سایه های باران
سـایه های بارانـے
"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓"
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
ساعتها از نیمهشب گذشته بود. هایون در اتاق خوابش روی تخت دراز کشیده بود، اما خواب به چشمانش نمیآمد. تصویر چشمان نقره ای و پر از خشم لوڪاس پشت پلکهایش تکرار میشد. ناگهان، صدای بسیار آرام باز شدن در اتاقش را شنید.
بدون هیچ هشداری، چراغ اتاق روشن شد. لوڪاس کنار تخت ایستاده بود، با اسلحهای که این بار مستقیماً به پیشانی هایون نشانه رفته بود. چهرهاش همچون مجسمهای از سنگ بود، سرد و بیاحساس.
_بلند شو.
صدایش آرام اما مرگبار بود.
_دستهایت را جایی که ببینم بگذار.
هایون با قلبی که میخواست از سینه بپرد، از تخت بلند شد. ترس، گلویش را فشرده بود.
+چی... چه شده؟
_دروغ گفتی.
لوڪاس یک قدم نزدیکتر آمد. نوک اسلحه حالا روی پوست پیشانی هایون داغ میکرد.
_یکی از مردانم گزارش داده که دختری با مشخصات تو، دیشب در نزدیکی منطقه درگیری دیده شده.
اشک در چشمان هایون حلقه زد.
+من... من تمام شب اینجا بودم. میتونی دوربینهای مداربسته ویلا رو چک کنی.
لوڪاس به چشمانش خیره شد، گویی میخواست کوچکترین نشانه دروغ را در آنها پیدا کند. دستش که روی ماشه بود، سفت شد. هایون چشمانش را بست، منتظر شلیکی که هر لحظه ممکن بود بشنود.
اما شلیکی درنگرفت.
به جای آن، صدای تلفن لوڪاس قطع شد. چشمانش برای لحظهای به صفحه تلفن خیره ماند، سپس به هایون برگشت. اسلحه را پایین آورد.
_اشتباه میکردم.
این را با بیاحساسی گفت، اما در چشمانش چیزی شبیه به تردید موج میزد.
_آن دختر... کس دیگری بوده.
هایون روی تخت نشست، پاهایش دیگر توان ایستادن نداشت. تمام بدنش میلرزید.
+حالا میفهمم... چرا همه ازت میترسند.
لوڪاس به درگاه در تکیه داد.
_حالا که میدونی، بازهم حاضر به کمک کردن به من هستی؟
سؤال او هایون را غافلگیر کرد. حتی خود لوڪاس هم به نظر شگفتزده میرسید از اینکه چنین سؤالی پرسیده بود.
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓"
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
ساعتها از نیمهشب گذشته بود. هایون در اتاق خوابش روی تخت دراز کشیده بود، اما خواب به چشمانش نمیآمد. تصویر چشمان نقره ای و پر از خشم لوڪاس پشت پلکهایش تکرار میشد. ناگهان، صدای بسیار آرام باز شدن در اتاقش را شنید.
بدون هیچ هشداری، چراغ اتاق روشن شد. لوڪاس کنار تخت ایستاده بود، با اسلحهای که این بار مستقیماً به پیشانی هایون نشانه رفته بود. چهرهاش همچون مجسمهای از سنگ بود، سرد و بیاحساس.
_بلند شو.
صدایش آرام اما مرگبار بود.
_دستهایت را جایی که ببینم بگذار.
هایون با قلبی که میخواست از سینه بپرد، از تخت بلند شد. ترس، گلویش را فشرده بود.
+چی... چه شده؟
_دروغ گفتی.
لوڪاس یک قدم نزدیکتر آمد. نوک اسلحه حالا روی پوست پیشانی هایون داغ میکرد.
_یکی از مردانم گزارش داده که دختری با مشخصات تو، دیشب در نزدیکی منطقه درگیری دیده شده.
اشک در چشمان هایون حلقه زد.
+من... من تمام شب اینجا بودم. میتونی دوربینهای مداربسته ویلا رو چک کنی.
لوڪاس به چشمانش خیره شد، گویی میخواست کوچکترین نشانه دروغ را در آنها پیدا کند. دستش که روی ماشه بود، سفت شد. هایون چشمانش را بست، منتظر شلیکی که هر لحظه ممکن بود بشنود.
اما شلیکی درنگرفت.
به جای آن، صدای تلفن لوڪاس قطع شد. چشمانش برای لحظهای به صفحه تلفن خیره ماند، سپس به هایون برگشت. اسلحه را پایین آورد.
_اشتباه میکردم.
این را با بیاحساسی گفت، اما در چشمانش چیزی شبیه به تردید موج میزد.
_آن دختر... کس دیگری بوده.
هایون روی تخت نشست، پاهایش دیگر توان ایستادن نداشت. تمام بدنش میلرزید.
+حالا میفهمم... چرا همه ازت میترسند.
لوڪاس به درگاه در تکیه داد.
_حالا که میدونی، بازهم حاضر به کمک کردن به من هستی؟
سؤال او هایون را غافلگیر کرد. حتی خود لوڪاس هم به نظر شگفتزده میرسید از اینکه چنین سؤالی پرسیده بود.
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
- ۲۷۴
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط