ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤
ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤
Part : nineteen
ویوی جونگ کوک :
بعد از اینکه دوش گرفتیم ، تهیونگ منو با یه حوله پوشوند و براید بغلم کرد . انقدر از خودم خجالت میکشیدم که سرمو توی گردن تهیونگ قایم کرده بودم . تهیونگ هم یه نگاه دلبرانه بهم انداخت و به راهش ادامه داد ...
منو روی تخت گذاشت و به سمت کمد لباس رفت و دو دست لباس برای دوتامون اورد . یه دست از لباسا به سمتم پرت کرد و منم توی هوا گرفتنشون...
منتظر موندم که تهیونگ لباساشو عوض کنه که دوباره اون شاخ ها و دندون های نیش ظاهر شدن و یه ... یه دم ؟
آره یه دم ! درست دیده بودم !
همونطور خیره شده بودم و خشکم زده بود که تهیونگ گفت :
+آقای جئون چیزی شده ؟
_ام ... ام چیزه تهیونگ ... تو ...تو ...
+آها فهمیدم ، میخوای من لباساتو تنت کنم ، درسته ؟
خشکم زده بود طوری که حتی نتونستم نه بگم :
_من ... من ...
که تهیونگ اومد سمتم و پیرهن سفیدی که خیلی نازک بود رو تنم کرد و بعدش شلوارک و برداشت و گفت :
+جونگ کوک ... ام ... باید لباس زیرتو عوض کنی مگه اینکه بخوای اینم من برات عوض کنم ؟(من برم نماز بخونم 🤣🚶♀)
زبونم انگار لال شده بود ولی میدونستم تهیونگ بهم قول داده بود ، تا وقتی که بهش اجازه ندم بهم دست هم نزنه ...
+آم... خب باشه جونگ کوکشی من رومو میکنم اونور ...
بعد برگشت و بی حوصله پاشو روی زمین تکون میداد ...
منم تو اون فاصله لباس زیرمو با یکی دیگه عوض کردم و یه شلوارک مشکی پوشیدم .
_ام ... تهیونگ میتونی برگردی ...
برگشت و با بی صبری تمام بهم خیره شد :
+جونگ کوک ... دیگه نمیتونم صبر کنم ، لطفا منو از این عذاب نجات بده
_راجب چی حرف میزنی...
تهیونگ با یع قدم فاصله بینمون رو پر کرد و سرمو بین دستاش گرفت ل﷼باشو رو لب﷼ام کوبوند...
مک های عمیق و خشنی میزد و دندوناش لبامو اسیر کرده بودن ، لبام ورم کرده تر میشدن و هر بار که عاه میکشیدم توی دهن تهیونگ محو میشد و اون سریع تر و محکم تر مک میزد ...
کور خوندی کیم تهیونگ این بار نوبت من بود !
توی یه ثانیه لباشو اسیر کردم و دندونام لباشو حصار گرفتن و زبونم بی حوصله زبون تهیونگ رو میبوسید ...
تهیونگ دستشو پشت کمرم کشید و توی لحظه روی تخت خوابوندم و خودش روم خیمه زد ...
توی نگاهش تمنا و خواهش موج میزد و من حتی نمیدونستم باید توی اون موج غرق بشم یا خودمو نجات بدم ...
+فرشته ی من ، اجازه میدی امشب رویای شیرینم بشی ؟(لطفااااا🥺❤️)
_تهیونگ خب چیزه ... ام ... میدونی ...
+آها ، باشه فهمیدم ، هنوز آمادگیشو نداری ... خب ، پس من حتی شده صد سال صبر میکنم تا آمادگیشو پیدا کنی خرگوشکم ☺️😔
نمیدونستم دارم چی کارمیکنم ، دستام بی اختیار از خود بی خود شدن و به سمت تی شرتش رفتن و اونو از تنش دریدن ...
دیدن س9ینه عریاjjن شده ی تهیونگ باعث شد قلبم تو سینه بکوبه و بیشتر بخوادش...
تهیونگ هم بیکار نموند و تو یه چشم به هم زدن دکkkمه های پیرهنو باز کرد و از ت4نم درش اورد و انداختش کنار ...
سرشو به سمت ب&€دnم پایین اورد و شروع کرد به 💋مارک گذاشتن روی گردن و ترقوه م ...
+ تو نباید اجازشو میدادی جئون جونگ کوک ولی حالا که دادی دیگه نمیتونی دیگه راحت بشینی 😈🍆(کسی تسبیح منو ندیده ؟🥸)
_تهیونگ تروخدا... فقط ... فقط ...
+بهت قول میدم خرگوشم !
اما نگفت چه قولی ...
هر چی به سمت پایین تر میرفت بیشتر تحR﷼یک میشدم و زیر دلم مور مور میشد ...
همین که نزدیک تر شد عاه$$ی از گلوم خارج و شد و تهیونگ لبخند پیروزمندانه ای زد و زیر لب گفت :
+نمیدونستم انقدر زود اغ00وا میشی مافیا کوچولو ! ...
Part : nineteen
ویوی جونگ کوک :
بعد از اینکه دوش گرفتیم ، تهیونگ منو با یه حوله پوشوند و براید بغلم کرد . انقدر از خودم خجالت میکشیدم که سرمو توی گردن تهیونگ قایم کرده بودم . تهیونگ هم یه نگاه دلبرانه بهم انداخت و به راهش ادامه داد ...
منو روی تخت گذاشت و به سمت کمد لباس رفت و دو دست لباس برای دوتامون اورد . یه دست از لباسا به سمتم پرت کرد و منم توی هوا گرفتنشون...
منتظر موندم که تهیونگ لباساشو عوض کنه که دوباره اون شاخ ها و دندون های نیش ظاهر شدن و یه ... یه دم ؟
آره یه دم ! درست دیده بودم !
همونطور خیره شده بودم و خشکم زده بود که تهیونگ گفت :
+آقای جئون چیزی شده ؟
_ام ... ام چیزه تهیونگ ... تو ...تو ...
+آها فهمیدم ، میخوای من لباساتو تنت کنم ، درسته ؟
خشکم زده بود طوری که حتی نتونستم نه بگم :
_من ... من ...
که تهیونگ اومد سمتم و پیرهن سفیدی که خیلی نازک بود رو تنم کرد و بعدش شلوارک و برداشت و گفت :
+جونگ کوک ... ام ... باید لباس زیرتو عوض کنی مگه اینکه بخوای اینم من برات عوض کنم ؟(من برم نماز بخونم 🤣🚶♀)
زبونم انگار لال شده بود ولی میدونستم تهیونگ بهم قول داده بود ، تا وقتی که بهش اجازه ندم بهم دست هم نزنه ...
+آم... خب باشه جونگ کوکشی من رومو میکنم اونور ...
بعد برگشت و بی حوصله پاشو روی زمین تکون میداد ...
منم تو اون فاصله لباس زیرمو با یکی دیگه عوض کردم و یه شلوارک مشکی پوشیدم .
_ام ... تهیونگ میتونی برگردی ...
برگشت و با بی صبری تمام بهم خیره شد :
+جونگ کوک ... دیگه نمیتونم صبر کنم ، لطفا منو از این عذاب نجات بده
_راجب چی حرف میزنی...
تهیونگ با یع قدم فاصله بینمون رو پر کرد و سرمو بین دستاش گرفت ل﷼باشو رو لب﷼ام کوبوند...
مک های عمیق و خشنی میزد و دندوناش لبامو اسیر کرده بودن ، لبام ورم کرده تر میشدن و هر بار که عاه میکشیدم توی دهن تهیونگ محو میشد و اون سریع تر و محکم تر مک میزد ...
کور خوندی کیم تهیونگ این بار نوبت من بود !
توی یه ثانیه لباشو اسیر کردم و دندونام لباشو حصار گرفتن و زبونم بی حوصله زبون تهیونگ رو میبوسید ...
تهیونگ دستشو پشت کمرم کشید و توی لحظه روی تخت خوابوندم و خودش روم خیمه زد ...
توی نگاهش تمنا و خواهش موج میزد و من حتی نمیدونستم باید توی اون موج غرق بشم یا خودمو نجات بدم ...
+فرشته ی من ، اجازه میدی امشب رویای شیرینم بشی ؟(لطفااااا🥺❤️)
_تهیونگ خب چیزه ... ام ... میدونی ...
+آها ، باشه فهمیدم ، هنوز آمادگیشو نداری ... خب ، پس من حتی شده صد سال صبر میکنم تا آمادگیشو پیدا کنی خرگوشکم ☺️😔
نمیدونستم دارم چی کارمیکنم ، دستام بی اختیار از خود بی خود شدن و به سمت تی شرتش رفتن و اونو از تنش دریدن ...
دیدن س9ینه عریاjjن شده ی تهیونگ باعث شد قلبم تو سینه بکوبه و بیشتر بخوادش...
تهیونگ هم بیکار نموند و تو یه چشم به هم زدن دکkkمه های پیرهنو باز کرد و از ت4نم درش اورد و انداختش کنار ...
سرشو به سمت ب&€دnم پایین اورد و شروع کرد به 💋مارک گذاشتن روی گردن و ترقوه م ...
+ تو نباید اجازشو میدادی جئون جونگ کوک ولی حالا که دادی دیگه نمیتونی دیگه راحت بشینی 😈🍆(کسی تسبیح منو ندیده ؟🥸)
_تهیونگ تروخدا... فقط ... فقط ...
+بهت قول میدم خرگوشم !
اما نگفت چه قولی ...
هر چی به سمت پایین تر میرفت بیشتر تحR﷼یک میشدم و زیر دلم مور مور میشد ...
همین که نزدیک تر شد عاه$$ی از گلوم خارج و شد و تهیونگ لبخند پیروزمندانه ای زد و زیر لب گفت :
+نمیدونستم انقدر زود اغ00وا میشی مافیا کوچولو ! ...
- ۹۵۵
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط