ر مان ملکه یخی و شاهزاده سواربر اسب سفید
ر مان ملکه یخی و شاهزاده سواربر اسب سفید
پارت ۴۱
آدرینا
دختره:( من طناز سلطانی دختر عموی ساشام حق نداری تو که یه غریبهای با من اینجوری رفتار کنی)
الیزا:( حالا هر خری هستی حدتو بدون چیزی که زیاده پسر دور بر ساشا نپلک)
طناز:( ببین من یه عمر زندگی میخوام باهاش بکنم چه بخوای چه نخوای)
دخترا بهش حمله ور شدند تا داشت زدنش حراست اومده بود و داشت جداشون میکرد بعد جدایی از طناز خواستند که بگه اینجا چیکار میکنه اونم دیدار با پسر عموی عزیزشو بهونه کرد که ساشا هم در کمال خونسردی گفت تمایل به دیدار ایشون نداره به این ترتیب قرار شد دیگه به اینجا نیاد که آرمیلا اومد وبا سردگرمی به جمع نگاه کرد
آرمیلا:(اینجا چه خبره ساشا)
ساشا:( هیچی بالا دوباره برگشته)
آرمیلا با تعجب:(بلا)
طناز:( سلام من طنازم آرمیلا جان خیلی وقته همو ندیدیم ولی هیچ فرق نکردی)
آرمیلا با تعجب دو برابر شده:( تو طنازیی •••
خنده هیسترکی سر داد ودوباره ادامه داد
آرمیلا:( بله خیلی وقته همو ندیدیم بله من همونجوری موندم چون خوشگل بودم مثل بعضیا به عمل احتیاج نداشتم ولی تو خیلی فرق کردی ۱۸۰ درجه فرق کردی خوشگل شدی فقط چشمات دست نخورده مونده وگرنه دماغتو عمل کردی لباتو ژل زدی صورتتو کوچیک کردی آهان موهاتم همونه فقط کمی کوچیک کردی ابروهاتم کاشتی مژه هم گزاشتی کل بدنم که تراشیدی اون طناز چاق وچله کجا واین طناز کمر باریک کجا الان دیگه واقعا اسمت بهت میاد واقعا باید برم برات شوهر پیدا کنم حیف بمونی خونه عمو)
کل سالنو خنده برداشته بود حتی حراستم میخندید منم پوزخندی زدم و مطمئن شدم بوی دشمنی خانوداگی میاد دختر باسنبانیت کیفشو برداشت و رفت آرمیلا بی خیال روربه ساشا گفت
آرمیلا:( راستی نشد بهش بگن سفیدم کرده دیگه اون طناز سبزه رو نیست)
خنده چیزی تکراری شده بود که امروز میشنیدم جالب این بود که همه میخندین به جز ارملا وساشا که مغموم شده بهم نگاه میکردن داشتم میرفتم که آرمیلا صدام زد
آرمیلا:( خانم مرادی لطفاً اگه وقت دارین دنبال من بیاین)
دنبالش رفتم که رسیدم به در کلاس توی اون کلاس کسی نبود آرمیلا آروم رو صندلی نشست و به من اشاره کرد که روی صندلی کنار دستش بشینم رفتم و نشستم اولش تا ۱۰ دقیقه حرفی نمیزد بعدش شروع کرد به حرف زدن
آرمیلا:( خانم آدرینا شما به روکم کنید چقدر اعتقاد دارید؟)
آدرینا:(خیلی زیاد چطور)
آرمیلا:( من فردا شب توی یه مهمونی باید روی یه نفر رو کم کنم از اون کاراست که همه دخترا بلدن اما چون من زیاد توی فاز خودم بودم ه سختی از این کارا رو یاد میگیرم اما الان موضوع یادگیری من نیست اما من یاد گرفتم تمام شد اما)
و دیگه ادامه نداد
آدرینا:(خب اما چی)
صاف توی چشمام خیره شد ورک گفت
آرمیلا:( از تو میخوام که به عنوان همراه بام بیای یعنی بزار برات از اول بگم از اونجایی که به خاطر رفتارم بهم میگم پسر یه آدم بیرحم بیاحساس سعی کردم به اونا ثابت کنم که علایق دیگه هم دارم اما توی بد مخمصه ای گیر کردم توی یه مهمونی یا بهتر بگم پارتی دعوت شدم که باید توی اثن مهمونی هم به رقصم هم به خاطر اینکه کل عمر هیچ دوستی نداشتم یه دوستم همراه هم باشه و باهام برقصه اگه بخوام از زنان رقاصه که واست پول هر کاری میکنن ببرم بازم لو میخورم اگه دختر شادو شنگول با لایق دخترونه ببرم بابت یه دوست با اون وضع توی رصد توجه قرار میگیرم پس عقل رسید که به تو بگم آیا قبول میکنی یا نه؟
پارت ۴۱
آدرینا
دختره:( من طناز سلطانی دختر عموی ساشام حق نداری تو که یه غریبهای با من اینجوری رفتار کنی)
الیزا:( حالا هر خری هستی حدتو بدون چیزی که زیاده پسر دور بر ساشا نپلک)
طناز:( ببین من یه عمر زندگی میخوام باهاش بکنم چه بخوای چه نخوای)
دخترا بهش حمله ور شدند تا داشت زدنش حراست اومده بود و داشت جداشون میکرد بعد جدایی از طناز خواستند که بگه اینجا چیکار میکنه اونم دیدار با پسر عموی عزیزشو بهونه کرد که ساشا هم در کمال خونسردی گفت تمایل به دیدار ایشون نداره به این ترتیب قرار شد دیگه به اینجا نیاد که آرمیلا اومد وبا سردگرمی به جمع نگاه کرد
آرمیلا:(اینجا چه خبره ساشا)
ساشا:( هیچی بالا دوباره برگشته)
آرمیلا با تعجب:(بلا)
طناز:( سلام من طنازم آرمیلا جان خیلی وقته همو ندیدیم ولی هیچ فرق نکردی)
آرمیلا با تعجب دو برابر شده:( تو طنازیی •••
خنده هیسترکی سر داد ودوباره ادامه داد
آرمیلا:( بله خیلی وقته همو ندیدیم بله من همونجوری موندم چون خوشگل بودم مثل بعضیا به عمل احتیاج نداشتم ولی تو خیلی فرق کردی ۱۸۰ درجه فرق کردی خوشگل شدی فقط چشمات دست نخورده مونده وگرنه دماغتو عمل کردی لباتو ژل زدی صورتتو کوچیک کردی آهان موهاتم همونه فقط کمی کوچیک کردی ابروهاتم کاشتی مژه هم گزاشتی کل بدنم که تراشیدی اون طناز چاق وچله کجا واین طناز کمر باریک کجا الان دیگه واقعا اسمت بهت میاد واقعا باید برم برات شوهر پیدا کنم حیف بمونی خونه عمو)
کل سالنو خنده برداشته بود حتی حراستم میخندید منم پوزخندی زدم و مطمئن شدم بوی دشمنی خانوداگی میاد دختر باسنبانیت کیفشو برداشت و رفت آرمیلا بی خیال روربه ساشا گفت
آرمیلا:( راستی نشد بهش بگن سفیدم کرده دیگه اون طناز سبزه رو نیست)
خنده چیزی تکراری شده بود که امروز میشنیدم جالب این بود که همه میخندین به جز ارملا وساشا که مغموم شده بهم نگاه میکردن داشتم میرفتم که آرمیلا صدام زد
آرمیلا:( خانم مرادی لطفاً اگه وقت دارین دنبال من بیاین)
دنبالش رفتم که رسیدم به در کلاس توی اون کلاس کسی نبود آرمیلا آروم رو صندلی نشست و به من اشاره کرد که روی صندلی کنار دستش بشینم رفتم و نشستم اولش تا ۱۰ دقیقه حرفی نمیزد بعدش شروع کرد به حرف زدن
آرمیلا:( خانم آدرینا شما به روکم کنید چقدر اعتقاد دارید؟)
آدرینا:(خیلی زیاد چطور)
آرمیلا:( من فردا شب توی یه مهمونی باید روی یه نفر رو کم کنم از اون کاراست که همه دخترا بلدن اما چون من زیاد توی فاز خودم بودم ه سختی از این کارا رو یاد میگیرم اما الان موضوع یادگیری من نیست اما من یاد گرفتم تمام شد اما)
و دیگه ادامه نداد
آدرینا:(خب اما چی)
صاف توی چشمام خیره شد ورک گفت
آرمیلا:( از تو میخوام که به عنوان همراه بام بیای یعنی بزار برات از اول بگم از اونجایی که به خاطر رفتارم بهم میگم پسر یه آدم بیرحم بیاحساس سعی کردم به اونا ثابت کنم که علایق دیگه هم دارم اما توی بد مخمصه ای گیر کردم توی یه مهمونی یا بهتر بگم پارتی دعوت شدم که باید توی اثن مهمونی هم به رقصم هم به خاطر اینکه کل عمر هیچ دوستی نداشتم یه دوستم همراه هم باشه و باهام برقصه اگه بخوام از زنان رقاصه که واست پول هر کاری میکنن ببرم بازم لو میخورم اگه دختر شادو شنگول با لایق دخترونه ببرم بابت یه دوست با اون وضع توی رصد توجه قرار میگیرم پس عقل رسید که به تو بگم آیا قبول میکنی یا نه؟
- ۱۲۲
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط