می روم چون عاشقش هستم. چون می خواهم بداند که عاشقی مثل من

می روم چون عاشقش هستم. چون می خواهم بداند که عاشقی مثل من پیدا نمی کند. شما فعلا برایش تازگی دارید، ولی نمی توانید مثل من باشید. چون همه ی لحظه های بغل کردن، بوییدن و عشق ورزیدنش را پر کرده ام.
شما نمی توانید جور تازه ای بغلش کنید. به او ثابت کرده ام هیچ کس نمی تواند به پای شیفتگی من برسد. مطمئن باشید خودتان را هم بکشید، هیچ جور نمی توانید او را بغل کنید که من صد بار بغل نکرده باشم.
شرط می بندم نمی توانید وقتی نشسته و روزنامه می خواند، آهسته از بالای سرش خم شوید و ببوسیدش و بلافاصله کله معلق بزنید و بنشینید توی بغلش و روزنامه ی له شده اش را به کناری پرت کنید و لبخند نشسته بر لبش را با بوسه ای طولانی، بر لبتان بدوزید.
شما حتی نمی توانید به او بگویید دوستت دارم چون به هر لحن و هر لهجه و هر زبانی که بگویید، به یاد من می افتد. شما خیلی زودتر از من برایش کهنه می شوید بلکه بدتر از آن ترحم انگیز خواهید شد.

آذردخت بهرامی
دیدگاه ها (۲)

گویا جمعه هم نتوانست...تو را به من برساند......باید دست به د...

‏جایزه‌ی اسکار بهترین تعریف از غربت میرسه به مولانا که میگه ...

غـمـگـیـن تـریـن خـیـابـونـاهـمـونـایـیـن کـهقـبـلا از شـدٺ ...

نام ات سپیده دمی ست که بر پیشانیِ آسمان میگذردمتبرک باد نامِ...

«ترجمه»لحظه هابا نگاه به این عکس، اشک در چشمانم حلقه زد. نمی...

همان شب، اتاق ا.تا.ت روی تخت نشسته بود. کتابی توی دستش بود، ...

عنوان پیشنهادی: “فراتر از یک کانال؛ دریچه‌ای به دنیای خلاقیت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط