دوراهی عشق و نفرت
دوراهی عشق و نفرت
p²⁵
پوف اين بى خبر بودن و ندونستنا باعث ميشد كلافه شم، بايد خودم ميفهميدم كه چه خبره سينى غذارو رو پام گذاشتم ومشغول شدم، تا تهشو خورده بودم ظرفا از تميزى برق ميزدن حالا خوبه گرسنه نبودم اگه بودم ميخواستم چيكار كنم، با اين فكرا خندم گرفت
سينيو برداشتم تا ببرمش تو آشپزخونه و همونجا هم خودمو به يه نوشيدنى چيزى مهمون كنم به پايين پله ها رسيدم خبرى از كوكى نبود فقط ادماى تفنگ به دست تو خونه در حال رفت و آمد بودن اين عادى ترين چيزى بود كه ميتونستى تو خونه ى يه مافيا ببينى، راهمو كج كردم سمت اشپزخونه
به آجوما سارا سلام كردم با خوش رویى جوابمو داد و سينى رو از دستم گرفت سارا يه زن چهل ساله مجرد بود چندسالى ميشد كه تو اين ويلا كنار بقيه خدمتكارا كار ميكرد زن بشدت مهربونى بود، خودش دوس نداشت هيچوقت ازدواج كنه و دليلشم كسى نميدونست بارها ميخواستم از زير زبونش بكشم بيرون اما هربار جواب درست حسابى بهم نميداد و منم ديگه بيخيال شدم
يه نوشابه ازيخجال بيرون اوردم و نشستم رو يكى از صندلياى ميز ناهار خورى داشتم از نوشابم لذت ميبردم كه صداى جونگكوک و جيمين از بيرون توجهمو جلب كرد صداشون هى داشت نزديكو نزديكتر ميشد وهمچنين واضح تر
حالا رسيده بودن داخل ويلا (انگارى جيمين سعى ميكرد يه چيزيو واسه جونگكوک توضيح بده)
ا/ت:با آوردن اسمم از زبون جيمين، سيخ سرجام وايسادم، پس موضوع بحثشون به من مربوط ميشد؟ گوشامو تيز كردم كه بهتر بتونم حرفاشونو بشنوم
جيمين:من نميدونم چرا واقعا دى ان اى ا/ت رو نامه پيدا شده قصديم ندارم تو اين موضوع من موقع ازمايش رو نامه اصلا اونجا نبودم
جونگكوک:دارى ميگى ا/ت داره بهم خيانت ميكنه؟ ودستش با اون آدم كه ميخواد بكشتش تويه كاسه ست؟ خندت نميگيره جيمين؟
جيمين:منظورم اين نبود، بايد اينو بفهميم كه چرا دقيقا دى ان اى ا/ت رو نامه بوده هدفشون از اين كار چى بوده؟ ميخواستن چيو به ما بفهمونن؟
نميشه از اين موضوع به اين راحتيا گذشت، ا/ت خودش اونجا حضور داشته اگه اونجا هم نبوده باشه يجورى دى ان اى شو گير اوردن، بپرس اين چند وقت ديدن كيا رفته مشخصات اون آدما رو بهمون بده بتونيم صاحب اين نامه رو پيدا كنيم
جونگكوک:امروز همه چيز مشخص ميشه راه افتادم سمت اتاق ا/ت
اگه ا/ت سعى كرده باشه بازيم بده، چيز خوبيو از اين به بعد تو زندگيش تجربه نخواهد كرد
ا/ت:لعنتى، انگار اون آدما لذت ميبردن با جون من بازى كنن
جيمين وارد اشپزخونه شد و منو اونجا ديد، جونگكوک كه داشت به سمت اتاقم ميرفتو صدا زد
جيمين:جونگكوک بيا دختره اينجاست، از چهرش مشخصه تموم حرفامونم شنيده، پوزخند زد با دستش از كنار يخچال كنارم زد و يه ويسكى بيرون اورد من همونجا با يه چهره نگران وسط اشهزخونه وايساده بودم و هيچ حرفى نميزدم جونگكوک با يه قيافه جدى اومد تو اشپزخونه، نگاش كردم، آب دهنمو قورت دادم من كه كارى نكرده بودم چرا اينقدر ميترسيدم؟ چهرم باعث ميشد بدتر بهم شک كنن جونگكوک بهم نزدیک شد و مچ دستمو گرفت بدون هيچ حرفى داشت منو به سمت اتاقش ميبرد فقط اميدوار بودم اتفاق بدى نيوفته...
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
p²⁵
پوف اين بى خبر بودن و ندونستنا باعث ميشد كلافه شم، بايد خودم ميفهميدم كه چه خبره سينى غذارو رو پام گذاشتم ومشغول شدم، تا تهشو خورده بودم ظرفا از تميزى برق ميزدن حالا خوبه گرسنه نبودم اگه بودم ميخواستم چيكار كنم، با اين فكرا خندم گرفت
سينيو برداشتم تا ببرمش تو آشپزخونه و همونجا هم خودمو به يه نوشيدنى چيزى مهمون كنم به پايين پله ها رسيدم خبرى از كوكى نبود فقط ادماى تفنگ به دست تو خونه در حال رفت و آمد بودن اين عادى ترين چيزى بود كه ميتونستى تو خونه ى يه مافيا ببينى، راهمو كج كردم سمت اشپزخونه
به آجوما سارا سلام كردم با خوش رویى جوابمو داد و سينى رو از دستم گرفت سارا يه زن چهل ساله مجرد بود چندسالى ميشد كه تو اين ويلا كنار بقيه خدمتكارا كار ميكرد زن بشدت مهربونى بود، خودش دوس نداشت هيچوقت ازدواج كنه و دليلشم كسى نميدونست بارها ميخواستم از زير زبونش بكشم بيرون اما هربار جواب درست حسابى بهم نميداد و منم ديگه بيخيال شدم
يه نوشابه ازيخجال بيرون اوردم و نشستم رو يكى از صندلياى ميز ناهار خورى داشتم از نوشابم لذت ميبردم كه صداى جونگكوک و جيمين از بيرون توجهمو جلب كرد صداشون هى داشت نزديكو نزديكتر ميشد وهمچنين واضح تر
حالا رسيده بودن داخل ويلا (انگارى جيمين سعى ميكرد يه چيزيو واسه جونگكوک توضيح بده)
ا/ت:با آوردن اسمم از زبون جيمين، سيخ سرجام وايسادم، پس موضوع بحثشون به من مربوط ميشد؟ گوشامو تيز كردم كه بهتر بتونم حرفاشونو بشنوم
جيمين:من نميدونم چرا واقعا دى ان اى ا/ت رو نامه پيدا شده قصديم ندارم تو اين موضوع من موقع ازمايش رو نامه اصلا اونجا نبودم
جونگكوک:دارى ميگى ا/ت داره بهم خيانت ميكنه؟ ودستش با اون آدم كه ميخواد بكشتش تويه كاسه ست؟ خندت نميگيره جيمين؟
جيمين:منظورم اين نبود، بايد اينو بفهميم كه چرا دقيقا دى ان اى ا/ت رو نامه بوده هدفشون از اين كار چى بوده؟ ميخواستن چيو به ما بفهمونن؟
نميشه از اين موضوع به اين راحتيا گذشت، ا/ت خودش اونجا حضور داشته اگه اونجا هم نبوده باشه يجورى دى ان اى شو گير اوردن، بپرس اين چند وقت ديدن كيا رفته مشخصات اون آدما رو بهمون بده بتونيم صاحب اين نامه رو پيدا كنيم
جونگكوک:امروز همه چيز مشخص ميشه راه افتادم سمت اتاق ا/ت
اگه ا/ت سعى كرده باشه بازيم بده، چيز خوبيو از اين به بعد تو زندگيش تجربه نخواهد كرد
ا/ت:لعنتى، انگار اون آدما لذت ميبردن با جون من بازى كنن
جيمين وارد اشپزخونه شد و منو اونجا ديد، جونگكوک كه داشت به سمت اتاقم ميرفتو صدا زد
جيمين:جونگكوک بيا دختره اينجاست، از چهرش مشخصه تموم حرفامونم شنيده، پوزخند زد با دستش از كنار يخچال كنارم زد و يه ويسكى بيرون اورد من همونجا با يه چهره نگران وسط اشهزخونه وايساده بودم و هيچ حرفى نميزدم جونگكوک با يه قيافه جدى اومد تو اشپزخونه، نگاش كردم، آب دهنمو قورت دادم من كه كارى نكرده بودم چرا اينقدر ميترسيدم؟ چهرم باعث ميشد بدتر بهم شک كنن جونگكوک بهم نزدیک شد و مچ دستمو گرفت بدون هيچ حرفى داشت منو به سمت اتاقش ميبرد فقط اميدوار بودم اتفاق بدى نيوفته...
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
- ۲۱۸
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط