امشب به یادم  آمدی سامان  نمی گیرد  دلم

امشب به یادم  آمدی سامان  نمی گیرد  دلم
لرزان  شده  خشتِ تن  و از لرزه ی  تن غافلم
دل  می برد  یادِ  تو  را  تا   انتهای جان و تن
آرام  جانم  بُرده ای ،  بر جان  نشانت حاملم
رو برکدامین سو کنی ای جان بمان دیگرمرو
دیگر مرو مُردم زِغم چون کرده ای پا درگِلم؟
رسوای عالم گشتم  ودستم نمی گیری به کف
بی توکجا مسکن کنم ؟ ای باغِ خشکیده گُلم
هرروز وشب خوانم تو را امّا نمی داری سخن
آواره ات بودم  ولی  مشکل  شدی بر مشکلم
درساحل آغوش تو درخوابِ خود پرمی کشم
سرما زند برجسم و جان یادت بگیرد ساحلم
دیدگاه ها (۱۲)

ای کاش خنده دوره کند عالمِ تو راهرگز نیاید آنکه ببینم غَمِ ت...

مهرت  بجان  خریدم مهرم  بریده رفتیاز باغِ  دل روانه  یک گل ...

اگر بهتر ز من دیدی ، همین الان بِلاکَم کنوحتّی از میانِ ذهنِ...

از این شراب دگر لطف و طعم و بو رفته ستچه می کشد گل سرخی که ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط