بازی_در_خون🍷🔪

بازی_در_خون🍷🔪
پارت دویست پنجاه دو🍷🔪


حالا کجا میرفتم من ؟! مگه اینجا آشنایی چیزی داشتم برم پیشش..

دلم برا دوستم تنگ شده بود
بازم یادش افتادم

باید یه روز برم دیدنش..اگه این غول بیابونی بزاره

از پله ها رفتم پایین
شکمم یکم جلو اومده بود...

رفتم داخل اشپزخونه

همه داشتن کار میکردن
اغلبشون جوون بودن
ولی نمیدونم‌چرا انقدر از من بدشون می اومد

حاظر نبودن من و ببینن اصلا

شونه ای بالا انداختم
به جهنم ، مگه من خوشم می اومد ازشون!؟
دروغ چرا

من دوست داشتم اینجا چند تا دوست داشته باشم

ولی وقتی با غیض نگاهم میکنن چی بگم؟
بگم خواهش میکنم دوستام شین

خاتون با دیدنم سریع جلو اومد و گفت
+خانوم جان چیزی میخواین؟!

اوهومی گفتم
_خوراکی چی دارید؟!

لب زد
+بشینید اینجا الان سریع خودم میارم

نه ای گفتم
در یخچال و باز کردم که نگاهم خورد به هویچ
برش داشتم
+اینو میخورم...
دیدگاه ها (۸)

بازی_در_خون🍷🔪پارت دویست پنجاه سه🍷🔪بعد نشستم روی صندلی اونجاه...

بازی_در_خون🍷🔪پارت دویست پنجاه چهار🍷🔪لبخند کجی زد دستشو جک کر...

بازی_در_خون🍷🔪پارت دویست پنجاه یک🍷🔪با غیض ازش جدا شدم خوب بهم...

بازی_در_خون🍷🔪پارت دویست پنجاه🍷🔪سرمو به نشونه ی نه تکون ندارم...

بهترین دوست 🖤🕊تک پارتی: از زبان ایو: یکشنبه صبح با سولی قرار...

سناریو یاندره سانزو

آزادترین تقدیر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط