دیدمش تنم لرزید دلم خواست محو تماشایش باشم دلم خ

دیدمش ........ تنم لرزید دلم خواست محو تماشایش باشم دلم خواست تا آخر عمر به او خیره باشم دلم خواست اما این شرم نگذاشت ؛ چون بنفشه ای سر به زیر افکندم به زمین خیره شدم و او به آرامی ازکنارم گذر کرد با خطی از عطر دورم حصار کشید این دلخواه ترین اسارتی است که عادلانه ترین حکمش حبس ابد من است....
دیدگاه ها (۱)

عصـــرها تنگ غــــروب، غـــرق در عمق خیـــال،،، نگاهی به ان...

امیدوارم امشب که میخوابین قشنگترین و بهترین آدم دنیا رو تو خ...

دعای قشنگ خــــ❤ــــدایا ....قسم به لحظه ای که دلم را می شکن...

خنده ات خلوتِ تزویر مرا جارو کردعاقبت شعر و غزل دستِ دلم را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط