زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
دیدگاه ها (۳)

منم چون تو دلم غم دارد امشب...دلی دارم که صد حرف دارد امشب.....

سلام..... رفیقِ ...دور ایستاده ای،امّا محبتت گرمم می کند...ا...

ﺩﻡ ﻫﺮ ﺑﺎﺯ ﺩﻣـــــــﻢ ﮔﺮﻡ ، ﮐﻪ ﺟﺰ ﺁﻩ ﻧﺒﻮﺩﺯﻧﺪﮔــﯽ ﻏﯿﺮ ِ ﻫﻤﯿﻦ ﻭ...

من بیچاره وفا دار نمانم چه کنم؟ غزل از لحظه ی دیدار نخوانم ...

سفیر کبیر Grand Ambassador

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹ ات وارد اتاق کار کوک ش...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط