#گروگان_قلبم
#گروگان_قلبم
#part_7
☆خلاصه داشتم میگفتم الفاش و رایحشم ویسکیه ولی پنهونش میکنه هیچکس تا حالا رایحش بو نکرده ،خیلی خب بسه دیگه غذات بخور خسته شدم از بس غذای دست نخورده بردم اوردم ارزو به دل میمونم یه روز ظرف های خالی را ببرم پایین .
(و بعد با ناراحتی ساختگی از دست امگا رفت بیرون
((و امگا را با کوهی از سوال تنها گذاشت ))
(از روزی که تفنگش را به خون هیون ووک الوده کرده بود توی خیابون ها و بار ها میگشت و به عمارتش نمیرفت ولی تصمیمش گرفت و سمت عمارت رفت تا واقعیت به امگای بهار نارنجش بگه ،به عمارات که رسید ماشین به بادیگارد داد و داخل شد با دیدن قیافه گرفته دوباره بوگوم سمتش رفت )
-چته باز ؟
☆ته ..... تهیونگ
-چیه لکنت داری مگه ؟
☆نه !
-خب بنال ببینم چی شده .
☆خب الان میگم جونگکوک از حال رفته بود رفتم اتاقش الان دکتر هان بالا ....
(نذاشت حرف بتا تموم بشه و رفت اتاق پسرک ،وارد اتاق شد با دکتری که داشت سرمی به دست امگا میزد مواجه شد ؛خودش اروم کرد و کنار دکتر رفت )
-حالش چطوره ؟خیلی حالش بده ؟
(الفا این ها را با عذاب وجدان و نگرانی رو به دکتر میگفت ،دکتر که از رفتار جدید تهیونگ تعجیب کرده بود تای ابروش بالا داد و سمتش برگشت که دوباره صدای تهیونگ بلند شد )
-دکتر !
÷بله ..... اره حالش خوبه .
(همون طور که وسایلش جمع میکرد ادامه حرفش گرفت )
÷بدنش ضعیف شده چند روز باید مراقبش باشید امگا ی ضعیفیه گرگ ضعیفی هم داره بهتره از ترس یا استرس و نگرانی هم دور باشه این جوری براش بهتره .
-ممنون .... بوگوم همراهیتون میکنه .
(سرش تکون داد و از اتاق رفت بیرون الان تهیونگ مونده بود با امگای بیهوش روی تخت کنارش نشست و دستاش لای موهای ابریشمیش برد و اروم جوری که فقط خودش حرف هاش میشنید زمزمه میکرد )
-الهی بمیرم که اینجوری حالت بده ،میدونم چقدر سخته برات ولی قول میدم اخرش شیرینه ..
(با باز شدن چشم های افکارش کنار زد و به تیله های مشکی جونگکوک داد )
-بهتری ؟
+دستات از صورتم بکش عوضی !
(خودش بالا کشیدو نشست ،دست تهیونگ هم با نشستنش پایین افتاد خواست پسرک طرف خودش بکشه که با صدای کوک دستش توی هوا خشک شد )
+دست بهم نزن !
-خیلی خب باشه .
(و دستاش پایین اورد و نگران زمزمه کرد )
-حالت خوبه ؟
+اگه این جا نبودم حالم هم این نبود زنگیم داشتم میکردم 《گریه 》
(ادامه داد و صداش کمکم بالا رفت )
+توی عوضی زندگیم خراب کردی !《داد و گریه 》
(تهیونگ هم متقابل صداش بالا برد )
-داد نزن !
+میزنم ،میزنم همش تقصیر توعه ! چرا کشتیش ؟
(اخر جملش با صدای شکسته گفت و چشم هایی که هر بار خالی میشدن ولی دوباره پر بودن نگاهش کرد ،نتونست جلوی گریه اش بگیره سرش روی زانو هاش گذاشت و با صدای بلندی زد زیر گریه و بین گریه هاش حرف هاش هم میزد )
+کشتیش .هق. تو ،تو کشتیش . هق .. براچی من نگه داشتی این جا بزار برم ...هق
(صدای گریه ها و هق هق هاش تیری بود به قلب الفا شد خودش جلو کشید و امگا را توی بغلش گرفت )
-تو مال منی ...فقط زمان لازم داری تا بفهمی ،نمیزارم دست کس دیگه ای بهت بخوره
+نه .. من مال تو نیستم ،قرارم نیست بشم .
(امگا را از خودش جدا کرد و از رو تخت بلند شد )
-بسه دیگه میگم غذات بیارن بالا ،سرمت تموم شد به بوگوم بگو
(امگا دوباره تنها موند وبه خاطر ارامبخشی گه بهش زده بودن خوابش برد )
(با سر گیجه ای که داشت از خواب بیدار شد که بوگوم داخل اتاق شد )
☆بیدار شدی ؟
+هوم .
☆دست صورتت یه ابی بزن بیا پایین غذا بخور .
+سرم گیج میره غذا نمیخوام .
☆بیخود از بس هیچی نخوردی فشارت افتاده که سر گیجه گرفتی .
(مجبورش کرد بلند بشه و کمکش کرد صورت یه ابی بزنه و با کمک بوگوم اومد پایین که دید تهیونگ هم سر میز نشسته و داره غذاش میخوره ،نزدیک تهیونگ بوگوم صندلی براش عقب کشید و خودش خواست بره سمت صندلی دیگه ولی کوک نذاشت و گوشه لباسش گرفت و باعث شد بوگوم برگرده و کنارش بشینه ؛شامشون که خوردن جونگکوک برگشت به اتاق و رفت روتخت و پتو را کشید روش و خواست بخوابه که تهیونگ وارد اتاق شد سریع خودش به خواب زد و پتو را روی سرش کشید ، با بالا و پایین شدن تخت فهمید رو تخت دراز کشیده چند ثانیه بعد دستاش دور تن امگا حلقه کرد )
+دستات بکش عوضی !
(الفا خیلی خونسرد جوابش داد و امگا را بیشتر به خودش فشرد )
_نمیخوام.
+میگم دستات بکش مرتیکه .
-اَه انقدر ول نخور گفتم نمیخوام دیگه بزار بخوابم اذیت نکن.
+منم میخوام بخوابم پس بکش کنار.
(حرف دیگه ای نزد فقط حلقه دستاش تنگ تر کرد که جونگکوک دیگه نتونست تکونی بخوره و بخواد پسش بزنه و حوصله بحث کردن با این دیگه نداشت )
+مردک عوضی !
-منم دوست دارم عزیزم 《لبخند 》
+به من نگو عزیزم !
-باشه عزیزم فعلا بگیر بخواب منم خستم .
(انگاری که حرف حالی این نمیشد منم ولش کردم و خوابیدم )
#part_7
☆خلاصه داشتم میگفتم الفاش و رایحشم ویسکیه ولی پنهونش میکنه هیچکس تا حالا رایحش بو نکرده ،خیلی خب بسه دیگه غذات بخور خسته شدم از بس غذای دست نخورده بردم اوردم ارزو به دل میمونم یه روز ظرف های خالی را ببرم پایین .
(و بعد با ناراحتی ساختگی از دست امگا رفت بیرون
((و امگا را با کوهی از سوال تنها گذاشت ))
(از روزی که تفنگش را به خون هیون ووک الوده کرده بود توی خیابون ها و بار ها میگشت و به عمارتش نمیرفت ولی تصمیمش گرفت و سمت عمارت رفت تا واقعیت به امگای بهار نارنجش بگه ،به عمارات که رسید ماشین به بادیگارد داد و داخل شد با دیدن قیافه گرفته دوباره بوگوم سمتش رفت )
-چته باز ؟
☆ته ..... تهیونگ
-چیه لکنت داری مگه ؟
☆نه !
-خب بنال ببینم چی شده .
☆خب الان میگم جونگکوک از حال رفته بود رفتم اتاقش الان دکتر هان بالا ....
(نذاشت حرف بتا تموم بشه و رفت اتاق پسرک ،وارد اتاق شد با دکتری که داشت سرمی به دست امگا میزد مواجه شد ؛خودش اروم کرد و کنار دکتر رفت )
-حالش چطوره ؟خیلی حالش بده ؟
(الفا این ها را با عذاب وجدان و نگرانی رو به دکتر میگفت ،دکتر که از رفتار جدید تهیونگ تعجیب کرده بود تای ابروش بالا داد و سمتش برگشت که دوباره صدای تهیونگ بلند شد )
-دکتر !
÷بله ..... اره حالش خوبه .
(همون طور که وسایلش جمع میکرد ادامه حرفش گرفت )
÷بدنش ضعیف شده چند روز باید مراقبش باشید امگا ی ضعیفیه گرگ ضعیفی هم داره بهتره از ترس یا استرس و نگرانی هم دور باشه این جوری براش بهتره .
-ممنون .... بوگوم همراهیتون میکنه .
(سرش تکون داد و از اتاق رفت بیرون الان تهیونگ مونده بود با امگای بیهوش روی تخت کنارش نشست و دستاش لای موهای ابریشمیش برد و اروم جوری که فقط خودش حرف هاش میشنید زمزمه میکرد )
-الهی بمیرم که اینجوری حالت بده ،میدونم چقدر سخته برات ولی قول میدم اخرش شیرینه ..
(با باز شدن چشم های افکارش کنار زد و به تیله های مشکی جونگکوک داد )
-بهتری ؟
+دستات از صورتم بکش عوضی !
(خودش بالا کشیدو نشست ،دست تهیونگ هم با نشستنش پایین افتاد خواست پسرک طرف خودش بکشه که با صدای کوک دستش توی هوا خشک شد )
+دست بهم نزن !
-خیلی خب باشه .
(و دستاش پایین اورد و نگران زمزمه کرد )
-حالت خوبه ؟
+اگه این جا نبودم حالم هم این نبود زنگیم داشتم میکردم 《گریه 》
(ادامه داد و صداش کمکم بالا رفت )
+توی عوضی زندگیم خراب کردی !《داد و گریه 》
(تهیونگ هم متقابل صداش بالا برد )
-داد نزن !
+میزنم ،میزنم همش تقصیر توعه ! چرا کشتیش ؟
(اخر جملش با صدای شکسته گفت و چشم هایی که هر بار خالی میشدن ولی دوباره پر بودن نگاهش کرد ،نتونست جلوی گریه اش بگیره سرش روی زانو هاش گذاشت و با صدای بلندی زد زیر گریه و بین گریه هاش حرف هاش هم میزد )
+کشتیش .هق. تو ،تو کشتیش . هق .. براچی من نگه داشتی این جا بزار برم ...هق
(صدای گریه ها و هق هق هاش تیری بود به قلب الفا شد خودش جلو کشید و امگا را توی بغلش گرفت )
-تو مال منی ...فقط زمان لازم داری تا بفهمی ،نمیزارم دست کس دیگه ای بهت بخوره
+نه .. من مال تو نیستم ،قرارم نیست بشم .
(امگا را از خودش جدا کرد و از رو تخت بلند شد )
-بسه دیگه میگم غذات بیارن بالا ،سرمت تموم شد به بوگوم بگو
(امگا دوباره تنها موند وبه خاطر ارامبخشی گه بهش زده بودن خوابش برد )
(با سر گیجه ای که داشت از خواب بیدار شد که بوگوم داخل اتاق شد )
☆بیدار شدی ؟
+هوم .
☆دست صورتت یه ابی بزن بیا پایین غذا بخور .
+سرم گیج میره غذا نمیخوام .
☆بیخود از بس هیچی نخوردی فشارت افتاده که سر گیجه گرفتی .
(مجبورش کرد بلند بشه و کمکش کرد صورت یه ابی بزنه و با کمک بوگوم اومد پایین که دید تهیونگ هم سر میز نشسته و داره غذاش میخوره ،نزدیک تهیونگ بوگوم صندلی براش عقب کشید و خودش خواست بره سمت صندلی دیگه ولی کوک نذاشت و گوشه لباسش گرفت و باعث شد بوگوم برگرده و کنارش بشینه ؛شامشون که خوردن جونگکوک برگشت به اتاق و رفت روتخت و پتو را کشید روش و خواست بخوابه که تهیونگ وارد اتاق شد سریع خودش به خواب زد و پتو را روی سرش کشید ، با بالا و پایین شدن تخت فهمید رو تخت دراز کشیده چند ثانیه بعد دستاش دور تن امگا حلقه کرد )
+دستات بکش عوضی !
(الفا خیلی خونسرد جوابش داد و امگا را بیشتر به خودش فشرد )
_نمیخوام.
+میگم دستات بکش مرتیکه .
-اَه انقدر ول نخور گفتم نمیخوام دیگه بزار بخوابم اذیت نکن.
+منم میخوام بخوابم پس بکش کنار.
(حرف دیگه ای نزد فقط حلقه دستاش تنگ تر کرد که جونگکوک دیگه نتونست تکونی بخوره و بخواد پسش بزنه و حوصله بحث کردن با این دیگه نداشت )
+مردک عوضی !
-منم دوست دارم عزیزم 《لبخند 》
+به من نگو عزیزم !
-باشه عزیزم فعلا بگیر بخواب منم خستم .
(انگاری که حرف حالی این نمیشد منم ولش کردم و خوابیدم )
- ۳۴۳
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط