گفتی حدیث عشق، که فردا نمی‌شود

گفتی حدیث عشق، که فردا نمی‌شود
در قلب من به جز تو کسی جا نمی‌شود

باز آ و بر مزار دلم آه و ناله کن
بعد از تو مُرده است و دگر پا نمی‌شود

با تازیانه ات به تنِ خسته‌ام بزن
این کالبد شکسته دگر تا نمی‌شود

دریا خروش می‌کند این خشم، خوی اوست
هر مُرده آب و برکه که دریا نمی‌شود

امشب کنار خاطره‌ها پیک می‌زنم
مستِ کنار عکس تو رسوا نمی‌شود

راه خودت بگیر و از این کوچه‌ها برو
چون من کسی برای تو پیدا نمی‌شود

دیگر به در نکوب که این خانه بعد تو
بسته درش به روی کسی وا نمی‌شود

بگذشتی از صبا و به آتش کشاندی اش
دیدند جمله عالم و حاشا نمی‌شود
ارس آرامی
دیدگاه ها (۱)

بلدم تكیه كنم باز به دیوار خودمیا حصاری بکشم دور و بر غار خو...

گاهی نفسی هست٬ ولی هم نفسی نیستدر هر نفست جز نفست، هیچ کسی ...

دوشینه جانان نزد ما افتان و خیزان آمده‌استافتان و خیزان نزد ...

گیرم از سر گذشت این جمعهبا شنبه بی تو بودن چه کنم؟#ارس_آرامی

#اخرین_پیچ#پارت_30                          «شبی که همه‌چیز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط