پارت ⁸
پارت ⁸
به آرامی نشسته بودن و شام میخوردن و بعد لباس خواب هر دو رو خدمت کار ها آوردن و پوشیدن جیمین گفت :
جیمین:لیا اگه میشه شونه های من رو ماساژ بدی .
لیا : حتما سرورم
جیمین سرش را روی پاهای لیا گذاشت و لیا شروع کرد به مالش که سر جیمین سنگینی کردو نفس هاش منظم شده آروم سرش رو روی بالش گذاشت که در بغل کسی فروع رفت و آروم خوابید صبح با صدای دونگ هی بیدار شدم
دونگ هی : بانو و. عالیجناب لطفا بیدار شید باید به صبحانه برید .
هر دو بیدار شدن و آماده شدن لیا یک هانبوک بسیار زیبا به رنگ آبی با دامن قرمز پوشید و آماده شد باهم به میز صبحانه رفتن ملکه با نفرت به اون نگاه میکرد. نشستن و در حال خوردن صبحانه بودن که گفت:
ملکه : استعدادی توی شود نوشتن نداری توی مبارزه چطوری .
قبل از اینکه لیا چیزی بگه جیمین گفت:
جیمین: مادر جان اون دختر وزیر کیم و خواهر ژورنال کیم هست و مثل اونها کماندار عالی و مبارز خوبی هم هست .
لیا: نظر لطف شماست عالیجناب من در خانه همیشه با برادرم در حال تمرین بودم .
ملکه : توی دوخت و دوز چطوری ؟
لیا : من به دوخت و دوز علاقه دارم و بیشتر در وقت هایی که بیکارم در حال گلدوزی هستم بانوی من
ملکه : عو خوبه پس بیا یه کاری کنیم من و تو هر روز بعد از صبحانه مینشینیم و گل دوزی برای همسرانمون میکنیم خوبه ؟
لیا : من مشکلی ندارم بانو بسیار هم عالی که من هر روز صبح پیش شما باشم .
ملکه : بانو هان وسایل گل دوزی رو بیارید آرم اژدها میدوزیم.
یونگی : بسیار عالی این کار بسیار جذابه .
هر دو شروع کردن به دوختن نزدیک غروب شد که نصف کار رو انجام داده بودن .
ملکه : آی دختر تمومش کردی .
لیا: خیر بانوی من فکر کنن بای. بقیه رو برای فردا بزاریم
ملکه : درسته دختر . فردا جشن لباسه باید بهترین ها رو انتخاب کنیم فراموش نکنی .
لیا : خیر بانو حتما میام .
لیا به اقامت گاهشون رفت که در رو باز کرد با جیمین رو به رو شد .
لیا : عالیجناب شما اینجا هستید .دیر کردم عذر میخوام
جیمین: این طور نیست . راحت باش منم تازه اومدم
شام خوردن و لباس های خوابشون رو پوشیدن .
و روی تشک خوابیدن
ادامه در کامنت 🍅
به آرامی نشسته بودن و شام میخوردن و بعد لباس خواب هر دو رو خدمت کار ها آوردن و پوشیدن جیمین گفت :
جیمین:لیا اگه میشه شونه های من رو ماساژ بدی .
لیا : حتما سرورم
جیمین سرش را روی پاهای لیا گذاشت و لیا شروع کرد به مالش که سر جیمین سنگینی کردو نفس هاش منظم شده آروم سرش رو روی بالش گذاشت که در بغل کسی فروع رفت و آروم خوابید صبح با صدای دونگ هی بیدار شدم
دونگ هی : بانو و. عالیجناب لطفا بیدار شید باید به صبحانه برید .
هر دو بیدار شدن و آماده شدن لیا یک هانبوک بسیار زیبا به رنگ آبی با دامن قرمز پوشید و آماده شد باهم به میز صبحانه رفتن ملکه با نفرت به اون نگاه میکرد. نشستن و در حال خوردن صبحانه بودن که گفت:
ملکه : استعدادی توی شود نوشتن نداری توی مبارزه چطوری .
قبل از اینکه لیا چیزی بگه جیمین گفت:
جیمین: مادر جان اون دختر وزیر کیم و خواهر ژورنال کیم هست و مثل اونها کماندار عالی و مبارز خوبی هم هست .
لیا: نظر لطف شماست عالیجناب من در خانه همیشه با برادرم در حال تمرین بودم .
ملکه : توی دوخت و دوز چطوری ؟
لیا : من به دوخت و دوز علاقه دارم و بیشتر در وقت هایی که بیکارم در حال گلدوزی هستم بانوی من
ملکه : عو خوبه پس بیا یه کاری کنیم من و تو هر روز بعد از صبحانه مینشینیم و گل دوزی برای همسرانمون میکنیم خوبه ؟
لیا : من مشکلی ندارم بانو بسیار هم عالی که من هر روز صبح پیش شما باشم .
ملکه : بانو هان وسایل گل دوزی رو بیارید آرم اژدها میدوزیم.
یونگی : بسیار عالی این کار بسیار جذابه .
هر دو شروع کردن به دوختن نزدیک غروب شد که نصف کار رو انجام داده بودن .
ملکه : آی دختر تمومش کردی .
لیا: خیر بانوی من فکر کنن بای. بقیه رو برای فردا بزاریم
ملکه : درسته دختر . فردا جشن لباسه باید بهترین ها رو انتخاب کنیم فراموش نکنی .
لیا : خیر بانو حتما میام .
لیا به اقامت گاهشون رفت که در رو باز کرد با جیمین رو به رو شد .
لیا : عالیجناب شما اینجا هستید .دیر کردم عذر میخوام
جیمین: این طور نیست . راحت باش منم تازه اومدم
شام خوردن و لباس های خوابشون رو پوشیدن .
و روی تشک خوابیدن
ادامه در کامنت 🍅
- ۷.۸k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط