تکپارتی طرحی که همهچیز را عوض کرد
تکپارتی: «طرحی که همهچیز را عوض کرد»
از وقتی خبر مسابقهی طراحی لباس برای تور جدید «کیم تهیونگ» منتشر شد، شب و روزم در کارگاه کوچک و شلوغم گم شده بود. تهیونگ بایس من بود؛ نه فقط به خاطر ظاهر یا صدا، بلکه به خاطر نگاه عمیق و هنریای که همیشه در کارهایش دیده میشد. هر بار که دربارهی جزئیات لباسهایش حرف میزد، حس میکردم میتوانم نفس هنر را از لابهلای کلماتش لمس کنم.
طرح نهاییام چیزی بود میان واقعیت و خیال؛ ترکیبی از خطوط لطیف آبرنگ و برشهای مدرن. همان شبی که طرح را تحویل دادم، حتی یک درصد هم فکر نمیکردم انتخاب شود… اما شد.
روز ملاقات رسمی، دستانم آنقدر میلرزید که حتی نمیتوانستم فنجان کافه را درست نگه دارم. تهیونگ وارد شد؛ آرام، با همان لبخند کج همیشگیاش. طوری نگاهم کرد که انگار از پشت چشمانش یک پرسش ساده میآمد: «تو همون طراح هستی؟»
وقتی طرح را توضیح میدادم، سکوت عمیقی برقرار شد. تهیونگ دقیق گوش میکرد؛ سرش را کمی خم کرده بود، انگار هر کلمهام را وزن میکرد. آخر حرفهایم گفت:
«تو تنها کسی بودی که حس من رو توی طرحش جا داده. چطور این کار رو کردی؟»
نمیتوانستم بگویم چون سالها تمام سلایقش را میشناختم. فقط گفتم: «حدس زدم شاید چیزی بخواید که راحت باشید اما معنای خاصی هم پشتش باشه.»
از همان روز همکاری شروع شد. جلسهها طولانیتر از معمول میشدند؛ نه بهخاطر کار، بهخاطر مکثهایی که بین حرفهایمان پیدا شده بود. تهیونگ گاهی بیدلیل میآمد کارگاه و فقط مینشست و نگاه میکرد. میگفت: «تمرکزت آرامشبخشه.» من اما نمیفهمیدم این جمله چقدر معنی دارد.
یکبار که دیر وقت مشغول اندازهگیری بودیم، برقها ناگهان رفتند. نور موبایل تهیونگ تنها چیزی بود که کارگاه را روشن میکرد. وقتی خم شد تا پارچه را از روی زمین بردارد، نگاهمان قفل شد. ثانیهها مثل بخار روی شیشه آرام و گرم گذشتند.
آهسته گفت: «تو… نمیدونی چقدر الهامبخشی.»
در آن لحظه فقط صدای نفسهایمان شنیده میشد. قلبم آنقدر تند میزد که انگار قرار بود از قفسهی سینه بیرون بپرد. بیآنکه بخواهد چیز بزرگی بگوید، ادامه داد:
«اول فکر میکردم فقط به خاطر طراحیت جذب شدم. اما حالا… میبینم که این فقط شروعش بوده.»
من هیچ جوابی نداشتم. تهیونگ لبخند کوتاهی زد، انگار فهمید.
شب اجرای نهایی، وقتی لباس را به او پوشاندم، برای اولینبار حرفی زد که همهچیز را تغییر داد:
«تو طرح زندگی من رو هم تغییر دادی. فقط بگو… اجازه میدی کنارتم بمونم؟»
نه نور صحنه مهم بود، نه صدای جمعیت. فقط چشمان او… و قلب من.
پاسخم ساده بود اما کافی: «بمون.»
و از همان لحظه، همهچیز مثل لباسی که با عشق طراحی شود، دقیق و طبیعی سر جایش قرار گرفت.
از وقتی خبر مسابقهی طراحی لباس برای تور جدید «کیم تهیونگ» منتشر شد، شب و روزم در کارگاه کوچک و شلوغم گم شده بود. تهیونگ بایس من بود؛ نه فقط به خاطر ظاهر یا صدا، بلکه به خاطر نگاه عمیق و هنریای که همیشه در کارهایش دیده میشد. هر بار که دربارهی جزئیات لباسهایش حرف میزد، حس میکردم میتوانم نفس هنر را از لابهلای کلماتش لمس کنم.
طرح نهاییام چیزی بود میان واقعیت و خیال؛ ترکیبی از خطوط لطیف آبرنگ و برشهای مدرن. همان شبی که طرح را تحویل دادم، حتی یک درصد هم فکر نمیکردم انتخاب شود… اما شد.
روز ملاقات رسمی، دستانم آنقدر میلرزید که حتی نمیتوانستم فنجان کافه را درست نگه دارم. تهیونگ وارد شد؛ آرام، با همان لبخند کج همیشگیاش. طوری نگاهم کرد که انگار از پشت چشمانش یک پرسش ساده میآمد: «تو همون طراح هستی؟»
وقتی طرح را توضیح میدادم، سکوت عمیقی برقرار شد. تهیونگ دقیق گوش میکرد؛ سرش را کمی خم کرده بود، انگار هر کلمهام را وزن میکرد. آخر حرفهایم گفت:
«تو تنها کسی بودی که حس من رو توی طرحش جا داده. چطور این کار رو کردی؟»
نمیتوانستم بگویم چون سالها تمام سلایقش را میشناختم. فقط گفتم: «حدس زدم شاید چیزی بخواید که راحت باشید اما معنای خاصی هم پشتش باشه.»
از همان روز همکاری شروع شد. جلسهها طولانیتر از معمول میشدند؛ نه بهخاطر کار، بهخاطر مکثهایی که بین حرفهایمان پیدا شده بود. تهیونگ گاهی بیدلیل میآمد کارگاه و فقط مینشست و نگاه میکرد. میگفت: «تمرکزت آرامشبخشه.» من اما نمیفهمیدم این جمله چقدر معنی دارد.
یکبار که دیر وقت مشغول اندازهگیری بودیم، برقها ناگهان رفتند. نور موبایل تهیونگ تنها چیزی بود که کارگاه را روشن میکرد. وقتی خم شد تا پارچه را از روی زمین بردارد، نگاهمان قفل شد. ثانیهها مثل بخار روی شیشه آرام و گرم گذشتند.
آهسته گفت: «تو… نمیدونی چقدر الهامبخشی.»
در آن لحظه فقط صدای نفسهایمان شنیده میشد. قلبم آنقدر تند میزد که انگار قرار بود از قفسهی سینه بیرون بپرد. بیآنکه بخواهد چیز بزرگی بگوید، ادامه داد:
«اول فکر میکردم فقط به خاطر طراحیت جذب شدم. اما حالا… میبینم که این فقط شروعش بوده.»
من هیچ جوابی نداشتم. تهیونگ لبخند کوتاهی زد، انگار فهمید.
شب اجرای نهایی، وقتی لباس را به او پوشاندم، برای اولینبار حرفی زد که همهچیز را تغییر داد:
«تو طرح زندگی من رو هم تغییر دادی. فقط بگو… اجازه میدی کنارتم بمونم؟»
نه نور صحنه مهم بود، نه صدای جمعیت. فقط چشمان او… و قلب من.
پاسخم ساده بود اما کافی: «بمون.»
و از همان لحظه، همهچیز مثل لباسی که با عشق طراحی شود، دقیق و طبیعی سر جایش قرار گرفت.
- ۱.۷k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط