جنون مافیا

جنون مافیا
☆part9S1☆
پدربزرگ: سوآ دخترم به خانواده جئون خوش امدی

با چیزی که گفتن واکنشی نشون ندادم چون هیچ باوری درمورد اینکه من باشم نداشتم
منتظرم بود کس دیگه ای برره جلو یه سوای دیگه یکی دیگه...

پدربزرگ: سوا...
سوا: م..من؟
پدربزرگ: به غیر تو سوای دیگه ای هست

کل بدنم یخ زد ففط یه نوک پا مونده بود تا بیوفتم تو اون دنیا... حالت تهوع داشتم...

ویو کوک
چی؟ من باید با یه خدمتکار ازدواج کنم...
اون دختره... آه خدایا
اما بدون هیچ واکنشی فقط نگاه میکردم.. سردتر از همیشه از همه متنفر بودم اون زندگیمو خراب کرده

عمه ک: چ.. چی؟ باباجون ولی اون یه خدمتکاره..(خنده عصبی کرد) قطعا دارید شوخی میکنید نه...از اولشم قرار بود با لینا ازدواج کنن اون... اون دوتا از بچگی برای هم و همو نشون کرده بودن
پدربزرگ: همینی که گفتم...نیازی نمیدونم دلایلمو برای شماها توضیح بدم یا ثابت کنم

ویو سوا
حالم داشت دقیقه به دقیقه بدتر میشد.. کمی عقب رفتم و پا تند کردم به سمت دستشویی و حالم بد شد
سوجین دنبالم دوید
سوجین: سوا سوا حالت خوبه؟
بعد از چند دقیقه صدای در اومد و بعدش هم جین با اون شونه های پهنش جلومون ظاهر شد توی راهرو
جین: سوا حالت خوبه؟
سوا:..
جین: ببین میدونم خیلی شوکه شدی اما خب...بعدا خودت میفهمی چرا منم نمیدونم ولی پدربزرگ هرکارشو با یه دلیل منطقی پیس میبره
سوجین: چه دلیل منطقی دقیقا؟... الان باید چیکار کنیم
جین: بیا بریم توی اشپزخونه.. همه رفتن.. کسی نیست
سوا: اون چی...
جین: منظورت از اون... ها اوکی(خنده کوتاه)
نه اونم با اعصاب خط خطی همیشگیش رفت توی اتاقش

ویو سوا
اینقدری بدبخت بودم که حوصله حرف زدنم نداشتم
مامانم که ولم کرد... پدرمم که مرد
من موندم با یه شوهر.. عاح تف تو شوهر...
من موندم با یه پسری که دوسش ندارم و اونم دوسم نداره... کسی که اهمیتی نمیده بهم
دقیقا... من توی این دنیا نفرین شدم
دیگه چیزی به نام محیت برام وجود نداره
با رفتنمون به سالن جیمین سرشو چرخوند و مارو دید
تهیونگ هم اومد سمتم
پایان ویو

تهیونگ: حالت خوبه
سوا: اهوم
تهیونگ: دخترجون نگران نباش... یه جئون جونگکوکه دیگه
جین: تو دو دیقه خفه شو
جیمین:وای تهیونگ وقت نشناس

وقتی نشستیم اونا شروع کردن به دلداری دادنم.. برخلاف اون جونگکوک خیلی مهربون تر بودن که یهو خودش ظاهر شد
جین: کجا میری این وقت شب
جونگکوک: پیش جیمو
جیمین: هی پسر...(به اشاره سعی کرد به سوا اشاره کنه ولی جونگکوک حتی نگاهم نکرد)

اون حتی بهمم نگاه نکرد
ببین تروخدا همین اول که میره پیش دوست دخترش دیگه خدا به داد بعدنا برسه

.....
فردا صبح
سوجین: دختر دیوونه شدی
سوا: برای چی
سوجین: این لباسا چیه.. تو که دیگه خدمتکار نیستی
سوا: ولم کن تروخدا
اجوما: دخترم حالا که اینطوره این صیحانه هارو ببر سر میزشون
سوا: تروخدا اجوما... نمیخوام حتی ببینمش
اجوما: بدو
ویو سوا
صبحانه رو بردم
پسرا بودن... پدر و مادر کوک و خودش
بابای ک: دخترم چرا هنوز اینکارارو میکنی؟...زودباش بشین سر میز
سوا: ممنون من خوردم
مامان ک: نخیرم عزیزم باید بشینی.. برو بشین اونجا کنار جونگکوک

ایخدا بدبخت تر از من پیدا نکردی بدبخترش کنی
تهیونگ تکون خورد و رفت یه صندلی اونور تر و من دقیقا وسط تهیونگ و جونگکوک نشسته بودم
تهیونگ: زنداداش خوب خوابیدی؟
یکم خندیدم که جونگکوک...
دیدگاه ها (۱۱)

جنون مافیا ☆part10S1☆تهیونگ: زنداداش دیشب خوب خوابیدی سوا: ا...

جنون مافیا ☆part11S1☆سنگینی سکوت رو میتونستم حس کنم سرد بودن...

جنون مافیا ☆part8S1☆جین: نمیتونم پیداتون کنم. جونگکوک: خب پس...

جنون مافیا ☆part7S1☆ظرفو با احتیاط دستم گرفتم بوی س..یگار پی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط