شوگا پشت سینک ظرفشویی ایستاده بود و با دستمال، لیوانا رو
شوگا پشت سینک ظرفشویی ایستاده بود و با دستمال، لیوانا رو خشک میکرد. صدای سوآ هنوز توی سرش تکرار میشد.
«سوهو اینجوری گفت… سوهو اونجوری راه رفت… سوهو کاریزماتیکه… سوهو نمیذاره کسی قلدری کنه…»
نفسش رو داد بیرون. اونقدر آروم که انگار نمیخواست حتی خودش هم بشنوه.
همون لحظه سوآ از پشت سر رد شد.
– «بابا من برم اتاقم ریاضی بخونم…»
– «باشه…»
بدون اینکه حتی نگاهش کنه. صدای پاهای سوآ دور شد.
شوگا آروم زیر لب گفت:
– «تو نمیدونی من چیکار کردم… نمیدونی چرا دیگه کسی جرات نداره بهت نزدیک شه.»
به دیوار روبهرو زل زد. یادش اومد اون روزی که با عصبانیت رفته بود مدرسه. نگاه تهدیدآمیزش، اون دستای شکسته… صدای دادش… ترسی که توی چشم اون سه تا قلدر افتاده بود… کاری که هیچکس براش نکرده بود، خودش کرده بود.
نه با کلمه… با عمل.
ولی حالا، دخترش فقط از کسی حرف میزد که "قشنگ راه میرفت" و "قشنگ نگاه میکرد".
هیچکس نفهمیده بود چه بهایی داده.
شوگا دستمال رو پرت کرد روی میز و نشست. باز هم چیزی نگفت. ولی توی دلش یه جمله مدام تکرار میشد:
«کاش یه روز بفهمی که من فقط حرف نمیزنم، عمل میکنم… فقط واسه تو.»
«سوهو اینجوری گفت… سوهو اونجوری راه رفت… سوهو کاریزماتیکه… سوهو نمیذاره کسی قلدری کنه…»
نفسش رو داد بیرون. اونقدر آروم که انگار نمیخواست حتی خودش هم بشنوه.
همون لحظه سوآ از پشت سر رد شد.
– «بابا من برم اتاقم ریاضی بخونم…»
– «باشه…»
بدون اینکه حتی نگاهش کنه. صدای پاهای سوآ دور شد.
شوگا آروم زیر لب گفت:
– «تو نمیدونی من چیکار کردم… نمیدونی چرا دیگه کسی جرات نداره بهت نزدیک شه.»
به دیوار روبهرو زل زد. یادش اومد اون روزی که با عصبانیت رفته بود مدرسه. نگاه تهدیدآمیزش، اون دستای شکسته… صدای دادش… ترسی که توی چشم اون سه تا قلدر افتاده بود… کاری که هیچکس براش نکرده بود، خودش کرده بود.
نه با کلمه… با عمل.
ولی حالا، دخترش فقط از کسی حرف میزد که "قشنگ راه میرفت" و "قشنگ نگاه میکرد".
هیچکس نفهمیده بود چه بهایی داده.
شوگا دستمال رو پرت کرد روی میز و نشست. باز هم چیزی نگفت. ولی توی دلش یه جمله مدام تکرار میشد:
«کاش یه روز بفهمی که من فقط حرف نمیزنم، عمل میکنم… فقط واسه تو.»
- ۱۸.۰k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط