سکوت پیست
سکوت پیست
Part:⁷⁵
نگاهمو به چشماش دوختم که دوباره اون حس لعنتی سراغم اومد
اون حسی که بهم میگفت مری هیواست!
_لعنتی(دستشو میکنه توی موهاش و به بالا هدایتشون میکنه)
+چیشده؟
دستمو بالا اوردم و روی گونه اش گذاشتم
که متوجه پوست سردش شدم
_چرا اینقد یخی؟
+سردمه
با شنیدن ای حرفش سریع هودی تنمو در اوردم و تنش کردم
هودی اصلا سایزش نبود و خیلی بزرگ تر بود اما بازم میتونست گرمش کنه
خودم ی تیشرت نازک زیر هودیم داشتم
دوباره نگاهی بهش انداختم که با چهره متعجبش مواجه شدم
+چرا اینطوری رفتار میکنی؟
_چطوری؟
+ی بار باهام سردی و به خونم تشنه ای و یک بار هم جوری رفتار میکنی که انگار واست مهمم(بغض)
_وقتی که میترسی و بی پناه میشی یاد خواهرم میندازیم
به این فکر میکنم که اونم چقد بی پناه و ترسیده بود لحظه ای که ازمون دزدیدنش
مری تو خیلی شبیهشی!
چیزی نگفت و فقط با اون چشای گرد و اشکیش زل زد بهم
یهو دستشو بالا اورد و گذاشت روی دستم و گفت
+میتونم درک کنم که نداشتن یکی از عزیزانت چقدر بد و دردناکه
_من پدرم و هیوا رو از دست دادم و باید انتقام هردوشون رو از باعث و بانیش بگیرم وگرنه نمیتونم هیچ وقت خودم رو ببخشم
+اگه این انتقام تورو آروم میکنه پس منو بکش!
با این حرفش جا خوردم
اون میخواست خودش رو فدای کار پدرش کنه
قصد من هیچ وقت این نبود که مری رو بکشم
فقط میخواستم کاری کنم راکسون بیاد دنبالش و بندازمش توی تله و برای این کار فقط باید بهش کمی آسیب بزنم تا بفهمه من جدی ام
+جونگ کوک!(بغض)
سرمو بالا گرفتم و بهش چشم دوختم
+من واقعا زندگی کردن رو دوست ندارم و دلیلی برای زنده موندن ندارم
اگه مردن من تورو آروم میکنه حاظرم بمیرم...
Part:⁷⁵
نگاهمو به چشماش دوختم که دوباره اون حس لعنتی سراغم اومد
اون حسی که بهم میگفت مری هیواست!
_لعنتی(دستشو میکنه توی موهاش و به بالا هدایتشون میکنه)
+چیشده؟
دستمو بالا اوردم و روی گونه اش گذاشتم
که متوجه پوست سردش شدم
_چرا اینقد یخی؟
+سردمه
با شنیدن ای حرفش سریع هودی تنمو در اوردم و تنش کردم
هودی اصلا سایزش نبود و خیلی بزرگ تر بود اما بازم میتونست گرمش کنه
خودم ی تیشرت نازک زیر هودیم داشتم
دوباره نگاهی بهش انداختم که با چهره متعجبش مواجه شدم
+چرا اینطوری رفتار میکنی؟
_چطوری؟
+ی بار باهام سردی و به خونم تشنه ای و یک بار هم جوری رفتار میکنی که انگار واست مهمم(بغض)
_وقتی که میترسی و بی پناه میشی یاد خواهرم میندازیم
به این فکر میکنم که اونم چقد بی پناه و ترسیده بود لحظه ای که ازمون دزدیدنش
مری تو خیلی شبیهشی!
چیزی نگفت و فقط با اون چشای گرد و اشکیش زل زد بهم
یهو دستشو بالا اورد و گذاشت روی دستم و گفت
+میتونم درک کنم که نداشتن یکی از عزیزانت چقدر بد و دردناکه
_من پدرم و هیوا رو از دست دادم و باید انتقام هردوشون رو از باعث و بانیش بگیرم وگرنه نمیتونم هیچ وقت خودم رو ببخشم
+اگه این انتقام تورو آروم میکنه پس منو بکش!
با این حرفش جا خوردم
اون میخواست خودش رو فدای کار پدرش کنه
قصد من هیچ وقت این نبود که مری رو بکشم
فقط میخواستم کاری کنم راکسون بیاد دنبالش و بندازمش توی تله و برای این کار فقط باید بهش کمی آسیب بزنم تا بفهمه من جدی ام
+جونگ کوک!(بغض)
سرمو بالا گرفتم و بهش چشم دوختم
+من واقعا زندگی کردن رو دوست ندارم و دلیلی برای زنده موندن ندارم
اگه مردن من تورو آروم میکنه حاظرم بمیرم...
- ۸۹۴
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط