pmafia جئون

°p7°mafia جئون

از روی تخت بلند شدم..از سالن صدای صحبت میومد،به ساعت نگاه کردم.۹ صبح بود..کش و قوسی به بدنم دادم.با همون موهای باز به سمت در رفتم و باز کردم که همه نگاه ها به سمتم اومد..با چهره کمی خجالتی و لبخند گفتم:سلام..جونگ کوک ادامه حرف هاشو گفت..جونگ کوک=امروز هیچ کس دست به سیاه و سفید نمیزنه،حقوقتون هم سر جاشه...برای همتون یک دست لباس برای مهمونی امشب خریدم پس بپوشینش...با تعجب به حرفاش گوش دادم که چشمش به من خورد و گفت:حتی تو..و رفت.
سونا به سمتم اومد و با چشمک بهم گفت..دیدی که چی گفت و رفت..چرا اینجوری شد؟ با همون حال برگشتم توی اتاق و اولین کار به سمت کمد رفتم و باز کردم که یه لباس سفید حریری کاملا پوشیده بود....+چرا اینقدر پوشیدست؟سنجاق پاپیونیرو از روی میز گرفتم و به سمت چتریام بردم و گوشه موهام زدم..به آینه نگاه کردم و به خودم چشمک زدم..+واو(لبخند)فکر کنم الان برای آماده شدن زوده...از در اتاق خارج شدم و به سمت حیاط رفتم که جونگ کوک جلومو گرفت... جونگ کوک=کجا میری؟...+امم میرم بیرون کار دارم(لبخند)....جونگ کوک=هنوز باهام راحت نیستی؟...+نه اینطور نیست...جونگ کوک با قیافه جدی زیر لب چیزی زمزمه کرد که شنیدم و رفت..+من فقط میخوا...به طرف عمارت رفتم و در و باز کردم و ابر و آنالیز کردم و لبخند شیرینی به لبم نشست..+مثل جئون زیباست
به سمت خونمون رفتم و آیفون رو زدم..&کیه؟..+منم آجوما..در زده شد و به سمت داخل رفتم..ولی لبخندم محو شد..چرا بابا نیست؟همیشه باید بره سرکار..با کلافگی به سمت اتاق مامان رفتم و سلام بلندی کردم که ترسید...×ایمیلدا(یا همون اسم خودتون)....+ شناختی؟(خنده)...×چرا زود برگشتی؟...+کارم زود تموم شد..بالاخره من و شناخت...قرار شد امشب مهمونی بگیره..×هومم پس خوبه..+راستی بابا؟...×طبق هر روز شرکت..+این شرکت چی داره آخه.×سنجاق کنار موهات چه بهت میاد..+هومم مامان خانم یک بار از ما تعریف کردن...مامان من دیگه باید برم،چیزی تا شب نمونده..×مراقب باش..+خداحافظ....هوا تاریک شده بود و به سمت عمارت رفتم که دو تا از نگهبان های عمارت جلومو گرفتن..+ببخشید؟
دیدگاه ها (۰)

°p8°mafia جئونداشتم میرفتم داخل که دو تا از نگهبانا جلومو گر...

°عاشقی در مسابقه زیر زمینی°p1👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻چشمم و از روی ساعت مچیم...

°p6°mafia جئونجونگ کوک=چانگ میون..چانگ میون=هه ببین کی اینجا...

p5°mafia جئون°روی صندلی نشسته بودم و سونا هم روی تخت خواب خو...

part43 عشق پنهان《ویو ات》از بلندگو ها گفتن که تا چند دقیقه دی...

شب تولدم پارت 17ویو جونگ: داشتم حرف میزدم که با قرار گرفتن ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط