نگاه ممنوعه

«نگاه ممنوعه »
ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟙
𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒
After the Damage**

سه روز گذشت.

سه روزی که هیچ‌چیز شبیه قبل نبود.

میرا به شرکت نیامد.

و تهیونگ…

انگار تبدیل به آدم دیگری شده بود.

دیگر خبری از نگاه‌های دزدکی، لمس‌های ناگهانی یا پیام‌های نصفه‌شب نبود. فضای بین ما سرد شده بود، اما نه از بی‌احساسی… از سنگینی چیزی که خراب کرده بودیم.

و این بدتر بود.

آن روز عصر، وقتی بیشتر کارمندها رفته بودند، داشتم وسایلم را جمع می‌کردم که صدای قدم‌هایی مقابلم ایستاد.

بدون اینکه سر بلند کنم، فهمیدم خودش است.

تهیونگ آرام گفت:
«باید حرف بزنیم.»

خسته‌تر از آن بودم که فرار کنم.

کیفم را روی میز گذاشتم و بالاخره نگاهش کردم.

او واقعاً خسته به نظر می‌رسید. زیر چشم‌هایش تیره شده بود و برای اولین بار از وقتی شناختمش، آن اعتمادبه‌نفس همیشگی داخل نگاهش نبود.

چند لحظه فقط نگاهم کرد.

بعد آهسته گفت:
«میرا خونه رو ترک کرده.»

قلبم فشرده شد.

نگاهم را پایین انداختم.
«متأسفم.»

تهیونگ با تلخی خندید.
«همه‌چی داره از هم می‌پاشه و تو هنوز داری معذرت‌خواهی می‌کنی.»

«چون تقصیر منه.»

«نه.»
صدایش محکم شد.
«من انتخاب کردم.»

اشک در چشم‌هایم جمع شد.
«ولی منم می‌تونستم جلوشو بگیرم.»

او چند قدم نزدیک‌تر آمد.
«اگه زمان برگرده… می‌تونی واقعاً بگی که ازم دور می‌مونی؟»

جواب نداشتم.

و سکوت من، خودش اعتراف بود.

تهیونگ نفس عمیقی کشید و دستش را روی پیشانی‌اش کشید.
«تمام این مدت سعی کردم خودمو قانع کنم که فقط یه احساس زودگذره.»

آرام نگاهم کرد.

«ولی نیست.»

قلبم درد گرفت.

چون با وجود تمام عذاب وجدانم… من هم هنوز دوستش داشتم.

و همین ترسناک‌ترین قسمت ماجرا بود.

لب زدم:
«الان دیگه همه‌چی خراب شده.»

او بی‌درنگ جواب داد:
«پس بذار حداقل واقعی باشه.»

اخم کردم.
«منظورت چیه؟»

چند ثانیه سکوت کرد؛ انگار داشت کلماتش را انتخاب می‌کرد.

بعد گفت:
«می‌خوام از میرا جدا شم.»

چشم‌هایم با شوک باز شد.

«تهیونگ—»

«این ازدواج مدت‌ها بود تموم شده بود.»
صدایش آرام اما مطمئن بود.
«تو فقط باعث شدی دیگه نتونم بهش دروغ بگم.»

سرم را تکان دادم.
«ولی الان همه فکر می‌کنن من باعثش شدم.»

او مستقیم داخل چشم‌هایم نگاه کرد.
«تو باعث شدی بالاخره حقیقتو ببینم.»

نفس در سینه‌ام گیر کرد.

چرا هنوز وقتی اینطوری نگاهم می‌کرد، قلبم ضعیف می‌شد؟

تهیونگ آرام دستم را گرفت.

این بار مخالفت نکردم.

انگشت‌هایش دور دستم قفل شد و با صدایی پایین گفت:
«فقط یه بار… بدون ترس بهم بگو که هیچ حسی بهم نداری.»

اشک از گوشه‌ی چشمم پایین افتاد.

چون نمی‌توانستم.

چون حقیقت این بود که هنوز هم با هر نگاهش قلبم از کنترل خارج می‌شد.

لب‌هایم لرزید.
«دارم سعی می‌کنم ازت متنفر باشم.»

تهیونگ خیلی آرام نزدیک‌تر شد.

آن‌قدر نزدیک که نفسش روی صورتم نشست.

«و موفق شدی؟»

چشم‌هایم را بستم.

و ثانیه‌ای بعد، لب‌هایش آرام روی لب‌هایم نشست.

این بوسه مثل قبل پرشور و دیوانه‌وار نبود.

درد داشت.

دلتنگی داشت.

و حسی شبیه خداحافظی.

اما درست همان لحظه، گوشی من روی میز شروع به زنگ خوردن کرد.

با نفس‌های نامنظم از او فاصله گرفتم و به صفحه نگاه کردم.

و خون در رگ‌هایم یخ زد.

"میرا Calling..."

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟚𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒** The Call**اسمش روی صفحه ...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟛𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒** What Comes After**یک هف...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟘𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 When Everything Falls Apar...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟡𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 The Truth Hidden in His Eye...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟜𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒* The Last Thing She Left ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط