نیکولاس قدمی به جلو برداشت و گفت اون کسی که باید حرف دهنشو بفهمه ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁸
......................................................
نیکولاس قدمی به جلو برداشت و گفت" اون کسی که باید حرف دهنشو بفهمه من نیستم... تویی... تو حتی اونقدری احمق بودی که فکر کنی نیازی به بادیگارد نداری و تمام این منطقه رو آزاد گذاشتی...." لئو خشمگین بود از اینکه نیکولاس به همین راحتی اینجا را پیدا کرده بود و صدای آرام نیکولاس باعث میشد که ترس مانند موجی از برق گرفتگی از بدنش عبور کند. نیکولاس به لئو نزدیک شد. لئو دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که با مشت محکم نیکولاس به زیر فکش حرفش در دهانش ماند. لئو تلو تلو خورد و دستش را روی جایی که نیکولاس به آن ضربه زد گذاشت. قبل از اینکه بتواند خودش را جمع و جور کند، مشت دوم نیکولای به گونه سمت چپش برخورد کرد. لئو طعم آهن را در دهانش حس کرد. عصبانی بود و گونه اش بی حس شده بود. لئو با تمام توانش ایستاد و همانطور که با گستاخی به نیکولاس خیره شده بود، نیکولاس ضربه سوم را به گوشه چشم سمت راستش زد. بالای پلک چشم سمت راست لئو، زیر ابرویش زخم شده بود و از آن خون چکه میکرد. امیلی در تعجب و شوک بود. نیکولاس یقه لئو را گرفت و از زمین بلندش کرد و او را به دیوار زد. در چشم امیلی نیکولاس کاملا مثل شیطان به نظر میرسید که برای مجازات موجودی فانی از خود قعر جهنم به زمین فرستاده شده بود. نفس لئو در سینه اش حبس شد. نیکولاس مشت بی رحمانه دیگری به شکم لئو وارو کرد که باعث شد لئو همانطور که به دیوار چسبیده بود در خودش از درد بپیچد. صورتش کبود بود و نفس نفس میزد و از زخم پایین ابرویش خون می‌ریخت. نیکولاس یقه لئو را رها کرد و با دو دستش گلوی لئو را محکم گرفت. امیلی با ترس تماشا میکرد و جرئت صحبت کردن نداشت. درباره قدرت نیکولاس شنیده بود اما تا به حال او را از نزدیک در حال کشتن کسی ندیده بود. لئو سعی کرد با زانویش به شکم نیکولاس ضربه بزند اما بخاطر فشار دست نیکولاس روی گلویش زور کافی نداشت و ضربه اش مانند ضربه ای با میله چوبی به صخره ای بتنی بود. چشمان نیکولاس از خشم سرخ شده بود و در صورت لئو زمزمه کرد"دوست دارم بهت بگم دیگه جرئت نکن جفتم رو تهدید کنی... ولی حیف که قرار نیست زنده بمونی که این کار رو کنی..." و فشار دستش را دور گلوی لئو به بیشترین حد ممکن رساند. چشمان لئو از فشار زیاد برآمده شده بود و چهره اش کاملا کبود بود. قبل از اینکه لئو نفس آخرش را بکشد با نگاه ملتمسانه ای به امیلی خیره شد و امیلی حاضر بود قسم بخورد که هیچ وقت آن نگاه را فراموش نمی‌کرد. نیکولاس بدن بی جان لئو را رها کرد و دستی روی پیشانی اش کشید. چند قطره‌ای از خون لئو روی پیراهن مردانه مشکی اش ریخته بود. نفس عمیقی کشید و به طرف امیلی برگشت. نگاهی به حالت عادی برگشته بود. به طرف امیلی آمد و به آرامی طناب دور دست و پای امیلی را باز کرد...........
........................................................
اینم آخرین پارت امروز❤
فقط مونده کارینای عزیزم🤡🎀
دیدگاه ها (۱۳)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁹‌...........................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵⁰............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁷............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁶............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁸............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵²............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط