژ جونگکوک میاد بیرون اون وو😐 بابا اینا چیه تروخدااااا از این پیشنهادیا ندین😭)
ات گریه کرد. نه از درد. از چیزی شبیه آزادی. از چیزی شبیه اینکه بالاخره بعد از یک سال، بدنش دیگر میزبان اجباری نبود. مهمان بود. مهمانی که انتخاب کرده بود بماند.
صبح شد. هر چهار نفر توی تخت بزرگ اتاق اصلی خوابیده بودند. ات وسط. سرش روی سینهی تهیونگ. پاهایش لای پاهای جونگکوک. دستش توی دست اون وو.
برای اولین بار، ات لبخند زد توی خواب.
───
چهار ماه بعد.
ات صبح ها از خواب بیدار میشد و حالت تهوع داشت. یک هفته شد. فکر کرد غذا مسموم شده. اما اون وو گفت
٪شاید حاملهای ( از اولش میدونستم اون وو نابغس )
آزمایش گرفتند. مثبت.
؟خبر خوبه،
دکتر گفت.
؟سه تا قلب میزنه.
تهیونگ سفید شد. جونگکوک لیوانش را انداخت. اون وو ایستاد و دهانش باز ماند.
ات دستش را روی شکمش گذاشت.
+سه تا؟
؟بله. دو پسر و یک دختر. تبریک میگم. ( تکنولوژی روحال میکنین😌)
در ماشین، سکوت بود. تا اینکه تهیونگ حرف زد.
=مال کدومِ ماست؟
ات خندید. اولین بار بود که میخندید. واقعی.
+مال هر سه تون. نمیدونم کدوم با کدوم. مهم نیست. بچههای همهی ما هستند.
جونگکوک فرمان را محکم گرفت.
_من پدر بدی بودم برای تو. میترسم واسه بچهها هم همینطور باشم.
ات دستش را گذاشت روی دست جونگکوک. تو آدمی عوض میشی. براشون. واسه من. میدونم میتونی.
اون وو از صندلی عقب گفت:
٪اسم دختر رو چی میذاریم؟
ات فکر کرد.
+سول. به معنی آسمان. چون بالاخره بعد از طوفان، آسمون رو دیدم.
تهیونگ گفت:
=پسر اول رو بذار جی هو— یعنی کسی که راه رو نشون میده
- ۴۸۷
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط