داستان کوتاه شماره2:

داستان کوتاه شماره2:
گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌!

پرسیدن : چه می‌کنی؟

پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم…

گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می‌آوری بسیار زیاد است و این آب فایده‌ای ندارد.

گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که وجدانم می‌پرسد: زمانی که دوستت در آتش می‌سوخت تو چه کردی؟

پاسخ می‌دهم: هر آنچه از من بر می‌آمد!!
دیدگاه ها (۲)

داستان شماره3: همسر پادشاه دیوانه‌ی عاقلی را دید؛ که با کودک...

داستان شماره4: قضاوت زود هنگام وارد اتوبوس شدم، جایی برای نش...

داستان کوتاه شماره1: روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از ...

ا سیر شده بود 15 سال بیشتر نداشت ؛ حتی مویی در صورتش نبود سر...

سفیر کبیر Grand Ambassador

💢 اطلاعیه شماره ۲۲/انهدام چند فروند سوخت‌رسان و جنگنده آمریک...

پارت دهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط