قسمت ۲: سایهی سنگینِ تغییر
قسمت ۲: سایهی سنگینِ تغییر
هوا ابری بود و آسمان سئول رنگی متمایل به خاکستری داشت؛ رنگی که دقیقاً با حالِ درونیِ سو-آمین همخوانی داشت. او پشت میز کوچک رستورانش نشسته بود و به برگه اخطاریهای نگاه میکرد که شهرداری برای تخریب بخشی از بافت قدیمی محله ارسال کرده بود. جی-وو، که از پنجرهی دفتر شیشهای و لوکس شرکتش به شهر خیره شده بود، ناگهان تلفنش زنگ خورد. تماس از طرف مین-هو بود که خبر میداد هوا-یونگ به دلیل بدهی، اجازه ورود به تمرینگاهش را پیدا نکرده است. فشارهای زندگی در سئول، مثل زنجیر دور گردن هر کدام از آنها سفتتر شده بود.در همین لحظات، «جونگ-سوک» وارد دفتر مدیریت شرکت ساختوساز شد. او برخلاف بقیه، نگاهش به پروژهی بازسازی محلهی قدیمی دوستانش افتاده بود. او میدانست که امضای او میتواند حکم مرگ یا زندگی رستوران سو-آمین را امضا کند. وقتی برای صرف نهار به همان کافهی محلی رفتند،هیچکس حرفی از مشکلاتش نزد؛ همه نقابِ “موفقیت” بر چهره داشتند. مین-هو که سعی میکرد با شوخیهای تکراری جو را عوض کند، متوجه لرزش دستِ سو-آمین هنگام ریختن چای شد. جی-وو هم در تمام طولِ نهار، مدام پیامهای کاریاش را چک میکرد.
هوا-یونگ که حالا بیخانمان شده بود،در سکوت به آنها نگاه میکرد. او میدید که چطور دوستانِ صمیمیاش، زیرِ بارِ فشارهای جامعه، به غریبههایی تبدیل شدهاند که نمیتوانند حتی ازدردهایشان بگویند. وقتی از کافه بیرون آمدند، باد شدیدی وزید و ورقههای نقشهکشیِ جونگ-سوک از دستش رها شد و روی زمین پخش شد. سو-آمین خم شد تا آنها را جمع کند، اما چشمانش به نامِ شرکتِ روبروی محلهشان افتاد؛همان شرکتی که قرار بود خانهاش را خراب کند. نگاههای آنها در آن لحظه به هم گره خورد. دیگر هیچچیز مثل قبل نبود.
آن شب، هرکدام در اتاقهای کوچک و سردِ خود، به سقف خیره شده بودند. سئول در بیرون از پنجرهها با نورهای نئونیاش میدرخشد، اما در دلِ این دوستان، تاریکیِ عمیقی بود. جی-وو پیامی نوشت:“فردا همدیگر را در پشتبام ببینیم.” او میدانست که اگر این سکوت نشکند، آنها برای همیشه همدیگر را از دست خواهند داد. فردا قرار بود روزِ اعترافهای سخت باشد؛ روزی که نقابها کنار میرفتند و حقیقت، مثلِ طوفانی که در راه بود، قرار بود زندگیشان را زیر و رو کند.
#رمان
𝗖𝗵𝗼𝗶𝗦𝘂𝗹𝗹𝗶𝗵
هوا ابری بود و آسمان سئول رنگی متمایل به خاکستری داشت؛ رنگی که دقیقاً با حالِ درونیِ سو-آمین همخوانی داشت. او پشت میز کوچک رستورانش نشسته بود و به برگه اخطاریهای نگاه میکرد که شهرداری برای تخریب بخشی از بافت قدیمی محله ارسال کرده بود. جی-وو، که از پنجرهی دفتر شیشهای و لوکس شرکتش به شهر خیره شده بود، ناگهان تلفنش زنگ خورد. تماس از طرف مین-هو بود که خبر میداد هوا-یونگ به دلیل بدهی، اجازه ورود به تمرینگاهش را پیدا نکرده است. فشارهای زندگی در سئول، مثل زنجیر دور گردن هر کدام از آنها سفتتر شده بود.در همین لحظات، «جونگ-سوک» وارد دفتر مدیریت شرکت ساختوساز شد. او برخلاف بقیه، نگاهش به پروژهی بازسازی محلهی قدیمی دوستانش افتاده بود. او میدانست که امضای او میتواند حکم مرگ یا زندگی رستوران سو-آمین را امضا کند. وقتی برای صرف نهار به همان کافهی محلی رفتند،هیچکس حرفی از مشکلاتش نزد؛ همه نقابِ “موفقیت” بر چهره داشتند. مین-هو که سعی میکرد با شوخیهای تکراری جو را عوض کند، متوجه لرزش دستِ سو-آمین هنگام ریختن چای شد. جی-وو هم در تمام طولِ نهار، مدام پیامهای کاریاش را چک میکرد.
هوا-یونگ که حالا بیخانمان شده بود،در سکوت به آنها نگاه میکرد. او میدید که چطور دوستانِ صمیمیاش، زیرِ بارِ فشارهای جامعه، به غریبههایی تبدیل شدهاند که نمیتوانند حتی ازدردهایشان بگویند. وقتی از کافه بیرون آمدند، باد شدیدی وزید و ورقههای نقشهکشیِ جونگ-سوک از دستش رها شد و روی زمین پخش شد. سو-آمین خم شد تا آنها را جمع کند، اما چشمانش به نامِ شرکتِ روبروی محلهشان افتاد؛همان شرکتی که قرار بود خانهاش را خراب کند. نگاههای آنها در آن لحظه به هم گره خورد. دیگر هیچچیز مثل قبل نبود.
آن شب، هرکدام در اتاقهای کوچک و سردِ خود، به سقف خیره شده بودند. سئول در بیرون از پنجرهها با نورهای نئونیاش میدرخشد، اما در دلِ این دوستان، تاریکیِ عمیقی بود. جی-وو پیامی نوشت:“فردا همدیگر را در پشتبام ببینیم.” او میدانست که اگر این سکوت نشکند، آنها برای همیشه همدیگر را از دست خواهند داد. فردا قرار بود روزِ اعترافهای سخت باشد؛ روزی که نقابها کنار میرفتند و حقیقت، مثلِ طوفانی که در راه بود، قرار بود زندگیشان را زیر و رو کند.
#رمان
𝗖𝗵𝗼𝗶𝗦𝘂𝗹𝗹𝗶𝗵
- ۸۴
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط