𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌
𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌
Part 8
شب شده بود.
فلیکس خوابش نمیبرد.
از اتاق بیرون آمد.
راهرو کاملاً ساکت بود.
به سمت بالکن رفت.
هوای سرد سایه صورتش را لمس کرد.
چند لحظه بعد صدای قدمی شنید.
فلیکس برگشت.
هیونجین بود.
فلیکس: تو هم خوابت نمیبره ؟
هیونجین: نه.
فلیکس: چرا؟
هیونجین کنار نرده ایستاد.
هیونجین: از وقتی بچه بودم یاد گرفتم همیشه مراقب باشم.
فلیکس: حتی وقتی خستهای؟
هیونجین: مخصوصاً وقتی خستهام.
فلیکس آرام خندید.
فلیکس: زندگی ولیعهد بودن خیلی سخت به نظر میاد.
هیونجین نگاهش کرد.
هیونجین: زندگی شاهزاده بودن تو هم آسون نیست.
فلیکس: تو از کجا میدونی؟
هیونجین: میدونم.
باد وزید.
رایحهی وانیل و یاس فلیکس کمی بیشتر در هوا پخش شد.
هیونجین ناخودآگاه مکث کرد.
فلیکس متوجه شد.
فلیکس: رایحهم اذیتت میکنه؟
هیونجین سریع نگاهش را برگرداند.
هیونجین: نه.
فلیکس: پس چی؟
هیونجین: فقط... متفاوت بود.
فلیکس لبخند زد.
فلیکس: رایحهی تو هم همینطوره.
هیونجین به او نگاه کرد.
هیونجین: قهوه و دود؟
فلیکس: آره.
هیونجین: بد نیست.
فلیکس: نگفتم بده.
برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
نه به عنوان ولیعهد و شاهزاده.
فقط دو نفر که برای اولین بار داشتند یکدیگر را میشناختند.
صدای زنگ قصر ناگهان بلند شد.
هیونجین فوراً جدی شد.
هیونجین: برو داخل...
فلیکس: چی شده؟
هیونجین: هنوز نمیدونم.
اما همان موقع صدای فریاد سربازها از پایین میآمد.
پایان پارت ۸
#فیک
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
#استری_کیدز
#استی
#چان
#لینو
#چانگبین
#هیونجین
#هان
#فلیکس
#سونگمین
#ای_ان
Part 8
شب شده بود.
فلیکس خوابش نمیبرد.
از اتاق بیرون آمد.
راهرو کاملاً ساکت بود.
به سمت بالکن رفت.
هوای سرد سایه صورتش را لمس کرد.
چند لحظه بعد صدای قدمی شنید.
فلیکس برگشت.
هیونجین بود.
فلیکس: تو هم خوابت نمیبره ؟
هیونجین: نه.
فلیکس: چرا؟
هیونجین کنار نرده ایستاد.
هیونجین: از وقتی بچه بودم یاد گرفتم همیشه مراقب باشم.
فلیکس: حتی وقتی خستهای؟
هیونجین: مخصوصاً وقتی خستهام.
فلیکس آرام خندید.
فلیکس: زندگی ولیعهد بودن خیلی سخت به نظر میاد.
هیونجین نگاهش کرد.
هیونجین: زندگی شاهزاده بودن تو هم آسون نیست.
فلیکس: تو از کجا میدونی؟
هیونجین: میدونم.
باد وزید.
رایحهی وانیل و یاس فلیکس کمی بیشتر در هوا پخش شد.
هیونجین ناخودآگاه مکث کرد.
فلیکس متوجه شد.
فلیکس: رایحهم اذیتت میکنه؟
هیونجین سریع نگاهش را برگرداند.
هیونجین: نه.
فلیکس: پس چی؟
هیونجین: فقط... متفاوت بود.
فلیکس لبخند زد.
فلیکس: رایحهی تو هم همینطوره.
هیونجین به او نگاه کرد.
هیونجین: قهوه و دود؟
فلیکس: آره.
هیونجین: بد نیست.
فلیکس: نگفتم بده.
برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
نه به عنوان ولیعهد و شاهزاده.
فقط دو نفر که برای اولین بار داشتند یکدیگر را میشناختند.
صدای زنگ قصر ناگهان بلند شد.
هیونجین فوراً جدی شد.
هیونجین: برو داخل...
فلیکس: چی شده؟
هیونجین: هنوز نمیدونم.
اما همان موقع صدای فریاد سربازها از پایین میآمد.
پایان پارت ۸
#فیک
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
#استری_کیدز
#استی
#چان
#لینو
#چانگبین
#هیونجین
#هان
#فلیکس
#سونگمین
#ای_ان
- ۳۵۰
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط