پارت 84

پارت 84
سارا برای بار چندم برگشت دکتر با خوشحالی داد زد برگشت همین جمله کافی بود که رایان عصبانیش فرو بریزه دانیال بلند شه بره
رمان از زبان سارا*&*&
چشمام باز کردم همه‌جا تار بود خوب نمیدیم اتفاقات دیشب دوره کردم رسیدم به وقتی که افتاده بودم مایکل اومد تا الان چند وقته اینجام چه خبره
همون موقعه دکتر اومد تو
دکتر:خداشکر هوشیار شدی دیگه حال شوک نداشتم
من: چه خبره
دکتر:دخترم تو مشکل قلبی داری حاده اما میشه با دارو خوبش کرد ارثی
من: چرا تا الان نشدم
دکتر:چند سالته
من: 28
دکتر: نمی دونم اما این مدت خیلی استرس و ترس و عصبانیت و هیجان بهت وارد شده باید مراقب باشی
من: چند وقته اینجام
دکتر:دوروزه اها راستی می خواهد همسرت بیاد پیشت دیروز نزدیک بود پنجره ای سی یو بشکنه اینقدر مشت زد
من: رایان
دکتر:از دیروز نه چیزی خورده نه رفته فقدر دم در نشسته
من:نمی خواهم ببینمش
وجنان*مثل خر دروغ میگی
دکتر: اه واقعا
من: خب بگین بیاد
دکتر لبخند زد رفت بیرون
بعد چند مین رایان اومد
رایان: سلام خوبی جایت درد نمی کنه
من: مهمه
رایان: می دونم اشتباه کردم خیلی زیاد ببخش منو قول میدم جبران کنم باشه
من: سرم درد می کنه
وجنان*ارواه ننه ات
رایان: نازش بدم
اومد نشست کنار تخت شروع کرد ناز دادن موهام انگار همین کاقی بود ببخشمش
وجنان*از بس سادی ساده باید می پریدی میزدیش نه ناز کنی چندش
میشه لال بشی وجی جان
رمان از رایان*&&*&
چقدر خوشحالم که کنارمه ناز می کنه این دوروز برام سال ها گذشت دیگه هیچ وقت سرش داد نمیزنم خوابیده بود با اون یکی دستش دستم گرفته بود نرم چقدر این دختر مهربونه اخه هرکی بود می رفت دیگه اسم نمیاورد می دونم نمی خواهد جدا بشه نمی خواهد دور بشیم سرش بوسیدم رفتم بیرون
مامان:چطوره دخترم خوبه
بابا: می خواهد بره ترکیه
مامان:رایان نترس نمیزارم بره من بابت شیف می موندیم نمی زاریم بره مادر
من: بابا چه خبرتونه خوبه بعد یکم ناز کردن ناز خریدن خوابیده
بابا: نمیره
من: کجا نه بابا
مامان:خدا شکر اینقدر این دختر تو فرار کردن مهاره که نگو نه پرس
رفتم خونه یه دوش گرفتم
یه چیز خوردم از دانیال هیچ خبری نبود
مامان زنگ زده سارا سراقم می گیره همش
باید برم بیمارستان دلم می خواست بخوابم
رسیدم به بیمارستان رفتم پیش سارا
براش اتاق خصوصی گرفتم تا راحت باشه
من: سلام
سارا: علیک
من: ببین برات یه عالمه کمپوت گرفتم
اخماش باز شدن
سارا: کجا بودی
من: خونه رفتم حموم و لباس عوض کردم
سارا: خب برام یه گیلاس باز کن بیار
من: چشم
مامان:خب من برم بیرون واستم
سارا: برین خونه خب
مامان: نه عزیزم اصلا
سارا: چرا دوساعت شمایین دوساعت بابا خبریه
من: هی می ترسن فرار کنی
سارا زد زیر خنده
سارا: درسته رایان خله من که نیستم نترسین فرار نمی کنم
دیدگاه ها (۱۰)

پارت 85مامان و بابا رفتن رایان رو صندلی خوابیده بود لباس سفی...

پارت86اخه بعد یه روز تحد نظر بودن اومدم خونه مامان گفت برم خ...

پارت83دکترا هرکاری می کردن نمی شد هیچی شوک دست انگار سارا نم...

پارت 82با داد بابا بلند شدم ساعت هفت و نیم بود نشستم همون ج...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part48رفتم سمت سعید و گوشیو از دستش کشیدم و ق...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_51سریع سوار ماشین شدم و با س...

پارت ۲۵

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

رودئو دهنتتت🤣🤣🤣🤣وایییی بابا من رفتم قسمت 5 دیدم از شدت منحرف...

shede and shineپارت 3با صدای داد یه نفر بیدار شدم ......رفتم...

رمان : قلب در تاریکی

BTS Reaction اداستان:تو عضو هشتم BTS هستی و بعد از یه دعوای ...

رمان :تاوقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط