نقطهضعف

╭────────╮
‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــه‌ضـعـف¹²
گذاشتمش توی چمدون و درشو بستم.
تا از اتاق رفتم بیرون چشمم افتاد به بورام.
با چشمهای اشکیش داشت بهم نگاه میکرد.
تو چشماش یه عالمه حرف نزده بود،یه عالمه حسرت و درد.
نمی‌خواستم بغلش کنم،چون اگه بغلش میکردم دیگه نمی‌تونستم ازش دل بکنم.
نگاهی به خونه انداختم و با صدای بغض دارم گفتم:تو..از این به بعد تنهایی..مواظب خودت باش و هر شب فقط سوجو نخور،غذاتو خوب بخور و سر وقت بخواب،زیادم خودتو برای کار اذیت نکن،مطمئم یه کار خوب پیدا می‌کنی
بغضش شکست و شروع کرد به گریه کردن.
اشک جلوی چشمام رو گرفته بود اما نمی‌خواستم گریه کنم،نمیخواستم دردشو بیشتر کنم.
و فقط یک کلام گفتم:خداحافظ
و بعد به سمت در رفتم و زدم بیرون.
انگار یه چیزی از من توی اون خونه جا مونده بود.
شاید یه تیکه از قلبم...
یکی از اون مردها در ماشین رو برام باز کرد و گفت:بفرمایید خانم
توی ماشین نشستم و درو بست.
لحظه ای بعد ماشین شروع به حرکت کرد.
نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه.
دلم برای خودم نه،برای بورام می‌سوخت.
برای تنهایش برای اون چشمای اشکیش برای اون دل شکستش.
کل یک ساعت مسیر فقط گریه میکردم.
وقتی ماشین وایساد سریع اشکامو پاک کردم.
کنجکاو بودم ببینم با چه کسی قراره ازدواج کنم.
حتما یه پیرمرد پولدار یا کسی که از خودم ده_بیست سال بزرگتره.
شیشه ماشین دودی بود و چیزی رو نمیشد دید.
وقتی مرد درو برام باز کرد شوکه شدم.
توی حیاط یه عمارت یا بهتره بگم یه قصر خیلی باشکوه بودیم.
جای به جای حیات پر از بادیگارد بود.
حالا فهمیدم چرا بورام راضی بود به این ازدواج.
یه خدمتکار به سمتمون اومد،تعظیم کرد و گفت:سلام خانم،خوش اومدید منتظرتون بودیم
خانم؟،اون منو خانم صدا کرد؟
چیزی نگفتم و فقط با تعجب نگاهش میکردم.
لبخندی زد و گفت:بفرمایید
همراهش به سمت عمارت رفتم.
وقتی وارد عمارت شدم به معنای واقعی دهنم باز مونده بود...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۱۸)

╭────────╮ ‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭 ╰────────╯نقطــه‌ضـعـف¹¹نگ...

╭────────╮ ‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭 ╰────────╯نقطــه‌ضـعـف¹⁰هی...

پارت ۴۳

ازدواج اجباریP:3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط