سکوت🖤🥀
سکوت🖤🥀
𓆩 پــارت بیستویکم 𓆪 🖤🥀
اسما به سارا خیره مانده بود.
ـ «من... یون رو نجات دادم؟»
سارا آرام سر تکان داد.
ـ «آره.»
یون چشمهایش را بست.
اسما به سمتش برگشت.
ـ «تو میدونستی؟»
یون چیزی نگفت.
همین سکوت کافی بود.
اسما با ناراحتی گفت:
ـ «یون... تو میدونستی؟»
یون آرام جواب داد:
ـ «از همون اول.»
ـ «پس چرا بهم نگفتی؟»
ـ «چون قول داده بودم حقیقت رو ازت پنهان کنم.»
اسما با ناباوری خندید.
ـ «بازم همون جمله... همهتون فقط بلدید از من چیزی رو پنهان کنید.»
سارا جلو آمد.
ـ «اسما، گوش کن. تو اون شب خودت رو به خطر انداختی تا یون زنده بمونه.»
اسما به جعبه نگاه کرد.
ـ «پس داخل این جعبه چیه؟»
سارا گفت:
ـ «چیزی که خودت قبل از فراموش کردن همهچیز، بهم دادی.»
اسما آرام در جعبه را باز کرد.
داخلش یک فلش کوچک و یک عکس بود.
عکس را برداشت.
در عکس، اسما و یون کنار هم ایستاده بودند.
اما پشت سرشان...
مردی دیده میشد.
اسما با دیدنش نفسش بند آمد.
ـ «این...»
نامجون عکس را از دستش گرفت.
چند ثانیه به آن خیره ماند.
چهرهاش تغییر کرد.
ـ «غیرممکنه...»
اسما پرسید:
ـ «چی شده؟»
نامجون آرام گفت:
ـ «این آدم رو میشناسم.»
یون با نگرانی پرسید:
ـ «کیه؟»
نامجون عکس را پایین آورد.
ـ «پدر تو، اسما.»
سکوت مطلق شد.
اسما با صدایی لرزان گفت:
ـ «ولی پدر من...»
نامجون حرفش را قطع کرد:
ـ «میدونم.»
اسما به عکس خیره شد.
ـ «اون سالهاست مرده.»
یون آرام زمزمه کرد:
ـ «یا حداقل... ما اینطور فکر میکردیم.»
و همان لحظه...
فلش داخل جعبه شروع به چشمک زدن کرد.
روی صفحهی کوچک کنارش فقط یک جمله ظاهر شد:
«اگر این پیام را میبینی، یعنی من هنوز زندهام.» 🖤🥀
𓆩 پــارت بیستویکم 𓆪 🖤🥀
اسما به سارا خیره مانده بود.
ـ «من... یون رو نجات دادم؟»
سارا آرام سر تکان داد.
ـ «آره.»
یون چشمهایش را بست.
اسما به سمتش برگشت.
ـ «تو میدونستی؟»
یون چیزی نگفت.
همین سکوت کافی بود.
اسما با ناراحتی گفت:
ـ «یون... تو میدونستی؟»
یون آرام جواب داد:
ـ «از همون اول.»
ـ «پس چرا بهم نگفتی؟»
ـ «چون قول داده بودم حقیقت رو ازت پنهان کنم.»
اسما با ناباوری خندید.
ـ «بازم همون جمله... همهتون فقط بلدید از من چیزی رو پنهان کنید.»
سارا جلو آمد.
ـ «اسما، گوش کن. تو اون شب خودت رو به خطر انداختی تا یون زنده بمونه.»
اسما به جعبه نگاه کرد.
ـ «پس داخل این جعبه چیه؟»
سارا گفت:
ـ «چیزی که خودت قبل از فراموش کردن همهچیز، بهم دادی.»
اسما آرام در جعبه را باز کرد.
داخلش یک فلش کوچک و یک عکس بود.
عکس را برداشت.
در عکس، اسما و یون کنار هم ایستاده بودند.
اما پشت سرشان...
مردی دیده میشد.
اسما با دیدنش نفسش بند آمد.
ـ «این...»
نامجون عکس را از دستش گرفت.
چند ثانیه به آن خیره ماند.
چهرهاش تغییر کرد.
ـ «غیرممکنه...»
اسما پرسید:
ـ «چی شده؟»
نامجون آرام گفت:
ـ «این آدم رو میشناسم.»
یون با نگرانی پرسید:
ـ «کیه؟»
نامجون عکس را پایین آورد.
ـ «پدر تو، اسما.»
سکوت مطلق شد.
اسما با صدایی لرزان گفت:
ـ «ولی پدر من...»
نامجون حرفش را قطع کرد:
ـ «میدونم.»
اسما به عکس خیره شد.
ـ «اون سالهاست مرده.»
یون آرام زمزمه کرد:
ـ «یا حداقل... ما اینطور فکر میکردیم.»
و همان لحظه...
فلش داخل جعبه شروع به چشمک زدن کرد.
روی صفحهی کوچک کنارش فقط یک جمله ظاهر شد:
«اگر این پیام را میبینی، یعنی من هنوز زندهام.» 🖤🥀
- ۱۹۴
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط