در ایـن شهر پـر از نیرنگ کسی آشنایم نیست

در ایـن شهر پـر از نیرنگ کسی آشنایم نیست
که حتی سایـه ای دارم ک دیگر پـا به پایم نیست

مَـرا بگذار و بگذر کنج ایـن زندان تنـهایی
مَـن از فریاد زندانبان شنیدم این سزایم نیست

بـه هرکس شکوه ای کردم سکوتش را نصیبم کرد
تمـاشا کن که حتی کوه شهرم هم صدایـم نیست

در آغوشش بخواب امـا بدان هم بستر دردم
که از جنس تـو آغوشی برای گریه هایم نیست

ببـین داغ جدایی لاله ای شد بَـر مَـزار مَـن
که بـا حسرت بگویم مرگ آری انتهایم نیست
دیدگاه ها (۱)

تو نبودی و به پاهای خدا افتادمدست بی رحم ترین ثانیه ها افتاد...

منتظر بودم بیایی، آمدی، من نیستمبی تو در هرحال، جز در حال رف...

نیمه شب آمد خیالت، نیمه جانم را گرفتابر دلتنگی دوباره آسمانم...

رفتنم را خواستی' خوش باش حالا' میرومدرد دل ها داشتم در سینه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط