part
part:20
name: عشق و جدایی
ویو بورا
و برگشتم...اون یه پسر بود فکر کنم از من بزرگ تر بود..
°تو توی اون مهمون خونه چی کار می کردی؟
+..خودتون دارید می گید مهمون خونه...
°اونجا خیلی وقته مهمون راه نمیده...اسمت چیه؟
+..بورا...
°اهان پس تویی...اونی که مامانم میگفت...
+منظورت اجوماست...؟
°اره خب کجا داری میری؟..
+نمی دونم....
°پس چرا داری میری؟
+مجبورم..
°بیا..تا جایی میرسونمت..
+..نه..ممنون.....
°گفتم بلند شو.....
بلند شدی و سوار ماشین شدم
°اسمم جک...
+اهان....
بعد شروع کرد به رانندگی..هیچ حرفی بینمون ردو بدل نمی شد ولی بعضی اوقات جک یواشکی نگام می کرد...یکم ترسیدم و خودم رو جمع کردم ولی اون پسر اجوما بود حتما مثل اون مهربونه.....
کوک
زنگ زدم به شوگا تا سریع بورا رو برام پیدا کنه...
چند دقیقه گذشت که شوگا بهم زنگ و گفت سوار یه ماشین شده و کجا داره میره..سریع راه افتادم....
ویو بورا
جک نیم ساعت رانندگی کرد بعد زد کنار
°پیاده شو..
+اینجا کجاست؟...
°جایی که میتونی بمونی..
+من اوکیم....
°پیاده شو..فردا می برمت یه جای دیگه الان جاده ها بستن
+اخه....
°می خوای توی ماشین بخوابی؟..
+ن..نه
°پس بیا پایین...
پیاده شدم و جک ساکم رو برداشت و برد توی خونه...خونه ی کوچیکی بود ولی قشنگ...گوشیم رو خاموش کردم...چون شاید بتونه پیدام کنه...جک از توی اتاقش اومد..
°نمی خوای لباست رو عوض کنی..؟
+راحتم...
°..........
جک اروم اومد سمتم یکم نگران شدم...
°در میاری....یا درارم..؟
+برو عقب....
بعد اومد نزدیک تر و دستش رو اروم کشید روی بدنم دستم رو قفل کرد بالای سرم..هر چی سیع کردم از خودم جداش کنم نتونستم اون خیلی سنگین بود..
+برو عقب..(با داد)
°خیلی از اون چیزی که فکر می کردم بدتری...
+چی؟..
°فکر کردم مثل یه هرزه کار بلدی..ولی انگار نیستی...
+من هرزه نیستم عوضی..(با داد)...
ویو جیمین
توی جلسه بودم که منشیم اومد تو..
،قربان گوشیتون خیلی زنگ خورده انگار باهاتون کار مهمی دارن
&منو ببخشید..
بعد رفتم بیرون..
،بفرمایید گوشیتون
&ممنون..
گوشیم رو نگاه کردم بورا سیزده بار بهم زنگ زده بود..اجوما هم همین طور....به بورا زنگ زدم ولی اون گوشیش خاموش بود..که به اجوما زنگ زدم....
ممنون از نگاهتون💗😊
name: عشق و جدایی
ویو بورا
و برگشتم...اون یه پسر بود فکر کنم از من بزرگ تر بود..
°تو توی اون مهمون خونه چی کار می کردی؟
+..خودتون دارید می گید مهمون خونه...
°اونجا خیلی وقته مهمون راه نمیده...اسمت چیه؟
+..بورا...
°اهان پس تویی...اونی که مامانم میگفت...
+منظورت اجوماست...؟
°اره خب کجا داری میری؟..
+نمی دونم....
°پس چرا داری میری؟
+مجبورم..
°بیا..تا جایی میرسونمت..
+..نه..ممنون.....
°گفتم بلند شو.....
بلند شدی و سوار ماشین شدم
°اسمم جک...
+اهان....
بعد شروع کرد به رانندگی..هیچ حرفی بینمون ردو بدل نمی شد ولی بعضی اوقات جک یواشکی نگام می کرد...یکم ترسیدم و خودم رو جمع کردم ولی اون پسر اجوما بود حتما مثل اون مهربونه.....
کوک
زنگ زدم به شوگا تا سریع بورا رو برام پیدا کنه...
چند دقیقه گذشت که شوگا بهم زنگ و گفت سوار یه ماشین شده و کجا داره میره..سریع راه افتادم....
ویو بورا
جک نیم ساعت رانندگی کرد بعد زد کنار
°پیاده شو..
+اینجا کجاست؟...
°جایی که میتونی بمونی..
+من اوکیم....
°پیاده شو..فردا می برمت یه جای دیگه الان جاده ها بستن
+اخه....
°می خوای توی ماشین بخوابی؟..
+ن..نه
°پس بیا پایین...
پیاده شدم و جک ساکم رو برداشت و برد توی خونه...خونه ی کوچیکی بود ولی قشنگ...گوشیم رو خاموش کردم...چون شاید بتونه پیدام کنه...جک از توی اتاقش اومد..
°نمی خوای لباست رو عوض کنی..؟
+راحتم...
°..........
جک اروم اومد سمتم یکم نگران شدم...
°در میاری....یا درارم..؟
+برو عقب....
بعد اومد نزدیک تر و دستش رو اروم کشید روی بدنم دستم رو قفل کرد بالای سرم..هر چی سیع کردم از خودم جداش کنم نتونستم اون خیلی سنگین بود..
+برو عقب..(با داد)
°خیلی از اون چیزی که فکر می کردم بدتری...
+چی؟..
°فکر کردم مثل یه هرزه کار بلدی..ولی انگار نیستی...
+من هرزه نیستم عوضی..(با داد)...
ویو جیمین
توی جلسه بودم که منشیم اومد تو..
،قربان گوشیتون خیلی زنگ خورده انگار باهاتون کار مهمی دارن
&منو ببخشید..
بعد رفتم بیرون..
،بفرمایید گوشیتون
&ممنون..
گوشیم رو نگاه کردم بورا سیزده بار بهم زنگ زده بود..اجوما هم همین طور....به بورا زنگ زدم ولی اون گوشیش خاموش بود..که به اجوما زنگ زدم....
ممنون از نگاهتون💗😊
- ۱۴.۸k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط