پارت اول آشنایی در سکوت
🖋️ پارت اول: «آشنایی در سکوت»
لندن، پاییز.
هوا خاکستری، بارون نمنم، و خیابونها پر از آدمهایی که انگار عجله دارن برای فرار از خودشون.
لینا، با شال کرمرنگ و هدفون کوچیک، وارد کافهی خلوتی شد که همیشه پناهش بود.
یه میز کنار پنجره، یه فنجون چای، و یه دفترچهی چرمی که پر بود از جملههایی مثل:
> «دلتنگم برای لحظههایی که هیچوقت کنار هم نبودیم...
> دلتنگم برای خاطراتی که نساختیم.»
همون لحظه، صدای پیانو آرومی از گوشهی کافه بلند شد.
نه از اسپیکر، از یه پیانو واقعی.
لینا برگشت.
پسر جوانی با موهای نقرهای، کلاه مشکی، و نگاه خسته پشت پیانو نشسته بود.
چهرهاش آشنا بود.
خیلی آشنا.
یونگی.
آهنگساز معروف کرهای، کسی که همیشه توی نور بود ولی انگار دلش توی سایهها زندگی میکرد.
لینا بیحرکت موند.
نه از هیجان، از حس.
اون آهنگ، یه چیزی توی دلش رو لمس کرد.
یه چیزی که هیچکس تا حالا نفهمیده بود.
بعد از چند دقیقه، یونگی بلند شد، به سمت میز لینا رفت، و گفت:
«اون جملهای که نوشتی... میتونم بخونمش؟»
لینا جا خورد.
«تو... دیدی؟»
یونگی لبخند محوی زد.
«من همیشه دنبال صداهایی میگردم که شنیده نمیشن.
و صدای تو، توی اون جمله بود.»
لینا گفت:
«من همیشه فکر میکردم کسی نمیتونه حس منو بفهمه.
چون من دلتنگ چیزهاییام که هیچوقت اتفاق نیفتادن.»
یونگی نشست.
گفت:
«منم همینطور.
من دلتنگ لحظههاییام که هیچوقت وقتش نبود.
ولی شاید حالا وقتشه.»
لندن، پاییز.
هوا خاکستری، بارون نمنم، و خیابونها پر از آدمهایی که انگار عجله دارن برای فرار از خودشون.
لینا، با شال کرمرنگ و هدفون کوچیک، وارد کافهی خلوتی شد که همیشه پناهش بود.
یه میز کنار پنجره، یه فنجون چای، و یه دفترچهی چرمی که پر بود از جملههایی مثل:
> «دلتنگم برای لحظههایی که هیچوقت کنار هم نبودیم...
> دلتنگم برای خاطراتی که نساختیم.»
همون لحظه، صدای پیانو آرومی از گوشهی کافه بلند شد.
نه از اسپیکر، از یه پیانو واقعی.
لینا برگشت.
پسر جوانی با موهای نقرهای، کلاه مشکی، و نگاه خسته پشت پیانو نشسته بود.
چهرهاش آشنا بود.
خیلی آشنا.
یونگی.
آهنگساز معروف کرهای، کسی که همیشه توی نور بود ولی انگار دلش توی سایهها زندگی میکرد.
لینا بیحرکت موند.
نه از هیجان، از حس.
اون آهنگ، یه چیزی توی دلش رو لمس کرد.
یه چیزی که هیچکس تا حالا نفهمیده بود.
بعد از چند دقیقه، یونگی بلند شد، به سمت میز لینا رفت، و گفت:
«اون جملهای که نوشتی... میتونم بخونمش؟»
لینا جا خورد.
«تو... دیدی؟»
یونگی لبخند محوی زد.
«من همیشه دنبال صداهایی میگردم که شنیده نمیشن.
و صدای تو، توی اون جمله بود.»
لینا گفت:
«من همیشه فکر میکردم کسی نمیتونه حس منو بفهمه.
چون من دلتنگ چیزهاییام که هیچوقت اتفاق نیفتادن.»
یونگی نشست.
گفت:
«منم همینطور.
من دلتنگ لحظههاییام که هیچوقت وقتش نبود.
ولی شاید حالا وقتشه.»
- ۲.۳k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط