RESPECT OR DIE : پارت پانزدهم
RESPECT OR DIE : پارت پانزدهم
مرد چند لحظه به جونگکوک خیره ماند...
اسلحه هنوز در دستش بود...
: ((دختره کجاست؟))
جونگکوک بدون اینکه پلک بزند نگاهش کرد...
+ قبل از اینکه دوباره سؤال کنی...
+ جواب منو بده
مرد پوزخند کوتاهی زد...
: ((فکر کردی دست بالا با توئه؟))
جونگکوک گوشی را کمی بالا آورد...
+ اگه این گوشی رو میخوای...
+ جواب بده
مرد نگاهی به گوشی انداخت...
: ((چی میخوای بدونی؟))
+ کی نیلا رو برد؟
چهرهی مرد برای لحظهای تغییر کرد...
اما خیلی زود خودش را کنترل کرد...
: ((من نمیدونم دربارهی چی حرف میزنی))
جونگکوک قدمی جلو رفت...
+ اشتباه جواب دادی
مرد اسلحهاش را محکمتر گرفت...
: ((تهدیدم میکنی؟))
+ نه
جونگکوک مکث کرد...
+ فقط دارم فرصت آخر رو بهت میدم
چند ثانیه سکوت برقرار شد...
مرد ناگهان به سمت جونگکوک حمله کرد...
صدای درگیری در اتاق پیچید...
گوشی از دست جونگکوک روی زمین افتاد...
مرد دوم به سمت در رفت تا فرار کند...
اما جونگکوک سریع خودش را به در رساند و جلویش ایستاد...
+ کجا؟
مرد عقب رفت...
: ((برو کنار))
+ نه
همان لحظه صدای زنگ گوشی از روی زمین بلند شد...
هر سه نفر برای لحظهای به گوشی نگاه کردند...
صفحه روشن شد...
یک پیام جدید آمده بود...
جونگکوک گوشی را برداشت...
پیام فقط یک جمله داشت:
«اگه دنبال نیلا میگردی...
بیا جایی که همهچیز شروع شد.»
جونگکوک چند ثانیه به صفحه خیره ماند...
مردی که روبهرویش بود آرام لبخند زد...
: ((بالاخره پیداش کردن...))
جونگکوک نگاهش را بالا آورد...
+ کی؟
مرد چیزی نگفت...
صدای انفجاری از طبقهی پایین بلند شد...
چراغهای ساختمان خاموش شدند...
و در تاریکی...
صدای مردی از راهرو به گوش رسید:
: ((جونگکوک...
اگه میخوای دختره زنده بمونه...
تنها بیا...))
جونگکوک اسلحهاش را برداشت...
نگاهش سردتر از قبل شد...
+ نیلا کجاست؟
صدای مرد دوباره از تاریکی آمد:
: ((پنج دقیقه وقت داری...))
صدای قدمها دور شد...
جونگکوک به ساعتش نگاه کرد...
چهار دقیقه و پنجاه و نه ثانیه...
ادامه دارد...
مرد چند لحظه به جونگکوک خیره ماند...
اسلحه هنوز در دستش بود...
: ((دختره کجاست؟))
جونگکوک بدون اینکه پلک بزند نگاهش کرد...
+ قبل از اینکه دوباره سؤال کنی...
+ جواب منو بده
مرد پوزخند کوتاهی زد...
: ((فکر کردی دست بالا با توئه؟))
جونگکوک گوشی را کمی بالا آورد...
+ اگه این گوشی رو میخوای...
+ جواب بده
مرد نگاهی به گوشی انداخت...
: ((چی میخوای بدونی؟))
+ کی نیلا رو برد؟
چهرهی مرد برای لحظهای تغییر کرد...
اما خیلی زود خودش را کنترل کرد...
: ((من نمیدونم دربارهی چی حرف میزنی))
جونگکوک قدمی جلو رفت...
+ اشتباه جواب دادی
مرد اسلحهاش را محکمتر گرفت...
: ((تهدیدم میکنی؟))
+ نه
جونگکوک مکث کرد...
+ فقط دارم فرصت آخر رو بهت میدم
چند ثانیه سکوت برقرار شد...
مرد ناگهان به سمت جونگکوک حمله کرد...
صدای درگیری در اتاق پیچید...
گوشی از دست جونگکوک روی زمین افتاد...
مرد دوم به سمت در رفت تا فرار کند...
اما جونگکوک سریع خودش را به در رساند و جلویش ایستاد...
+ کجا؟
مرد عقب رفت...
: ((برو کنار))
+ نه
همان لحظه صدای زنگ گوشی از روی زمین بلند شد...
هر سه نفر برای لحظهای به گوشی نگاه کردند...
صفحه روشن شد...
یک پیام جدید آمده بود...
جونگکوک گوشی را برداشت...
پیام فقط یک جمله داشت:
«اگه دنبال نیلا میگردی...
بیا جایی که همهچیز شروع شد.»
جونگکوک چند ثانیه به صفحه خیره ماند...
مردی که روبهرویش بود آرام لبخند زد...
: ((بالاخره پیداش کردن...))
جونگکوک نگاهش را بالا آورد...
+ کی؟
مرد چیزی نگفت...
صدای انفجاری از طبقهی پایین بلند شد...
چراغهای ساختمان خاموش شدند...
و در تاریکی...
صدای مردی از راهرو به گوش رسید:
: ((جونگکوک...
اگه میخوای دختره زنده بمونه...
تنها بیا...))
جونگکوک اسلحهاش را برداشت...
نگاهش سردتر از قبل شد...
+ نیلا کجاست؟
صدای مرد دوباره از تاریکی آمد:
: ((پنج دقیقه وقت داری...))
صدای قدمها دور شد...
جونگکوک به ساعتش نگاه کرد...
چهار دقیقه و پنجاه و نه ثانیه...
ادامه دارد...
- ۲۵۶
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط