آن پسرک سرتق حتی متوجه پاهایش هم نبود که کی بلند شد و سمت
آن پسرک سرتق حتی متوجه پاهایش هم نبود که کی بلند شد و سمت هیونگ کوچیکه اش هجوم برد چشم های کنجکاو و زیرکش روی آن نوزاد دختر قفل بود حالا با چشم های گرد جلو جیهوپ ایستاده بود و با ذوق به آن نوزاد نگاه میکرد .. چشم های مشکی دخترک کنجکاو تکون میخوردن و انگشت های کوچیکش را در دهانش برد تهیونگ شوکه خندید. : وای....
جونگکوک یک ابرو بالا زد : وای بلاخره یه چیزی هم پیدا شد که جئون تهیونگ هم کنجکاو کرده
جیهوپ خندید. : اسمش دیانا هست برادر زاده تو .. دختر من .. سو آه با لبخند و بغض بلند شد. سپس تند سمت آشپزخونه هجوم برد .. دخترک کنجکاو با غم نگاهش کرد سپس تند بلند شد ولی جیهوپ تند گفت : خانم ات دیانا رو میگیری من میرم دنبالش.. آوا لبخند آرامی زد سپس دیانا را از آغوش جیهوپ گرفت سپس جای مبل اش نشست .. این بار جونگکوک بود که چشم به دنایا گرفت و خطاب به او آرام گفت : میشه بگی منتظرت چی بود ! ..
دخترک چشم به نوزاد ادامه داد سپس خطاب به پسرک گفت : آقای دکتر ساکت .. تهیونگ ای که حتی متوجه آن ها نبود تند و با ذوق گفت : این بچه خیلی خوشگله .. نازه
آوا لبخند زد : آره شوالیه کوچولو ببین دستای کوچیک دیانا رو .. چشم های تهیونگ درخشیده اش تند روی دیانا میچرخید سپس روبه مادرش با ذوق گفت : مادر میشه همچین آبجی داشته باشیم ؟
مادرش لبخند نرمی زد و تند گفت : نه عزیزم یکی تو خونه خودمون داریم ببین اینهاش ... خطاب به دخترک گفت : خانم میشه بچه رو به من بدین
آوا با احترام لبخند زد سپس بلند شد و آن نوزاد را در آغوش جینجو گذاشت زن میان سال با لبخند ای که روی لبش بود روبه جیمین گفت : عزیزم ببین چه نازه
جیمین جدی سری تکون داد سپس نرم انگشت اش را روی گونه بچه کشید جیهوپ و سو آه دست در دست هم وارد سالن شدن سپس روی مبل نشستن جیهوپ تند گفت : دخترم با مادربزرگش آشنا شده .. جینجو خندید : آره .. خدا حفظش کنه خیلی نازه ..تهیونگ تند سمت سو آه دوید و جلو آن زوج عاشق ایستاد : امممم میتونم از دختر شما عکس بگیرم
سو آه لبخند زد و آروم گفت. : اگه قول بدی با من دوست شی حتما
تهیونگ با لبخند تند گفت : آره حتما دوست میشم.. تهیونگ دوید سمت مادرش سپس گوشی اش را بلند کرد و از آن بچه عکس گرفت با ذوق کنار مادرش نشست و دست کوچولو اش را گرفت حتی تا موقع ای که با غرغر ها جونگکوک دست تهیونگ را میکشاند تا برن خونه .. جیهوپ در آخر پیشانی سو آه را سفت بوسید سپس دم گوشش گفت : منتظرم که زود آخره هفته بشه
سو آه خجالتی لبخند زد : هیس .. جونگکوک کلافه دست ته را کشید سپس با اخم گفت : بیا دیگه .. ته کوچکه داد زد : نمیخواهم .. بیام میخواهم با دوستم بمونم .. سو آه خندید : اشکالی نداره بمون
جونگکوک دست تو جیب کرد : لطفاً سو آه نگو..
آوا ریز خندید نگاه تعیونگ رویش کشیده شد : هی تو .. چرا میخندی خیلی زشتی
آوا خندید : اینجا یه شوالیههای بدی داریم خیلی بدجنسه .. ته اخم کرد و لب هایش آویزان شد پاهای جونگکوک را محکم بغل گرفت : هیونگ نریم ترو خدا .. جیمین خندید سپس خم شد و پسر کوچولو ۵ ساله اش را به آغوش گرفت و بعد از کوتاه گفتن خداحافظ از خانه خارج شد ، پشت سرش جینجو هم رفت و جیهوپ .. جونگکوک در آخر نگاه پر از حریص بودن را به آوا دوخت دخترک تند پشت کرد بهش سپس جونگکوک هم از خانه خارج شد ....
سو آه نفس عمیقی کشید سپس سمت مبل ها رفت کلافه لم داد و آه ای کشید .. آوا دست به سینه ایستاد سپس در فکر فرو رفت لبش را گزید و آروم گفت. : من کجا این خانم رو دیدم .. دخترک برای لحظه ای در
افکارش فرو رفت با صدا بلند گوشی اش تند سمت کیف رفت و گوشی را برداشت تند جواب داد : سلام اوپا .. باشه الان میام ..
سو آه : کیه ؟ ..
ات : داداشم گفت بیام .. سو آه لبخند مهربانی زد سپس کیف مشکی اش را به دست گرفت با لبخند کنان تند گفت : داداشم اومد دیگه باید برم
سو آه بلند شد سپس محکم با ذوق ات را به آغوش گرفت : خیلی ممنون که کنارم بودی
جونگکوک یک ابرو بالا زد : وای بلاخره یه چیزی هم پیدا شد که جئون تهیونگ هم کنجکاو کرده
جیهوپ خندید. : اسمش دیانا هست برادر زاده تو .. دختر من .. سو آه با لبخند و بغض بلند شد. سپس تند سمت آشپزخونه هجوم برد .. دخترک کنجکاو با غم نگاهش کرد سپس تند بلند شد ولی جیهوپ تند گفت : خانم ات دیانا رو میگیری من میرم دنبالش.. آوا لبخند آرامی زد سپس دیانا را از آغوش جیهوپ گرفت سپس جای مبل اش نشست .. این بار جونگکوک بود که چشم به دنایا گرفت و خطاب به او آرام گفت : میشه بگی منتظرت چی بود ! ..
دخترک چشم به نوزاد ادامه داد سپس خطاب به پسرک گفت : آقای دکتر ساکت .. تهیونگ ای که حتی متوجه آن ها نبود تند و با ذوق گفت : این بچه خیلی خوشگله .. نازه
آوا لبخند زد : آره شوالیه کوچولو ببین دستای کوچیک دیانا رو .. چشم های تهیونگ درخشیده اش تند روی دیانا میچرخید سپس روبه مادرش با ذوق گفت : مادر میشه همچین آبجی داشته باشیم ؟
مادرش لبخند نرمی زد و تند گفت : نه عزیزم یکی تو خونه خودمون داریم ببین اینهاش ... خطاب به دخترک گفت : خانم میشه بچه رو به من بدین
آوا با احترام لبخند زد سپس بلند شد و آن نوزاد را در آغوش جینجو گذاشت زن میان سال با لبخند ای که روی لبش بود روبه جیمین گفت : عزیزم ببین چه نازه
جیمین جدی سری تکون داد سپس نرم انگشت اش را روی گونه بچه کشید جیهوپ و سو آه دست در دست هم وارد سالن شدن سپس روی مبل نشستن جیهوپ تند گفت : دخترم با مادربزرگش آشنا شده .. جینجو خندید : آره .. خدا حفظش کنه خیلی نازه ..تهیونگ تند سمت سو آه دوید و جلو آن زوج عاشق ایستاد : امممم میتونم از دختر شما عکس بگیرم
سو آه لبخند زد و آروم گفت. : اگه قول بدی با من دوست شی حتما
تهیونگ با لبخند تند گفت : آره حتما دوست میشم.. تهیونگ دوید سمت مادرش سپس گوشی اش را بلند کرد و از آن بچه عکس گرفت با ذوق کنار مادرش نشست و دست کوچولو اش را گرفت حتی تا موقع ای که با غرغر ها جونگکوک دست تهیونگ را میکشاند تا برن خونه .. جیهوپ در آخر پیشانی سو آه را سفت بوسید سپس دم گوشش گفت : منتظرم که زود آخره هفته بشه
سو آه خجالتی لبخند زد : هیس .. جونگکوک کلافه دست ته را کشید سپس با اخم گفت : بیا دیگه .. ته کوچکه داد زد : نمیخواهم .. بیام میخواهم با دوستم بمونم .. سو آه خندید : اشکالی نداره بمون
جونگکوک دست تو جیب کرد : لطفاً سو آه نگو..
آوا ریز خندید نگاه تعیونگ رویش کشیده شد : هی تو .. چرا میخندی خیلی زشتی
آوا خندید : اینجا یه شوالیههای بدی داریم خیلی بدجنسه .. ته اخم کرد و لب هایش آویزان شد پاهای جونگکوک را محکم بغل گرفت : هیونگ نریم ترو خدا .. جیمین خندید سپس خم شد و پسر کوچولو ۵ ساله اش را به آغوش گرفت و بعد از کوتاه گفتن خداحافظ از خانه خارج شد ، پشت سرش جینجو هم رفت و جیهوپ .. جونگکوک در آخر نگاه پر از حریص بودن را به آوا دوخت دخترک تند پشت کرد بهش سپس جونگکوک هم از خانه خارج شد ....
سو آه نفس عمیقی کشید سپس سمت مبل ها رفت کلافه لم داد و آه ای کشید .. آوا دست به سینه ایستاد سپس در فکر فرو رفت لبش را گزید و آروم گفت. : من کجا این خانم رو دیدم .. دخترک برای لحظه ای در
افکارش فرو رفت با صدا بلند گوشی اش تند سمت کیف رفت و گوشی را برداشت تند جواب داد : سلام اوپا .. باشه الان میام ..
سو آه : کیه ؟ ..
ات : داداشم گفت بیام .. سو آه لبخند مهربانی زد سپس کیف مشکی اش را به دست گرفت با لبخند کنان تند گفت : داداشم اومد دیگه باید برم
سو آه بلند شد سپس محکم با ذوق ات را به آغوش گرفت : خیلی ممنون که کنارم بودی
- ۳۶۶
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط