🌼گیسوی شب🌼

🌼گیسوی شب🌼
# پارت پنجاه وشیش...



آریا:
خندم گرفته بود لبخندی زدم وگفتم : سادگی بده آقای...
پوزخندی زدوگفت: همه منو می شناسن تو نمی شناسی
- متسفانه یا خوشبختانه نمی شناسم
فروغ اخمی کردوگفت : پارسا من که گفتم آریا کسی رو نمی شناسه ...
حامدنگام کردوآروم گفت: فکر کنم طرف خودش رو خیلی بالا می گیره
چیزی نگفتم حامد بلند شد وگفت: کمک می کنی آریا جان
می دونستم راه فرار از پارسا وفروغ بلند شد م وگفتم : البته
با حامد رفتیم آشپزخونه با خنده گفت : کاش یاشار رو میاوردی یکم می خندیدیم
- بی خیال بابا
باحامد مرغ های به سیخ کشیده رو بردیم بیرون تو تراس آشپزخونه که خیلی هم بزرگ بود
- عجب جایی
به میز وصندلی اشاره کرد وگفت : اینجا معمولا نهار میخوریم میدونی که روشنک چقدر حساسه
- آره می دونم
روشنگ وحامد واقعا بهم میومدن وحامد هیچ وقت در برابر خواسته های روشنک نه نگفته بود مثله این خونه که خود حامد کارش کرده بودحامد مهندس ساختمان سازی بود وتو کارشم خبره بود خونه هایی که درست میکرد خیلی تمیز وبدون نقص بود با هم مشغول حرف زدن بودیم حامد داشت از عروسی اش حرف می زد که یاشار نیومده بودیاشار ازطریق من با دوستای منم آشنا شده بودوهمه دوسش داشتن ولی یه مدت بود نه من نه یاشاردیگه قید خیلی چیزا رو زده بودیم من که سرم خیلی شلوغ بود ولی یاشار رو نمی دونم
- به به عجب بویی راه انداختید دلم ضعف رفت
متعجب برگشتیم پشت سرمون رو نگاه کردیم یاشار متعجب گفت : چیه مگه روح دیدید
حامد : بسم الله ...
یاشار : عه پس داشتید غیبت منو می کردید ...بچه ها میگم این پیرهن صورتی کیه تو مجلس بدجوری دلمو برده
حامد متعجب گفت : کی ؟
یاشاردر حالی که می نشست روصندلی گفت : همین مرده که طلایه
حامد زد زیر خنده وگفت : پارساست همسر یکی از دخترای گروهمون
یاشار : کدوم دختر اون دختر خوشگله که کنارش نشسته بود؟؟!!!!
حامد : آره همون دختر چشم مو مشکی
یاشار : خاک عالم ..‌.زن این پیرمرده شده بخداآقا جونم ازش جذابتره
روشنک اومد تو بالکن با یه سینی چای
- خوش اومدی یاشار
یاشار برگشت وبلند شد وگفت : سلام زن داداش خوبی
روشنک با خنده گفت : عالی بیا بریم با دوستام آشنات کنم
یاشارمتعجب گفت : من متاهلم زن داداش دوستای ترشیده ات رو به مجردها معرفی کن
حامدمتعجب نگاش کرد بعد منو وگفت : راس میگه
- نه کی به این زن میده
روشنک با خنده گفت : از خداشونم باشه
دیدگاه ها (۲)

🌼گیسوی شب 🌼# پارت پنجاه وهفت ...آریا : روشنک سینی چای رو گذا...

🌼گیسوی شب🌼# پارت پنجاه وهشت ...آریا:لبخند زدم ورفتم کنار پنج...

🌼گیسوی شب🌼# پارت پنجاه وپنج ...آریا : سر راه یه باکس مربعی گ...

🌼گیسوی شب🌼# پارت پنجاه وچهار ...آریا:کارم که تموم شد راهی خو...

part 18اینجا همه‌چیز بین “امید خیلی کوچک” و “ترس بزرگ” معلقه...

part6🖤 «دخترِ خیابان بارونی – مرزِ ترس و اعتماد»صبح، هوا خا...

part11 اینجا داستان از «خطر» میره به «فرو ریختن و احساس واقع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط