پدر خوانده

پدر خوانده

Godfather

پارت ۴

ویو ته:

بعد ۲۰ مین بلاخره رسیدیم خونه خسته و کلافه شده بودم سر درد شدیدی داشتم....
نگاهم به کوک که با چشمای تیله ای پرستیدنیش به بیرون زل زده برخورد کرد...
مثل عروسک ها زیباست درست عین پدرش( پوزخند)

ویو کوک:

حدود ۲۰ دیقه گذشت و ماشین جلوی یه خونه خیلی بزرگ شیک با کاشی کاری مشکی قهوه ای وایساد
اون خونه درست عین کاخ بود....
چشام از شدت هیجان برق میزد .....
همینطور داشتم لذت میبردم که در ماشین باز شد...

ویو ته:

هرچی صداش میزدم جوابی دریافت نمیکردم ...
پس مجبور شدم از ماشین پیاده بشم و از روش دیگه ای استفاده کنم ....

پیاده شدم رفتم سمت در شاگرد ... درو باز کردم کوک رو براید استایل بغل کردم ...چشاش از حدقه داشت میزد بیرون .....

ویو کوک:

داشتم نگاش میکردم که یهو منو بغل کرد بلندم کرد ....در ماشین بست به سمت اون کاخ بزرگ حرکت کرد ....
از شدت خجالت گونه هام قرمز شده بود .....

کوک: چیکار میکنی الان یکی مارو اینجور ببینه خیلی بد میشه( نگران)

ته: هوففففف قبلا هم که گفتم من از امروز به بعد پدرتم اخه کدوم تخم سگی میخام منظور بد بگیره( اخم)

کوک: باشه حالا ...با....با.....بابایی ( خجالت)

ویو ته :

کاش بجاش بهم میگفتی ددی ( ناراحت)

ته: افرین پسر قشنگم ( لبخند)

سر کوک بوسیدم ...

رسیدیم دم در آیفون زدم که بلافاصله یکی از خدمتکار ها اومد درو باز کرد .....

ویو خدمتکار:

امروز روزی بود که ارباب برای به فرزندخوندگی قبول کردن یه پسر جدید برای چند ساعتی بیرون میره و از شانس مبارکم به همه خدمتکارا گفته برن جز اون پیرزن مورد علاقش ....پس این بهترین فرصت برای منه که بخام اون مدارک کوفتی پیدا کنم ....‌‌


.........

داشتم دنبال مدارک میگشتم که یهو صدای آیفون به شنیدم حتما اِلی اومده ...

اتاق بهم ریختع ارباب همونطوری ول کردم بدو بدو رفتم درو باز کردم که با چیز وحشت ناکی روبه رو شدم ....

بدور از انتظارم ارباب دم در بود.....

ویو ته:

شکه شده بودم من گفتم همه خدمتکارا برن پس چرا لیاعو هنوز اینجاس ؟؟

ویو کوک:

اون دختره که درو باز کرد یه لباس سفید و سیاه کوتاه باز تنش بود و نیمی از سینه های بازش خیلی خود نمایی میکرد موهای بلندی تا توی کمرش داشت که بازش گذاشته بود ارایش کمی داشت و کفشای پاشنه بلند دقیقا برعکس تایپ من...

ویو ته :

لعنتی .....نکنه باز دست به کاری زده ...

لیاعو کنار زدم رفتم داخل کوک زمین گذاشتم ...

ته :کوک برو پیش مامان تو آشپزخونست من یسری کار ها دارم بعد خودم صدات میکنم که بیای فهمیدی؟

ویو کوک :

اون چهره ترسناکش خیلی منو ترسونده بود حتما چیزی شده که اون اینجور شده پس .....
سری سر تکون دادم دوییدم سمت آشپزخونه ...

ویو ته:

لعنت بهت لیاعو .....

سمت پله ها حرکت کردم که صدای جیغ لیاعو در اومد ....

لیاعو: ارباب منو ببخشید ....خواهش میکنم....لطفا از جون من بگذرین.......منو ...منو تهدید کرده بودن( جیغ ، گریه)

جلوی چشمام خون گرفته بود به سمتش هجوم بردم موهاش تو دستم گرفتم فشار دادم مطمعین شدم که از موهاش کنده شده ....

ته: از کی دستور گرفتی؟( عصبی)( دندوناش رو هم فشار داد)

لیاعو: ارباب ....عاییی...ارباب ...لطفاا...عاااا ...درد داره لطفا ولم کنین ....میگم....میگم ...عاییی... ( جیغ)

ته: بنالللل( داد)

ویو کوک :
با دادی که تهیونگ زد خیلی ترسیدم چون من فوبیا به داد زدن دارم
ینی الان اونا دارن چیکار میکنن...؟؟

چرا بابایی ....چرا بابایی اینقد عصبیه؟؟

‌..

اینم پارت چهارممم تقدیم به شماا❤️❤️❤️🫂🫂
دیدگاه ها (۸۲)

پدر خوانده Godfatherپارت: ۵ویو کوک: مجبور شدم برای اروم کردن...

پدرخوانده Godfatherپارت:۶ویو ته: اختیار کار هام دست خودم نبو...

پدر خوانده پارت ۳ Godfatherته ویو: تو کل مسیر کوک هواسش به ب...

پدر خواندهپارت : ۲ Godfatherته: چی گفتی؟( تعجب)کوک: عا ..خب ...

#اونـ_مالـ_منهـpart 3 کوک: خیلی خسته بودم اومدم تو اتاقم و ر...

پارت ۸_ خفشو ( یه کشیده میزنش )× چرا منو میزنییی_ گمشو بیرون...

#اونـ_مالـ_منهـPart2کوک .من خودم نمیخوامجونگ مگه درست توعه‌ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط