****فصل 18*****

****فصل 18*****
ساعت یازده دوباره پیداش شد ... بازم یه پیام دیگه .. 
سلام بداخلاق ... میخوام یه چیزی بهت بگم . میخوام dd رو برات ترجمه کنم واقعا معنیشو نمیدونی

فقط چندتا علامت سوال براش فرستادم....؟؟؟؟
- یعنی دوستت دارم ... 
من بدجوری بهت وابسته شدم ... خواهش میکنم بذار بیام بندر ببینمت ...
-حرفات خیلی مسخره ست مگه میشه ندیده و نشناخته
-اره میدونم ولی این حسیه که بهت دارم و خودمم نمی دونم چرا.. 
.*تو دلم گفتم خدایا دیوانه های شهر خودمون کم بود حالا باید درگیر دیوانه های بقیه شهرها و استان ها هم باشم؟؟؟ *
-خواهش میکنم بهم پیام نده. این خط مال من نیست موقتی دستم بوده و بعد از تعطیلات خطی که ثبت نام کردم میاد . اگه شما به این خط پیام بدی ابروی من پیش اون شخص میره و هزارتا فکر بد راجع به من میکنه ... 

-مطمعن باش من با آبروت بازی نمی کنم فقط میخوام بشناسمت به من و خودت این فرصت رو بده
-حرفشم نزن. من و شما هیچ تناسبی نداریم
-اخه تو چی از من میدونی ؟؟ بذار همدیگه رو بشناسیم...



اولین بار بود که تحت تاثیر یه پسر قرار می گرفتم .. نه نباید بزارم . مگه یادم رفته که احسان با من چه رفتاری داشت .. این پسرها همشون مثل هم هستن .. تازه من با خودم عهد کردم عاشق کسی بشم که عشق اولش باشم ... من دلم میخواد یه عشق آتشین رو تجربه کنم ... از طرفی این پسر خیلی منطقی با جواب ردی که سارا بهش داد کنار اومد و خندید. مثل محمد و حسن براش مزاحمتی ایجاد نکرد .. تهدیدش نکرد .. قلدری نکرد .. چرا نمی تونم با خودم کنار بیام.... چرا ساعت که یازده میشه ناخود اگاه گوشیمو نگاه می کنم .. نکنه دارم وابسته میشم؟؟؟؟ 
نه من و اون هیچ چیز مشترکی نداریم. چرا باید بهش فرصت شناخت بدم؟؟؟ اونایی که منو می شناختن چه گلی به سرم زدن که این اقا بزنه ... تازه اونم با این اختلاف فرهنگ و زبان و ... وای نه اگه الان جلوشو نگیرم اینم برام یه دردسر میشه.. 



چند شبی بود که جواب پیام هاشو نمی دادم. گاهی تک زنگی میزد و قطع میکرد تا مجبورم کنه یک پیام بفرستم و ازش بخوام منو بی خیال بشه ...بلافاصله بعد از تحویل سال بهم زنگ زد جواب ندادم ... اما دست بردار نبود مدام زنگ میزد ... مهران گیر داده بود که چندتا اهنگ از گوشی من برای خودش بفرسته .. مجبور بودم یه جوری نیما رو بپیچونم..
رفتم یه گوشه از حیاط و جواب دادم.. 
بله ؟؟
-سلام بی معرفت سال نو مبارک .
-مگه نگفتم مزاحم نشو داری خسته م میکنی
- به خدا من تو عمرم با کسی نبودم بلد نیستم مخ بزنم وگرنه تا الان دلتو بدست اورده بودم.. چرا اسمتو بهم نمیگی .. 

یهو مامانم صدام زد ابشار .... 

-گفتم بلاخره به ارزوت رسیدی ؟ 

-اه واضح نبود که .. چی صدات زدن؟؟ محبوبه؟؟ 


-وای چقدر گیج میزنی محبوبه کجا بود ؟؟ خب دیگه خدا بهت تقلبی رسوند خودت نشنیدی 


- اخه صدا خیلی ازت دور بود تو رو خدا بهم بگو راستی عید رو بهم تبریک نگفتی 
.

- عیدت مبارک و خدا نگهدار!
************
روز اول عید به رسم هرسال بعد از تحویل سال اول به خونه مادربزرگ پدری و بعد مادربزرگ مادری می رفتیم .... و این یعنی دوباره دیدن محمد و احسان .. 
محمد رو خدارو شکر ندیدم اما احسان اومد ... من تو حیاط و طبق معمول در حال اتیش سوزوندن بودم که اومد ... بدون این که به من نگاه کنه از کنارم گذشت .. منم سعی کردم نگاهش نکنم ... و خداروشکر بعد از عرض ارادت به بزرگترها به بهانه گردش با دوستانش رفت ... رفتارش برام جالب بود و البته خدارو شکر کردم که کسی حواسش به ما نبود ... 
روز دوم عید عروسی دخترعمه زهرا بود .. یک سالی میشد که نامزد کرده بود.... بلاخره ازدواج کرد ... با یه پسر که ظاهر بسیار بدی داشت و تحصیلاتی هم نداشت و شدیدا تعصبی بود .. مطمعن بودم که عاقبت خوبی نخواهد داشت ولی کاری از دست من بر نمی اومد.. جز ارزوی خوشبختی برای کسی که دیگه نمی تونست بامن رقابت کنه.. اون خودش رو حذف کرد .. نامزدش از همون اوایل نذاشت به مدرسه بره و تمام ارزوهاشو بر باد داد. 
روز عروسیش یه گوشه از حیاط تالار اتش سوزی شد که البته به خاطر آتیش بازی پسربچه ها بود ولی خواهربزرگش اومد کنار من و گفت : ما مطمعن هستیم این کار محمد هست اخه اون عاشق خواهرم بوده .. وای که چقدر این خودنمایی کردن برای من خنده دار بود ... اونا فکر می کردن حالا که من مجردم به امید راضی شدن پدرم و ازدواج محمد زنده هستم! چون محمد همچنان از طریق مادربزرگم درخواستش رو مطرح میکرد ... 
اون روز یه بار دیگه نیما تماس گرفت و با شنیدن صدای موزیک متوجه مراسم شد و ازم خواست جواب پیام هاشو بدم ... و می خواست منو راضی کنه شماره خط جدیدم رو بهش بدم.. 



اینجوری نمیشد باید یک بار برای همیشه قانعش میکردم دست از سرم برداره... رفتم تو اتاق پرو و شروع کردم براش توضیح
دیدگاه ها (۱)

*****فصل19**** روز دوشنبه خسته و کوفته ساعت دو بعد از ظهر کل...

****فصل 20****بدجوری با خودم درگیر بودم ... همش صدای نیما تو...

****فصل 17****دوشب از مکالمه پیامکی من و نیما می گذشت ... سا...

****** فصل16*****چند وقتی گذشت بعد از اون ماجرا ارتباطم رو ب...

🚩وقتی ناصر اسدی سالن رو ترک نکرد، نماینده نتانیاهو اومد براش...

پشت نگاه سردت....17ویو تهیونگبعد چند ساعت مهمونی، بالاخره او...

ادامه پارت ۵۳

خودکار ابری

هیت بدید بگید برو گمشو بگید بهم بگید احمق برام مهم نیست این ...

🚩وقتی ناصر اسدی سالن رو ترک نکرد، نماینده نتانیاهو اومد براش...

میری تو یه مغازه.یه لباس رو نگاه می‌کنی، قیمتش رو می‌پرسی، م...

مهمونی پارت ۴۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط