قادر نیستم با کلمات بیان کنم‌

قادر نیستم با کلمات بیان کنم‌
حسرتی که در من است،
در کلمات نمی‌گنجد.
اما در خالی آغوش گشوده‌ام
در جریان خون رگ‌های بازوان‌ام
در هر ضربان قلب من
تو
طنین‌انداز می‌شوی
عبور می کنی
دوباره به من بازمی‌گردی
و تا ابد
می‌مانی.

تو از عمق وجودم،
سرچشمه می‌گیری.
اما
هر نفس
در سرمای وجود من
یخ می‌زند
منجمد می‌شود
و به یادم می‌آورد
تو
همان کسی هستی
که
دوباره
و دوباره
مرا ترک‌ گفت.
دیدگاه ها (۱)

خورشید در تن تو طلوع می‌کندو تو سردت استچرا که خورشید سوزان ...

#عکس_نوشته

با اینکه دکتر قرص خوابم را عوض کردشب ها نبودت اظطرابم را عوض...

من اگر یک بار مثل برگی به زمین بیفتمروحم هزار باربه شکل دانه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط