ای مرهم ریش و مونس جانم
ای مرهم ِ ریش و مونس ِ جانم
چندین به مفارقت مرنجانم
ای راحت ِ اندرون ِ مجروحم
جمعیت ِ خاطر پریشانم
گویند بدار دستش از دامن
تا دست بدارد از گریبانم
آن کس که مرا به باغ می خواند
بی روی تو می برد به زندانم
یک روز به بندگی قبولم کن
روز دگرم ببین که سلطانم
ز آن روز که سرو ِ قامتت دیدم
از یاد برفت سرو ِ بستانم
گویند صبور باش از او سعدی
بارش بکشم... که صبر نتوانم
چندین به مفارقت مرنجانم
ای راحت ِ اندرون ِ مجروحم
جمعیت ِ خاطر پریشانم
گویند بدار دستش از دامن
تا دست بدارد از گریبانم
آن کس که مرا به باغ می خواند
بی روی تو می برد به زندانم
یک روز به بندگی قبولم کن
روز دگرم ببین که سلطانم
ز آن روز که سرو ِ قامتت دیدم
از یاد برفت سرو ِ بستانم
گویند صبور باش از او سعدی
بارش بکشم... که صبر نتوانم
- ۶۷۱
- ۰۸ فروردین ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط