شب سرشاری بود.

شب سرشاری بود.
رود از پای صنوبرها،
تا فراترها رفت!
دره‌ مهتاب اندود،
و چنان روشن کوه،
که خدا پیدا بود....


👤سهراب سپهری
دیدگاه ها (۰)

به هیچ جام دگر نیست حاجت ای ساقیکه مست مستم از آن جرعه‌ی نخس...

پنجره را به پهنای جهان می گشایم!جاده تهی است. درخت گرانبار ش...

بگو دوستم‌ داریتا زیباتر شوم! بگو دوستم‌داریتا انگشتانم طلا ...

هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.کسی از دیدن یک باغچه مجذ...

چشم‌ها را باید شستجور دیگر باید دیدخانه باید روشندل باید گرم...

دیر كردی؛از لالایی كودكی تا خیرگی این آفتاب انتظار تو را داش...

#شعر_نو 🌟کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟🌻تو را گم می‌کنم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط