زنی که در حومه شهر زندگی می کرد می خواست خانه و اثاثیه اش

زنی که در حومه شهر زندگی می کرد می خواست خانه و اثاثیه اش را بفروشد. زمستان بود و چنان برف سنگینی باریده بود که تقریبا محال بود که هیچ ماشین یا کامیونی بتواند تا در خانه اش برسد.

منتها چون از خدا خواسته بودکه اثاثیه اش را به کسی که خدا می خواست و به قیمتی که خدا صلاح می دانست برایش بفروشد ، از ظواهر امر دل نگران نبود.

اثاثیه اش را برق انداخت و آماده فروش وسط اتاق گذاشت . وقتی مرا دید گفت : حتی از پنجره به بیرون نگاه نکردم تا انبوه برف را ببینم یا سوز سرما را احساس کنم. تنها به وعده های خدا توکل کردم و بس!

مردم نیز به گونه ای معجزه آسا اتومبیل خود را تا در خانه اش رساندند و نه تنها اثاثیه خانه حتی خود خانه نیز بی آنکه کارمزدی به هیچ بنگاه معاملات ملکی پرداخت شود به فروش رفت.

ایمان هرگز از پنجره به بیرون نمی نگرد تا انبوه برف را ببیند تا سوز سرما را احساس کند.
ایمان برای برکتی که طلبیده است تدارک می بیند و بس


چهار اثر
فلورانس اسکاول شین
دیدگاه ها (۱)

اگر در جامعه ای کسانی فقرا را به صبر دعوت کردند که میدان را ...

درویشی نه نماز و روزه است و نه احیای شب، این جمله اسباب بندگ...

توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم طبق عادت همیشگی مجله را ورق ز...

آورده اند که عارفی معروف به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپو...

رومان عشق مافیا پارت 38از زبان ا ترفتم خونه حموم رفتم لباسام...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت سوم :دقت شود که مقصود از نز...

ستارالعیوب!ستارالعیوب!عباسقلی خان فرد ثروتمند و در عین حال خ...

زنی که در حومه شهر زندگی می کرد می خواست خانه و اثاثیه اش را...

سردی روز های بدون تو به اندازه ء کافی آزار دهنده بود ، زمستا...

چه بگويم ؟چه بگويم ؟ سخني نيست به يادپشت اين درهاي شهرپ...

قسمت دوم مقاله حجاب زن

دوستان رفته‌اند. یارم در دوردستان به خواب رفته‌است‌.و بیرون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط