پارت ۱۸ 🖤
پارت ۱۸ 🖤
صبح روز بعد، جیمین اصرار داشت دانشگاه نرم، اما من قبول نکردم.
— «اگه قرار باشه از همهچی فرار کنم، اون برنده میشه.»
جینا کنارم ایستاد و گفت: — «منم باهات میام.»
وقتی وارد دانشگاه شدیم، همهچیز عادی به نظر میرسید. دانشجوها مشغول رفتوآمد بودن و هیچ اتفاق عجیبی دیده نمیشد.
اما وقتی وارد کلاس شدم، روی میزم یک پاکت مشکی بود.
بازش کردم.
داخلش فقط یک عکس از مینسو بود و پشت عکس نوشته شده بود:
«تو حتی نمیدونی برادرت چه چیزهایی رو ازت پنهان کرده.»
قلبم فرو ریخت.
جینا گفت: — «ات... نذار ذهنت رو به بازی بگیره.»
همون لحظه گوشیام لرزید.
پیام از جونگکوک:
«از دانشگاه خارج نشو. من دارم میام.»
چند ثانیه بعد، صدای آشنایی از پشت سرم شنیدم:
— «بالاخره خودت فهمیدی، نه؟»
برگشتم.
مینسو درست پشت سرم ایستاده بود. 😳🖤
صبح روز بعد، جیمین اصرار داشت دانشگاه نرم، اما من قبول نکردم.
— «اگه قرار باشه از همهچی فرار کنم، اون برنده میشه.»
جینا کنارم ایستاد و گفت: — «منم باهات میام.»
وقتی وارد دانشگاه شدیم، همهچیز عادی به نظر میرسید. دانشجوها مشغول رفتوآمد بودن و هیچ اتفاق عجیبی دیده نمیشد.
اما وقتی وارد کلاس شدم، روی میزم یک پاکت مشکی بود.
بازش کردم.
داخلش فقط یک عکس از مینسو بود و پشت عکس نوشته شده بود:
«تو حتی نمیدونی برادرت چه چیزهایی رو ازت پنهان کرده.»
قلبم فرو ریخت.
جینا گفت: — «ات... نذار ذهنت رو به بازی بگیره.»
همون لحظه گوشیام لرزید.
پیام از جونگکوک:
«از دانشگاه خارج نشو. من دارم میام.»
چند ثانیه بعد، صدای آشنایی از پشت سرم شنیدم:
— «بالاخره خودت فهمیدی، نه؟»
برگشتم.
مینسو درست پشت سرم ایستاده بود. 😳🖤
- ۳۲۵
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط